مدتی است کودک درونمان اکتیو شده است قلمی به دستش دادیم تا بنویسد
این روزها دو چیز ذهنم را درگیر کرده : صداها و عطرها .دقت کرده اید این دو هیچوقت از بین نمی روند فقط در فضا پخش می شوند ؟ صداها : یکبار بیشتر ندیده بودمش . هر دو
در کتاب فروشی کنار هم ایستاده بودیم بدون اینکه توجهی به او بکنم خم شده
بودم روی قفسه کتابها و می گشتم او هم بدون توجه به من می گشت . تلفنش زنگ
خورد . _ سلام _ مرسی _ من تا عید 89 با هیچ روزنامه و مجله ای مصاحبه نخواهم کرد . _ مرسی _ خدانگهدار . صدا آشنا بود . طرز حرف زدنش خاص بود .
برای همین سریع در ذهنم شروع به جستجو کردم تا بفهمم این صدا متعلق به
کیست ! نگاهش کردم خودش بود . به همفکری با شخصی مثل او نیاز داشتم ... عطر : ساعت 9 صبح باهم قرار داشتیم .
رفتم دنبالش . به محض اینکه سوار اتومبیل شد عطر گرم و دلنشینی به مشامم
خورد . 3 ساعت تمام با هم نمایشگاه کتاب را زیر و رو کردیم . اما ذهن من
درگیر چیز دیگری بود عطرش ! اورا به خانه اش برگرداندم . از آن روز به بعد
هر موقع بوی آن عطر به مشامم می رسد می گویم بوی س است . _ ساعت 6:30 عصر باهم قرار داشتیم .
رفتیم دنبالش به محض اینکه سوار اتومبیل شد عطر سردی به مشامم خورد .
ساعتی را در پارکی گذراندیم . در مورد خیلی چیزها حرف زدیم اما ذهن من
جایی درگیر عطر او بود . شب موقع نوشتن بازهم به عطر م فکر می کردم . : سلام دکتر . دستم به دامنت اصلا حالم خوش نیست . یه وقتی تورو خوب می بینم یه وقتی بد می بینمت . _ آروم باش خواهر من . گاهی تو زندگی ... : چرا به من می گید خواهر من ؟ اگر شما بخوای منم موافق باشم ما می تونیم ازدواج کنیم با هم . آدم که با خواهرش ازدواج نمی کنه ! _ چه خبرته خانم . پیاده شو با همم بریم ... : البته تو این مملکت هیچ زنی نمی تونه به طور همزمان دو تا شوهر داشته باشه . من شرمنده ات می شم دکتر جون . _ خانم منشی ! با بیمارستان هماهنگ کنید یک مریض بد حال و اورژانسی داریم . بگین اوضاش خیلی وخیمه و سریع براش یک جا رزرو کنید . : مادر ق ... من که از اولش گفتم حالم خوش نیست چرا اینهمه ازم حرف کشیدی ؟ پ.ن : اینم بخونین منکه پودر شدم به خوندنش ! زمان : 9 صبح روی مبل جلوی تلویزیون خوابش برده بود . صدای در اورا به خود آورد . فکر کرد خواب می بیند . به ندرت پیش می امد کسی در خانه اش را بزند . به سرعت از جا بر خاست . به طرف در رفت . پرده ای که روی شیشه در زده بود را کنار زد تا ببیند پشت در کیست ؟ آه بازهم این سرایدار احمق و خرفت ! با دست سوال کرد : چی میگی؟ سرایدار چیزهایی می گفت که او نمی شنید . به اجبار لای در را باز کرد سوز زمستانی به صورتش خورد چینی روی پیشانی انداخت و با عصبانیت پرسید ببینم تو خوشت میاد منو عصبانی کنی ؟ خانم نگرانتون شدم . چرا؟ آخه تا صبح چراغ اتاق نشیمن روشن بود . دیگه طاقت نیاوردم گفتم احوالتون رو بپرسم . هنوز زنده ام هول نشو . من تا تو یکی رو تو گور نکنم حالا حالاها نمی میرم . پس شیکمتو صابون نزن که من بمیرم و تو رو خوشحالت کنم فهمیدی ؟ در رو محکم بست .و پرده رو مرتب کرد طوری که داخل دیده نمی شد . سرایدار بیچاره در حالیکه دستش را مشت کرده بود پله ها رو دو تا یکی کرد و رفت گوشه باغ . جایی که خانه اش را آنجا ساخته بود . سرایدار نیم ساعت بعد به قصد خرید از خانه خارج شد. از پشت عمارت صدای آب میامد . با اکراه به آن قسمت رفت دید شیر حوض خراب شده و شر شر آب می رود . اصلا حوصله تعمیر نداشت اما باید درستش می کرد . جعبه ابزارش را آورد و مشغول شد . کمی بعد سنگینی نگاهی را حس کرد سر بلند کرد دید خانم از پشت پنجره اورا نگاه می کند . می دانست اگر عکس العملی نشان دهد فرار خواهد کرد برای همین نخواست آن منظره زیبا از دست بدهد وانمود کرد متوجه نشده گاهی زیر چشمی نگاهی به خانم می کرد . با گذشت اینهمه سال این زن هنوز هم زیبا بود ! و او هنوز هم عاشق ... مکان : کرنای خانه زمان : 2 بعد از ظهر بوی سبزی تازه حس خوبی به من می دهد . نگاهی به میوه هایی که روی هم تلنبار شده اند می اندازم . خربزه 500 تومن پرتقال مصری 2200 تومن و آواز ارزونه بدو بیا و قیافه ها قیافه ها قیافه ها ... انگار این بازارچه یک طرفه است و همه بر خلاف جهت من از روبرو می آیند و چه قیافه های عجیب و غریبی دارند . از روی قیافه به راحتی می توان دسته بندیشان کرد : فقیر - متوسط - پولدار البته پولدار جماعت از اینجا خرید نمی کنند . اینجا پر از انسانهایی است که دوست ندارم جزآنها باشم . متنفرم ازین قشر از قیافه هاشان از لباسهاشان از بویشان . اصلا آدم فقیر همه چیزش فقیر است حتا قیافه اش شوخی هایش حرفهایش همه کارش فقیرانه است . فقط یک جایش خوب کار می کند و فقر نتوانسته در آن رخنه کند که به سرعت بچه تولید می کند . البته اگر بشود اسمش را خوب کار کردن گذاشت . دستی را روی کشاله رانم احساس می کنم عادت دارم اینجا این کارها طبیعی است واکنشی نشان نمی دهم می گذرم / می گذرد . زل می زنم به چشمهای یک زن که از پشت شیشه های فتو کرومیک عینکش پیداست خیلی خسته است و نگران . شاید نگران اینست که آیا بچه هایش ناهار خورده اند یا نه ؟ و یا نگران این شده که زیاد خرج کرده . می گذرم / می گذرد . چه بازارچه بلندی هنوز تنها و بر خلاف جمعیت حرکت می کنم . پسر بچه شاگرد میوه فروشی با صدای جیغ جیغویش می گوید : خانم مرغ نمیخوای ؟ هاج و واج نگاهی به خودش و مغازه میوه فروشیشان می اندازم غش غش می خندند . می گذرم / می گذرند . بوی گل کلم را دوست دارم فصل ترشی است . نوری از روبرو به چشمم می خورد . به انتهای بازارچه رسیدم؟! جیغ مرد فروشنده مرا دوباره داخل بازارچه کشاند : خرمای بم - دوای افسردگی می گذرم / می گذرد . هنوز هم نفهمیدم چرا به اینجا آمده ام ؟ و خلاف جهت مردم حرکت می کنم ؟ سرم را پایین انداخته ام و به سرعت در حالیکه چپ و راست تنه می خورم به سمت انتهای بازارچه می روم . دستی از پشت سر بازویم را گرفت برگشتم ترسیده بودم نگاهم به نگاهش گره خورد لبخند زد خسته نباشی! دست در دست او در جهت حرکت مردم گذشتیم / گذشتند . پ.ن / عقاید کاراکتر صرفا عقاید من نیست . فقرا به دل نگیرند . برای بیرون بردن زباله ها از خانه خارج شد . یک کاپشن جین تنش بود با یک شلوار آکار مشکی و یک جفت جوراب نازک رنگ پا . دمپایی های لا انگشتی صورتی به پا داشت . برای اینکه پهنای حیاط را دور نزند و زودتر به در برسد از وسط باغچه عبور کرد . هوا سرد بود . سوز پاییزی صورتش را می سوزاند نگاهی به باغچه انداخت . پاییز کار خودش را کرده بود . پیش خودش فکر کرد در این فصل اگرچه طبیعت چهره غمگینی دارد اما بازهم زیباست . محو زیبایی باغچه شده بود و به اینکه پایش را کجا می گذارد توجهی نداشت که ناگهان پایش را روی کپه ای خار گذاشت به تندی پایش را عقب کشید . خارها به جورابش چسبیده بودند . چند باری پایش را تکاند و به سرعت به طرف در حرکت کرد . زباله ها را بیرون گذاشت . وارد خانه که شد گرمای مطبوعی صورتش را نوازش داد . خانه اش بوی خاصی دارد به طوریکه هروقت وارد خانه می شود احساس آرامش می کند . نگاهی به ساعت می اندازد 12 شب است و هنوز خیلی کار دارد با هر قدمی که بر می دارد دردی در کف پایش حس می کند . به طرف آشپزخانه می رود و مشغول ظرف شستن می شود . بعد ناهار فردا را آماده می کند . در حالیکه هنوز پایش درد می کند . پس از اتمام پخت و پز اجاق گاز را تمیز می کند تا لکه ها خشک نشوند و بعد مایه دردسر . نگاهی به ساعت می کند 2 بامداد است . هنوز کف پایش اذیتش می کند . به طرف حمام می رود تا لباسهای شسته را از ماشین لباسشویی دربیاورد که حس کرد پایش داخل دمپایی سر می خورد توجهی نکرد بعد از جمع آوری لباسها هنگام خروج از حمام آن حالت لغزندگی بیشتر شد . بالاخره نگاهی به کف پایش انداخت از دیدن آن منظره وحشت کرد . خارهای بزرگی به کف پایش فرو رفته بود و چنان خونریزی کرده بود که دمپایی پر خون بود . به اتاق خواب برگشت . موچین را از داخل لیوان روی میز توالت برداشت و آن را روی آتش گرفت . خارها را به دقت از پایش در آورد و با یک نوار تمیز پایش را بست . دیگر نمی توانست سر پا بایستد روی تخت دراز کشید و به کارهایی فکر کرد که فردا باید انجام دهد کم کم پلکهایش سنگین شد .

راستی نظرتون در مورد قالب جدید چیه؟
یه مدت بعد قصه احمد سرایدار رو به صورت دیگری می نویسم . از نظراتی که دوستان ابراز کردن متوجه شدم باید کمی روش کار کنم .
| Design By : Night Skin |


