تبليغاتX
Townswoman
لوگو تاونزوومن

خب بعضي وقتها حس مي كني قسمت بالاي جمجمه ات ضخيمتر مي شود و و به مغزت فشار مي آورد . طوري كه حس مي كني مغزت رفته رفته كوچكتر مي شود . البته اين با فرآيند مخ تيركشيدگي كه قبلا توضيح دادم خيلي فرق دارد . اشتباه نگيريدشان . بعد وقتي دچار چنين حالتي مي شوي دلت مي خواهد به معناي واقعي تنها باشي و يك جا بنشي فقط بشيني به سقف نگاه كني و هيچ كاري انجام ندهي . حتا ممكن است چشمهايت سياهي چشمهايت پرواز كنند و بالا بروند و بيشتر سفيدي شان ديده شود و فقط ك/و/ن سياهي ان هم كمي از بالاي چشم ديده شود . مي داني اين وقتها بهتر است بروي در اتاق خودت در را ببندي و به سياهي چشمهايت اجازه پرواز بدهي تا اهالي خانه فكرهاي ناجور در موردت نكنند . كه مثلا جني شده . خل شده . غش كرده و  هزار و يك چيز جور و ناجور را بهت نسبت ندهند . تنهايي را دست كم نگير همانقدر كه ازش مي ترسي و گريزاني مي تواند برايت خوب باشد . به خدا....

_ مدتها دور بودن از ادبيات داستاني ايران بدجور پشيمانم كرد . وقتي گاوخوني جعفر مدرس را خواندم به اين نتيجه رسيدم . براي همين رفتم سراغ نجدي ...

_ واقعا چرا بعضي ها اينجورند؟!

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت
توسط : townswoman


خب من وقتي ميخواهم بنويسم كلمات يا فرار مي كنند يا ديوانه مي شوند . من مي مانم و يك صفحه خالي كه بر و بر نگاهم مي كند . اما مي دانم كه بايد بنويسم . بايد بنويسم . بايد بنويسم . حالا چرايش هم خيلي مهم است اما عرضه گفتنش را نمي دانم كي پيدا مي كنم . كلمات بدجور بازيم مي دهند اين چند روزه . وقتي مداد به دست مي گيرم يا پشت مونيتور مي نشينم تا بنويسمشان در مي روند و ادا در مي آورند و من نمي توانم بگيرمشان . اما به محض اينكه سر روي بالش مي گذارم حمله مي كنند . بالاي سرم طبل مي زنند و سرخپوستي مي رقصند . برايم تصوير مي سازند . هرچه دستم را بالاي سرم تكان مي دهم كه اين تصاوير را پاك كنم . نمي شود . بعد هم بلند مي شوم بشكه بشكه چايي مي خورم . زبانم خشك است . نمي دانم اين حس تا كجا با من خواهد بود . اين بازي كلمات . اين خشكي زبان . تنها چيزي كه كمي مي تواند آرامم كند موزيك است و آهنگهاي خاصي كه به ندرت ازشان خوشم مي ايد . مثلا يكي شان اين آهنگ بين ما هرچي بوده تموم شده هست كه خيلي مي چسبد...

راستي سريال دكتر ژيواگو خوبه هاااااا.

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 ساعت
توسط : townswoman


امروز با خشم غير قابل وصفي مشغول خانه تكاني شدم . به تندي گرد مي گرفتم و شيشه پاك كن مي پاشيدم و بعد پاك مي كردم . عصباني بودم . از چه و چرايش مهم نيست . مهم اين است كه وقتي عصبانيم به تندي مشغول خانه تكاني يا آشپزي مي شوم و چيزهاي خوبي از زير دستم بيرون مي آيد . نفس نفس مي زدم و  زمين را پاك مي كردم . در اين مواقع مي روم سراغ سخت ترين راهها يعني براي پاك كردن سراميك سراغ طي نمي روم . بايد با دست پاك كنم عين اوشين چار دست و پا مي افتم روي كف خانه حالا نصاب كي بصاب .ريشه هاي فرش را تا مي كنم . فقط اينطوري است زمان از دستم خارج مي شود و حساب ثانيه ها و دقيقه ها را نمي روم . خوب هر كس اخلاقي دارد ديگر . اينهم اخلاق گند من است موقع عصبانيت ...

بعدش تا به حال به اين فكر كرده ايد كه وقتي مي خواهند از يك زن تعريف كنند مي گويند از هر انگشتش يك هنر مي ريزد يا مثلا خانه دار قابلي ست . كدبانويي است اما براي مرد مثلا مي گويند جوان رشيدي ست . قد و بالاي ال دارد . خيلي مرد است ....

تابحال شنيده ايد بگويند فلاني خيلي تاوونز وومن است و حرف ندارد ؟! (البته بگذاريد به حساب تعريف نه توهين)

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390 ساعت
توسط : townswoman


مي گويند هر موقع كه مي خواهي از شر چيزي خلاص شوي به آن فكر نكن . تا بحال نفهميده ام چطور مي شود فكر را كنترل كرد و به چيزي كه به طرز فجيعي مخت را تير مي كشاند فكر نكرد . كتاب بگيري دستت شايد فراموشت شود اما وقتي كلمات عين مورچه جلوي چشمت رژه مي روند ببيني كه اصلا حواست به كتاب و حرفهايي كه وز وز در گوشت مي گويد نيست و هنوز به چيز فكر مي كني و حواست نيست . بروي ولو شوي روي مبل راحتي و بخواهي فيلم ببيني بازهم وسطهاي فيلم يك صحنه اي يك حرفي تورا ياد آن چيز بياندازد . لعنتي عين  لكه مي شود . نه قابل تحمل است نه پاك مي شود . بدون اينكه به كسي چيزي بگويي راه بيوفتي كيف و موبايلت را هم عمدا جا بگذاري دستهايت را در جيبت بگذاري و خودت را از سرما جمع كني و خيابانها را ساعتها پياده گز كني و وقتي برگشتي با نگراني بهت حمله ور شوند كه كجا بودي و نتواني بگويي يك چيزي هست يك چيزي كه نمي شود گفتش . نمي شود فريادش كشيد . اما تحملش هم نمي شود كرد . چون نمي تواني فرياد بكشي بي سر وصدا بدون هيچ توضيحي شانه هايت را بالا بيندازي و نگاه احمقانه اي تحويل اهالي خانه بدهي و خودت را با حول بيندازي روي تخت حتا ديگر ان چيز نتواند اشكت را در بياورد بسكه تا ته اعماقت نفود كرده نمي تواند چشمهايت را تحريك كند . تلفن زر زر زنگ بخورد . اسم دوست دوره دبيرستانت را ببيني و مطمئن باشي به محض جواب دادن گلايه خواهد كرد كه چقدر بي معرفتي و حتما به او هم نتواني از ان چيز حرفي بزني . 

دكتر هم كه از همه بدتر . لعنتي . يعني توي اين دنيا كسي نيست كه با او از چيزي كه در دلت داري حرف بزني ؟!

پ.ن/ براي جدايي نادر از سيمين خيلي كيفور گشتيم ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت
توسط : townswoman


مشغول خواندن عروسك ساز اثر مريم صابري هستم . راستش را بخواهيد تاوونزوومن مدتها بود منتظر همچين اثري در داخل بود . هميشه مايوس مي شدم از اينكه مي ديدم در ايران نويسنده اي به سبك نداريم . اما مريم صابري با اين داستان مرا ساعتها جلوي كامپيوترم ميخكوب مي كند تا عروسك سازش را بخوانم . خواندنش را توصيه مي كنم فقط ديگر يادم نيست خودم از كجا دانلودش كردم . 

_ فكر مي كنم پتو عاشقانه ترين شي دنياست . اينطور كه مي چسبد به تن آدم . ( بخشي از عروسك ساز مريم صابري )

فيلم طهران تهران را ديدم . اپيزود اولش بيشتر به مذاقم خوش آمد تا اپيزود دوم كه پر بود از شعار و ديالوگهاي كليشه اي و متاسفانه بازي خيلي ضعيف رضا يزداني . در اين فيلم آهنگ تيتراژ پاياني بيتر از همه چيز رضايتم را جلب كرد . البته قبلا آنگ را شنيده بودم . به جرات مي توانم بگويم بهترين جاي فيلم همان آهنگش است و بس !


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت
توسط : townswoman


از همان موقع كه مد شد راننده هاي تاكسي به محض سوار شدن مسافر شروع مي كردند به درد و دل كردن با آنها دو تا تصميم گرفتم يكي اينكه هيچوقت روانشناس نشوم . دوم اينكه هرچه سريع تر يك ماشين براي خودم بخرم . چون هم مجبور بودي پول تاكسي را بدهي هم به حرفهاي دل كسي كه نمي داني كيست گوش بدهي . از همان اولش آدم كم حوصله اي بودم . گوش شنواي نداشتم بخصوص يكي درد و دل كند . خودم هم هر موقع دلم ميخواست درد و دل كنم پيش دكتر مي رفتم و خدا تومن پول مي دادم . بعدش پيش خودم مي گفتم چرا بايد مفت و مجاني به حرف راننده تاكسي گوش بدهم ؟‌ يكسال بعد از تصميمم شروع تحصيل در رشته روانشناسي باليني كردم و يك پرايد سفيد قديمي خريدم . دو ترم بعد هم دست از پا درازتر انصراف دادم چون من گوش شنوا نداشتم !

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1390 ساعت
توسط : townswoman


خب زندگي هميشه هم سخت نيست يك وقتهايي به آساني تو را مي فاكد . بدون اينكه خودت هم بفهمي فاكيده شده اي . تازه شايد چند ماه بعد دو زاريت بيفتد كه چه اتفاقي افتاده و تو متوجه نبودي ؟ همان موجوداتي كه دوستشان داري و تعلق خاطر عميقي نسبت به انها حس مي كني اولين فاكنده ها هستند . بعدش پشت سر هم شروع مي شود . راستش را بخواهيد فقط كافي است يكبار زنده گي اين كار را با شما بكند بعدش فرت فرت شروع مي شود . هر كسي از راه برسد برايتان دندان تيز مي كند و آب دهانش راه مي افتد . نه كه بگويم مالي هستم . نه ! همه همينطورند . مرد و زن هم ندارد . 

معمولا اين حس را در زمستان بيشتر سراغم مي آيد  . اينكه اوركت آمريكايي و چكمه هاي چريكي بپوشم هيچ جاي قضيه را عوض نمي كند . بيوفتم به جان پياده روها و حس كنم گونه هايم از سرما در حال ترك خوردن هستند بازهم فرقي نمي كند .  وقتي اين حرفها را به دكتر مي گويم هميشه ابروهايش را بالا مي دهد قيافه اش عين چيزي مي شود كه تا بحال نديده ام اما تغير مي كند با حالت عادي اش . بيچاره كمي من من مي كند و بعدش هم نمي فهمم چه گفت . اين دكترها هم كاري ازشان برنمياد جز اينكه انگشتانشان درهم كنند و بگويند خوب مشكل شما نوعي افسردگي است مي دانيد كه افسردگي با يكي دو جلسه مشاوره حل نمي شود . با منشي هماهنگ كنيد هفته اي يكبار بياييد . بعد كه به خودتان مي آئيد مي بينيد معتاد شده ايد به ديدن قيافه اين دكتر نگون بخت كه مجبور است هفته اي 45 دقيقه در ازاي 30 هزار تومان به دري وري هاي شما گوش دهد كه مي گوييد زنده گي مرا فاكيده ...

مانده ام حيران آن سرمايه اي كه صرف ساختن فيلم آل شده ...


نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت
توسط : townswoman


درباره تاونز وومن

يك تاوونز وومن يك تاوونزوومن است ديگر ...

پيوندهاي روزانه

آرشيو ماهانه

لينكستان دوستان

اسكريپت ها