تبليغاتX
اوشا بانوی سپیده دم


اوشا بانوی سپیده دم

مدتی است کودک درونمان اکتیو شده است قلمی به دستش دادیم تا بنویسد

سرش را بالا  برد و دود سیگار را به طرف ماه فوت  کرد . دود سیگار بالا  رفت .  رقصید . خیره به ماه نگاه می کرد جایی بود که باید باشد . تراس همانجایی بود که باید باشد . پنجره ها هم سرجایشان بودند . حتا گربه  روی شیروانی  هم جایی بود که باید باشد . مثل اینکه امشب فقط او سر جایش نبود !

        

                                                   *  *  *  *  *  *

همه چیز از وقتی شروع شد که با مداد آشنا شد . مداد افسونش کرد . الان هم در شرف دیوانگی است . نمی داند چگونه خود را ازین افسون هزار رنگ رها کند . همه چیز زمانی آغاز شد که اولین بار مداد را به دست گرفت نمی داند دقیقا چه زمانی بود 20 سال پیش ! 25 سال پیش اصلا یادش نمی آید اما هر چه هست زیر سر همین مداد است !


                                                  *  *  *  *  *  *

خان دائی می گه قلم ناموس و شرف نویسنده است . اما من هنوز هم معنی ناموس رو نفهمیدم شاید چون مرد نیستم . ولی دارم دنبال یه قلمی می گردم که بتونه عمولی منو مثل رت باتلر جاودانه کنه .


پ.ن / تازگیها فهمیدم خیلی بلند پروازم .

پ.ن / دارم کتاب جاودانگی اثر میلان کوندرا رو می خونم .


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 13:57 توسط آیلار_م| |

مینو حالم بد است خیلی بد بدتر می شوم وقتی احوالم را می پرسند . می خواهم از تو بنویسم از تمام لحظاتمان . یک آن با هجوم واژه ها و معانی روبرو می شوم و یک آن تهی از هرچیز . نتیجه هم همین است که میبینی .

_ مینو کیه ؟

_ ( با ریتم بخوانید ) خوش آب و خوش رنگ و نمک بچه ها بهش می گن پفک !


پ.ن : شعرهایش را خیلی دوست دارم .

پ.ن : یکی از فیلمها را دیدم بابل عالی بود ممنون دوست عزیز .

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:23 توسط آیلار_م| |

سنگینی چیزی مثل سنگ را ور دلم احساس می کنم . حوصله هیچ کاری را ندارم . دلم می خواهد فارغ از همه چیز باشم . ذهنم خالی باشد خالی خالی... ( بانو یادش به خیر )

این روزها بد جور درگیر سکونم . حتا دستم به قلم هم نمی رود . مثل اینکه یک مرتبه همه چیز خشکید و پرید . حالت خاصی است نوعی تشویش که گویا لازمه بودن  من است . نوعی جوشش که نمی دانم به صافی منتهی خواهد شد یا نه ؟!

این روزها بد جور درگیر سکوتم . حتا اگر فحش هم بخورم انگار لال شده باشم .

این روزها ...

گفتی هیولای درون بیدار شده همان که زمانی خرچنگ میخواندیمش . نمی دانم کار من و این هیولا به کجا خواهد کشید اما صدایم کم کم درست می شود . بگذار ازین کلنجار هم جان سالم بدر برم  حتما از دور دستها همدیگر را خواهیم شنید .

پ.ن : از بچه های وبلاگ نویس تبریز می خوام این روزها در کنار هم دست در دست هم باشیم .

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 0:24 توسط آیلار_م| |

این روزها دو چیز ذهنم را درگیر کرده : صداها و عطرها .دقت کرده اید این دو هیچوقت از بین نمی روند فقط در فضا پخش می شوند ؟

صداها : یکبار بیشتر ندیده بودمش . هر دو در کتاب فروشی کنار هم ایستاده بودیم بدون اینکه توجهی به او بکنم خم شده بودم روی قفسه کتابها و می گشتم او هم بدون توجه به من می گشت . تلفنش زنگ خورد .

_ سلام

_ مرسی

_ من تا عید 89 با هیچ روزنامه و مجله ای مصاحبه نخواهم کرد .

_ مرسی

_ خدانگهدار .

صدا آشنا بود . طرز حرف زدنش خاص بود . برای همین سریع در ذهنم شروع به جستجو کردم تا بفهمم این صدا متعلق به کیست ! نگاهش کردم خودش بود . به همفکری با شخصی مثل او نیاز داشتم ...


عطر : ساعت 9 صبح باهم قرار داشتیم . رفتم دنبالش . به محض اینکه سوار اتومبیل شد عطر گرم و دلنشینی به مشامم خورد . 3 ساعت تمام با هم نمایشگاه کتاب را زیر و رو کردیم . اما ذهن من درگیر چیز دیگری بود عطرش ! اورا به خانه اش برگرداندم . از آن روز به بعد هر موقع بوی آن عطر به مشامم می رسد می گویم بوی س است .

_ ساعت 6:30 عصر باهم قرار داشتیم . رفتیم دنبالش به محض اینکه سوار اتومبیل شد عطر سردی به مشامم خورد . ساعتی را در پارکی گذراندیم . در مورد خیلی چیزها حرف زدیم اما ذهن من جایی درگیر عطر او بود . شب موقع نوشتن بازهم به عطر م فکر می کردم .

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:4 توسط آیلار_م| |

: سلام دکتر . دستم به دامنت اصلا حالم خوش نیست . یه وقتی تورو خوب می بینم یه وقتی بد می بینمت .

_ آروم باش خواهر من . گاهی تو زندگی ...

: چرا به من می گید خواهر من ؟ اگر شما بخوای منم موافق باشم ما می تونیم ازدواج کنیم با هم . آدم که با خواهرش ازدواج نمی کنه !

_ چه خبرته خانم . پیاده شو با همم بریم ...

: البته تو این مملکت هیچ زنی نمی تونه به طور همزمان دو تا شوهر داشته باشه . من شرمنده ات می شم دکتر جون .

_ خانم منشی ! با بیمارستان هماهنگ کنید یک مریض بد حال و اورژانسی داریم . بگین اوضاش خیلی وخیمه و سریع براش یک جا رزرو کنید .

: مادر ق ... من که از اولش گفتم حالم خوش نیست چرا اینهمه ازم حرف کشیدی ؟

پ.ن : اینم بخونین منکه پودر شدم به خوندنش !

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:29 توسط آیلار_م| |

روزی شونصد بار اون عکس بالایی روبه خودم نشون می دم بلکه یاد بگیرم هر جایی با هر کسی حرف نزنم و عقایدم رو برای هرکسی بیان نکنم . اما یادم میره . یه وقتایی میشه اصلا نمی تونم جلو زبونم رو بگیرم . آذر ماهی ام دیگه ! شیطونه می گه زبون سرکشت رو ببر خودتو خلاص کن .
راستی نظرتون در مورد قالب جدید چیه؟
یه مدت بعد قصه احمد سرایدار رو به صورت دیگری می نویسم . از نظراتی که دوستان ابراز کردن متوجه شدم باید کمی روش کار کنم .


نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 3:6 توسط آیلار_م| |

زمان  : 9 صبح

روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود . صدای در اورا به خود آورد . فکر کرد خواب می بیند . به ندرت پیش می امد کسی در خانه اش را بزند . به سرعت از جا بر خاست . به طرف در رفت . پرده ای که روی شیشه در زده بود را کنار زد تا ببیند پشت در کیست ؟ آه بازهم این سرایدار احمق و خرفت ! با دست سوال کرد : چی میگی؟

سرایدار چیزهایی می گفت که او نمی شنید . به اجبار لای در را باز کرد سوز زمستانی به صورتش خورد چینی روی پیشانی انداخت و با عصبانیت پرسید ببینم تو خوشت میاد منو عصبانی کنی ؟

خانم نگرانتون شدم .

چرا؟

آخه تا صبح چراغ اتاق نشیمن روشن بود . دیگه طاقت نیاوردم گفتم احوالتون رو بپرسم .

هنوز زنده ام  هول نشو .  من تا تو یکی رو تو گور نکنم حالا حالاها نمی میرم . پس شیکمتو صابون نزن که من بمیرم و تو رو خوشحالت کنم فهمیدی ؟

در رو محکم بست .و پرده رو مرتب کرد طوری که داخل دیده نمی شد .

سرایدار بیچاره در حالیکه دستش را مشت کرده بود پله ها رو دو تا یکی کرد و رفت گوشه باغ . جایی که خانه اش را آنجا ساخته بود .

سرایدار نیم ساعت بعد به قصد خرید از خانه خارج شد. از پشت عمارت صدای آب میامد . با اکراه به آن قسمت رفت دید شیر حوض خراب شده و شر شر آب می رود . اصلا حوصله تعمیر نداشت اما باید درستش می کرد . جعبه ابزارش را آورد و مشغول شد . کمی بعد سنگینی نگاهی را حس کرد سر بلند کرد دید خانم از پشت پنجره اورا نگاه می کند . می دانست اگر عکس العملی نشان دهد فرار خواهد کرد برای همین نخواست آن منظره زیبا از دست بدهد وانمود کرد متوجه نشده گاهی زیر چشمی نگاهی به خانم می کرد . با گذشت اینهمه سال این زن هنوز هم زیبا بود ! و او هنوز هم عاشق ...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:55 توسط آیلار_م| |


Design By : Night Skin