مدتی است کودک درونمان اکتیو شده است قلمی به دستش دادیم تا بنویسد
سرش را بالا برد و دود سیگار را به طرف ماه فوت کرد . دود سیگار بالا رفت . رقصید . خیره به ماه نگاه می کرد جایی بود که باید باشد . تراس همانجایی بود که باید باشد . پنجره ها هم سرجایشان بودند . حتا گربه روی شیروانی هم جایی بود که باید باشد . مثل اینکه امشب فقط او سر جایش نبود ! * * * * * * همه چیز از وقتی شروع شد که با مداد آشنا شد . مداد افسونش کرد . الان هم در شرف دیوانگی است . نمی داند چگونه خود را ازین افسون هزار رنگ رها کند . همه چیز زمانی آغاز شد که اولین بار مداد را به دست گرفت نمی داند دقیقا چه زمانی بود 20 سال پیش ! 25 سال پیش اصلا یادش نمی آید اما هر چه هست زیر سر همین مداد است ! * * * * * * خان دائی می گه قلم ناموس و شرف نویسنده است . اما من هنوز هم معنی ناموس رو نفهمیدم شاید چون مرد نیستم . ولی دارم دنبال یه قلمی می گردم که بتونه عمولی منو مثل رت باتلر جاودانه کنه . پ.ن / تازگیها فهمیدم خیلی بلند پروازم . پ.ن / دارم کتاب جاودانگی اثر میلان کوندرا رو می خونم . مینو حالم بد است خیلی بد بدتر می شوم وقتی احوالم را می پرسند . می خواهم از تو بنویسم از تمام لحظاتمان . یک آن با هجوم واژه ها و معانی روبرو می شوم و یک آن تهی از هرچیز . نتیجه هم همین است که میبینی . _ مینو کیه ؟ _ ( با ریتم بخوانید ) خوش آب و خوش رنگ و نمک بچه ها بهش می گن پفک ! پ.ن : شعرهایش را خیلی دوست دارم . پ.ن : یکی از فیلمها را دیدم بابل عالی بود ممنون دوست عزیز . سنگینی
چیزی مثل سنگ را ور دلم احساس می کنم . حوصله هیچ کاری را ندارم . دلم می
خواهد فارغ از همه چیز باشم . ذهنم خالی باشد خالی خالی... ( بانو یادش به
خیر ) این
روزها بد جور درگیر سکونم . حتا دستم به قلم هم نمی رود . مثل اینکه یک
مرتبه همه چیز خشکید و پرید . حالت خاصی است نوعی تشویش که گویا لازمه
بودن من است . نوعی جوشش که نمی دانم به صافی منتهی خواهد شد یا نه ؟! این روزها بد جور درگیر سکوتم . حتا اگر فحش هم بخورم انگار لال شده باشم . این روزها ... گفتی
هیولای درون بیدار شده همان که زمانی خرچنگ میخواندیمش . نمی دانم کار من
و این هیولا به کجا خواهد کشید اما صدایم کم کم درست می شود . بگذار ازین
کلنجار هم جان سالم بدر برم حتما از دور دستها همدیگر را خواهیم شنید . پ.ن : از بچه های وبلاگ نویس تبریز می خوام این روزها در کنار هم دست در دست هم باشیم . این روزها دو چیز ذهنم را درگیر کرده : صداها و عطرها .دقت کرده اید این دو هیچوقت از بین نمی روند فقط در فضا پخش می شوند ؟ صداها : یکبار بیشتر ندیده بودمش . هر دو
در کتاب فروشی کنار هم ایستاده بودیم بدون اینکه توجهی به او بکنم خم شده
بودم روی قفسه کتابها و می گشتم او هم بدون توجه به من می گشت . تلفنش زنگ
خورد . _ سلام _ مرسی _ من تا عید 89 با هیچ روزنامه و مجله ای مصاحبه نخواهم کرد . _ مرسی _ خدانگهدار . صدا آشنا بود . طرز حرف زدنش خاص بود .
برای همین سریع در ذهنم شروع به جستجو کردم تا بفهمم این صدا متعلق به
کیست ! نگاهش کردم خودش بود . به همفکری با شخصی مثل او نیاز داشتم ... عطر : ساعت 9 صبح باهم قرار داشتیم .
رفتم دنبالش . به محض اینکه سوار اتومبیل شد عطر گرم و دلنشینی به مشامم
خورد . 3 ساعت تمام با هم نمایشگاه کتاب را زیر و رو کردیم . اما ذهن من
درگیر چیز دیگری بود عطرش ! اورا به خانه اش برگرداندم . از آن روز به بعد
هر موقع بوی آن عطر به مشامم می رسد می گویم بوی س است . _ ساعت 6:30 عصر باهم قرار داشتیم .
رفتیم دنبالش به محض اینکه سوار اتومبیل شد عطر سردی به مشامم خورد .
ساعتی را در پارکی گذراندیم . در مورد خیلی چیزها حرف زدیم اما ذهن من
جایی درگیر عطر او بود . شب موقع نوشتن بازهم به عطر م فکر می کردم . : سلام دکتر . دستم به دامنت اصلا حالم خوش نیست . یه وقتی تورو خوب می بینم یه وقتی بد می بینمت . _ آروم باش خواهر من . گاهی تو زندگی ... : چرا به من می گید خواهر من ؟ اگر شما بخوای منم موافق باشم ما می تونیم ازدواج کنیم با هم . آدم که با خواهرش ازدواج نمی کنه ! _ چه خبرته خانم . پیاده شو با همم بریم ... : البته تو این مملکت هیچ زنی نمی تونه به طور همزمان دو تا شوهر داشته باشه . من شرمنده ات می شم دکتر جون . _ خانم منشی ! با بیمارستان هماهنگ کنید یک مریض بد حال و اورژانسی داریم . بگین اوضاش خیلی وخیمه و سریع براش یک جا رزرو کنید . : مادر ق ... من که از اولش گفتم حالم خوش نیست چرا اینهمه ازم حرف کشیدی ؟ پ.ن : اینم بخونین منکه پودر شدم به خوندنش ! زمان : 9 صبح روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود . صدای در اورا به خود آورد . فکر کرد خواب می بیند . به ندرت پیش می امد کسی در خانه اش را بزند . به سرعت از جا بر خاست . به طرف در رفت . پرده ای که روی شیشه در زده بود را کنار زد تا ببیند پشت در کیست ؟ آه بازهم این سرایدار احمق و خرفت ! با دست سوال کرد : چی میگی؟ سرایدار چیزهایی می گفت که او نمی شنید . به اجبار لای در را باز کرد سوز زمستانی به صورتش خورد چینی روی پیشانی انداخت و با عصبانیت پرسید ببینم تو خوشت میاد منو عصبانی کنی ؟ خانم نگرانتون شدم . چرا؟ آخه تا صبح چراغ اتاق نشیمن روشن بود . دیگه طاقت نیاوردم گفتم احوالتون رو بپرسم . هنوز زنده ام هول نشو . من تا تو یکی رو تو گور نکنم حالا حالاها نمی میرم . پس شیکمتو صابون نزن که من بمیرم و تو رو خوشحالت کنم فهمیدی ؟ در رو محکم بست .و پرده رو مرتب کرد طوری که داخل دیده نمی شد . سرایدار بیچاره در حالیکه دستش را مشت کرده بود پله ها رو دو تا یکی کرد و رفت گوشه باغ . جایی که خانه اش را آنجا ساخته بود . سرایدار نیم ساعت بعد به قصد خرید از خانه خارج شد. از پشت عمارت صدای آب میامد . با اکراه به آن قسمت رفت دید شیر حوض خراب شده و شر شر آب می رود . اصلا حوصله تعمیر نداشت اما باید درستش می کرد . جعبه ابزارش را آورد و مشغول شد . کمی بعد سنگینی نگاهی را حس کرد سر بلند کرد دید خانم از پشت پنجره اورا نگاه می کند . می دانست اگر عکس العملی نشان دهد فرار خواهد کرد برای همین نخواست آن منظره زیبا از دست بدهد وانمود کرد متوجه نشده گاهی زیر چشمی نگاهی به خانم می کرد . با گذشت اینهمه سال این زن هنوز هم زیبا بود ! و او هنوز هم عاشق ...


راستی نظرتون در مورد قالب جدید چیه؟
یه مدت بعد قصه احمد سرایدار رو به صورت دیگری می نویسم . از نظراتی که دوستان ابراز کردن متوجه شدم باید کمی روش کار کنم .
| Design By : Night Skin |


