خانم ذوزنقه

من در اصل یک دایره بودم !

صداها مال منند و آنها نمی روند ! اوشا این را گفت گوشی هد ست را در گوشش فرو کرد و شاسی پلی را فشار داد . صدا شروع شد . نمی فهمید چه می گوید و فقط گاهی جمله ای کلمه ای توجهش را به خود جلب می کرد که می گوید: با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم! آب و آتشم / آب و آتشم / زمزمه می کرد با صدا آب و آتشم صدا چیز دیگری می گفت اما اوشا می گفت آب وآتشم . صدا می گفت هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ! اما صدا اورا خیلی وقت پیش تسخیر کرده بود با خود برده به اعماق خودش به جایی که دست کشید بر لبهایش/ لمس کرد و در نهایت در همان اعماق ناخود آگاهش چیزی را که میخواست کرد . امروز سبک بود چراکه دیگر فهمید یعنی فهماند که صدا مال خودش است هیچ مالکی ندارد صدا برای او حرف می زند برای او می نویسد و مال خودش است خود خودش...

و با خوشحالی گریست!

اومای|پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389|

نمیخ وام نمیخ وام نمیخ وام به اصل اصیل زنده گی که اولین قانونش خر شدن منه سر خم کنم . 

حالا برگردیم به ۲۹ سال پیش وقتی که دکتر اوشا را از لای پاهای مادرش با هزار زحمت و درد بیرون کشید . یک دختر بچه کوچک با وزن ۳کیلو و ۲۵۰ گرم . سر و ته گرفته بودند و دکتر اولین باید را محکم در ک.و.نش کوبید که نفس بکشد . نفس بکشد و بعش هم گریه کند که آنها بفهمند همه چیز عادیست و لبخند بزنند و بگویند شکر خدا سالم است . پدر بزرگش هم بگوید پسر می شد بهتر بود . اولین باید را  با ضربه دکتر متحمل شد و کم کم بزرگ شد . قد کشید روح ناآرامی داشت اما هر کسی قادر به دیدن این تلاطم درونی او نبود . نه مادرش / نه پدرش تقریبا هیچ کس . در طی این مدت باید همچنان بر او فرود می آمد اما نه در ک. و.نش که بر فرق سرش . اولین کسی که تلاطم ها را دید کسانی بودند که هذیانات اورا خواندند . تعجب کردند از نوشته های دخترکی که ظاهر آرام و سر به زیری دارد اما چنین تنهایی پر هیاهویی . حامله که شد رفت پیش همان دکتری که خودش را از لای پاهای مادرش بیرون کشیده بود . دکتر شناختش . اوهم متوجه شد چه خبر است شاید دکتر هم از همان قماش خودش بود نمی دانست اما دکتر گفت شانس آوردی توی شکمت غده نداری قرار است یک پهلوان به دنیا بیاوری . وقتی اوشا با صدای بلند قهقهه زد دکتر فهمید ۲۹ سال پیش هیچ چیز آن طور که فکر کرده بود عادی نبود . برای همین دکتر آن پهلوان ۳کیلو ۸۵۰ گرمی را از لای پاهای اوشا بیرون نکشید . جراحیش کرد و به شیوه سزار روم اورا به دنیا آورد تا شاید مردی نام آور شود مثل سزار . اوشا اسم پهلوان کوچکش را هم یک چیزی با همین محتوا گذاشت . اینها همه جز آن بایدهایی بودند که مدام بر سر و تن اوشا بارید و با همه مقاومتی که می کرد . نمی توانست بر خلاف آنها کاری بکند طبیعت تن و وجودش  زاد و ولد بود . چیزی که الان از نظرش جنایتی بیش نیست . آخرین ضربه که کاری تر از همه بود رفتن بود / مرگ بود / هجرت همزادش بود . کسی که اولین کسی بود که تقریبا تمام و کمال به تنهایی پر از هیاهوی او راه یافته بود به همه صداها و نجواها و عطرها توجه کرده بود و چشمانش برق زده بود . اوشا فهمیده بود که در این دنیا تنها نیست . فهمیده بود فقط او نیست که میشنود و گاها می بوید اما یکی ازین بایدها خیلی ناگهانی و وحشیانه این تعادلی را که بین او و همزاد ایجاد شده بود را بهم زد . تعادل بهم خورد . اوشا افتاد . از جای خیلی بلندی هم افتاد . همه جایش آسیب دید . جالب این است که هنوز هم باور ندارد ...

فردا شاید برود که باور کند . تحملش کنید خیلی تلخ شده است !

تقدیم به شاعری که دیشب با خشم ناتوانش خواندم .

اومای|جمعه بیست و یکم آبان 1389|

می دانی بدترین قسمت ماجرا چیست ؟ کمی فکر کن شاید خودت فهمیدی ... یا نه بگذار خودم برایت بگویم من وقت ندارم تا شب صبر کنم به حدسهای تو گوش بدهم . بدترین قسمت ماجرا این است که می بینی به هیچ جای دنیا بر نمی خورد که من / تو / یا همزادم ( بهتر است دیگر بگویم گورزادم ) دیگر نباشیم ! همچنان بی رحمانه می چرخد و بدتر اینکه وقتی تو حال و حوصله نداری و هر ثانیه اش برایت مثل یک قرن توام با شکنجه می گذرد . اگر نا غافل سرت را بلند کنی و به ساعت روی دیوار نگاه کنی می بینی بدجور تورا به تمسخر گرفته و بازیت می دهد . این وسیله لعنتی با آن صورت گردش حالت را بهم می زند(ساعت را می گویم ) . اصلا هر چیزی که مربوط شود به گردش و دور و دوران عقت را بالا می آورد . به این فکر می کنی ای کاش فر عون بودی و دستور می دادی همه وسایل چرخنده و دوار و گذرنده را جمع کنند و همه شان را به کلی از کار بیندازند . اهم از ساعت و چرخ و فلک  و چرخ ماشین و ....

می گویی این وسایل به درد نمی خورند . فکر می کنی بشود اینگونه متوقفش کرد این چرخ لعنتی را ؟

اومای|سه شنبه هجدهم آبان 1389|

لازم نیست وقتی یکی را از دست دادی زود باور کنی که رفته و دیگر نخواهد آمد . می توانی به خودت بقبولانی و اینطور باور کنی که دروغ گفتند نمرده اما رفته رفته با مرور خاطرات و کتابها و هر چیزی که ترا به یاد او بیندازد لبخند تلخی می زنی و می گویی یادش به خیر روحش شاد . اینجاست که آرام آرام مرگش را می پذیری و گریه هم نمی کنی دیگر . می دانی که پذیرفتن مرگش از روی عادت نیست از روی اجبار است . نمی شود جنگید چیزی در مقابل رویت نیست که با آن بجنگی مرگ هم از جمله ی این چیزهای ناچیز است که بهتر در مقابلش سر تسلیم فرود بیاوری که در غیر اینصورت راهی جز جنون نداری و بعد باز هم مرگ ! انتهای همه چیز .

بد جور دچار سردر گمی و گیجی می شوی وقتی می بینی ناگهانی و به چشم بر هم زدنی دست درازی می کند و یکی از عزیز ترین هایت را از کنارت ور می چیند . دلت میخ واهد انگشتت را به نشانه بیلاخ نشانش دهی و بگویی : زکی ! از تو ذهنم نمی تونی که بگیریش . اون همیشه اینجاست و با انگشت محکم بزنی توی سرت اما اینکار را نمی کنی چون از مرگ می ترسی . می ترسی لج کند یکی دیگر را هم بگیرد و بعد یکی دیگر  و ... 

پیش خودت می گویی یارو ( مرگ ) عجب چیز غریبیست که نمی شود هیچ مدلی با آن کنار آمد نه می توانی بپذیریش نه می توان از دستش رها شوی ...

پ.ن / نمیتوانم ننویسم !

اومای|یکشنبه شانزدهم آبان 1389|

در زندگی دردهایی هست که دوست داری با دیگران تقسیمشان کنی تا شاید اندکی از بارت کاهش یابد اما همیشه  دلت نمیخ واهد اینکار را بکنی یعنی نمیخ واهی  این بار را / این زخم را / این درد را با کسی شریک شوی . میخ واهی خودت به تنهایی به دوش بکشی اش چون این درد مال تو است و فقط تورا می سوزاند و خاکسترت را در می آورد . پس تحملش می کنی . حتا درد گرفتنت را دوست داری . هر چیزی که تورا به عامل درد مربوط کند دوستش داری و دیگر هیچ حس نمی کنی وقتی به خودت می آیی می بینی فقط یک قطره اشک داغ از گونه ات می سرد و پائین می رود . چرا که همه چیز تورا به یاد فقدانش که نه بودنش می اندازد . وقتی که بود .به اتفاقات چند وقت اخیر فکر می کنی . به ضربات نه چندان کاری که بر تو وارد شد فکر می کنی . آنها را کنار هم میچینی تازه علت آنها را می فهمی . می گفتی مرگ اندکی از تو را با خود می برد راست هم می گفتی اینبار نه اندک که نیمی از تو را با خود برد و تو یک نیمچه آدم شدی و هنوز حیران و سرگردان منتظری که از خواب بیدار شوی و یک لیوان آب خنک بخوری و بگویی چه کابوس وحشتناکی ...

پ.ن / این پاراگراف قسمتی از یک داستان است که تمام نشد...



اومای|چهارشنبه دوازدهم آبان 1389|

دست از پا کوتاهتر رسیده ای به انتهای سیگار

زیر پا له می کنی / خاموش می شود

خیلی چیزها زیر پا له شده است

خیلی چیزها خاموش شده اند.

پ.ن/ مدتی نخواهم نوشت  .

اومای|دوشنبه دهم آبان 1389|

نشسته بودیم توی آشپز خانه و باهم در مورد نگهبان شب کوچه مان حرف می زدیم . اسمش مش حسن بود . گفتم : راستی من امروز فهمیدم پسر مش حسن دکتره . خیلی خوشم اومد که با فقری که گرفتارش بودند پسرش رو به یه جایی رسونده و آفرین به پسره و همینطور خود مش حسن .

اخماشو تو هم کشید و گفت : خاک بر سر اون آقای دکتر که باباش الان مجبوره سوت و چماق به دست تا صبح نگهبانی خونه مردم رو بده .

کار به این ندارم که کدوممون حق داشت من یا آقابالاسر . اینو آوردم تا بگم زاویه دید آدمها در نحوه تفکر و قضاوتشون در مورد مسائل فرق داره . مساله اینه که کجای یک قضیه باشی و چه طوری ببینیش !

                                                    *******

توی ماشین نشستم منتظرم مامان خریدهاشو بکنه و بیاد . رادیو روشنه و یک آقای دکتری داره در مورد گروه های شیطان پرستی که اخیرا جوانان ما نا آگاهانه گرفتارشون می شن صحبت می کنه . این آقای دکتر می گفت : در جامعه ای که رفاه زده شده و مادی گرا ست . دیگر جایی برای آرمانهای دینی و حماسی باقی نمی مونه . و وقتی جنگی رخ بده کسی جرات نمی کنه بره جلو . جوانان باید طوری تربیت بشن که همیشه آماده جنگ باشند .برای مبارزه با دشمن تعلیم ببینند نه که غرق لذتهای دنیوی بشوند و از آن دنیا غافل !

چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که این آقای دکتر حتا یکبار هم نگفت جنگ چیز بدیه . اصلا چرا ما باید اینقدر با پارانویا زندگی کنیم ؟

و چرا چیز نقد که همون این دنیاست رو باید ولش کنیم و به فکر اون دنیا باشیم که حالا معلوم نیست هست یا نیست ؟! آخرشم گفت شیطان پرستان هیچ وقت با اسم شیطان پرستی به جوانی نزدیک نمی شن بلکه اولش با تضعیف قدرتهای الهی و آئین های دینی به روح و ذهن جوان رسوخ می کنند . دیدم با این حساب نیچه هم شیطان پرستی بیش نیست . که زرتشت نیچه فریاد می زند : خدا مرده است !

بعد هم مثالی زد که جوانی ستاره یهود رو از گردنش آویزان کرده بود من بهش گفتم هیچ می دونی این علامت چیه ؟ و گفت نه فقط ازین شکل خوشم میاد من بهش گفتم این علامت شیطان پرستان هستش و اون جوون بلافاصله گردن بند رو در آورد و اشک شوق توی چشماش حلقه زد و گفت ممنونم آقای دکتر که منو آگاه کردید . نمی دانم چرا به عقل اون جوون خطور نکرد که سوال کنه آقای دکتر مگر یهود از ادیان الهی نیست ؟!

در آخر هم آهنگ تیتراژ پایانی یکی از فیلمهای عطاران را پخش کردند : تو منو تنها نذار ای خدا خدا خدا .

خواننده طوری ای خدا خدا می کرد که مو به تن آدم راست می شد . فقط  یه سوال در اون لحظه تو ذهنم بوجود اومد : این آقای دکتر میخ واد با احساسات ما چه کار کنه ؟

اومای|چهارشنبه پنجم آبان 1389|

موسیقی چیز غریبی است . روح و ذهنم را به بازی می گیرد . مساله ساده ای نیست که همینطوری یک آهنگی را گوش بدهیم و خوشمان بیاید بعد به راحتی بگذریم . نه ! گاهی بعضی از آهنگها می رود تا مغز استخوانمان رسوخ می کند و روحمان نه جسممان. روحمان را به چرخش وا میدارد . پادام پادام را دوست دارم . دوست دارم با صدای ادیت پیاف فقط دور اتاق بچرخم با اینکه هیچ از زبان فرانسه نمی دانم ...

لینک دانلود (+)

                                                  *******

بعد ناگهان شعری می خوانی که عین سیلی می خورد به صورتت . دوستش داری چون تقریبا حرفهای خودت است .

ما

کاشفان کوچه های بن بستیم

حرف های خسته ای داریم

این بار

پیامبری بفرست

که تنها گوش کند .


کافه زن شاعر قابلی است . (+)

                                                  *******

بازهم از موسیقی. راک اند رول را دوست دارم و همیشه ناراحت بودم چرا این سبک در فارسی آنطور که باید اجرا نمی شود اما گروه the ways مرا به آرزویم رساند . چند وقت پیش قصه زیر زمین را برای دانلود گذاشته بودم از همین گروه امروز  قصه تهران را برایتان می گذارم . تنها چیزی که می توانم بگویم من با شنیدن این آهنگها معنی لذت را می فهمم .

لینک دانلود (+)

اومای|یکشنبه دوم آبان 1389|

نمی دانم این موراکامی لعنتی چه چیزی به داستانهایش تزریق می کند که بعد خواندن پس از تاریکی دیگر حوصله سالینجر را هم نداری . یعنی میخ واهی برگردی و کتاب را از اول برای بار دوم / سوم و حتا چهارم هم بخوانی . داستان روند خاصی را طی می کند که مختص خود موراکامی است نوعی خنکی توام با جذبه . به گونه ای که حس می کنی داستان را نه که خوانده باشی بلکه حسش کرده ای . اصلا دیده ای . با قهرمان داستان ماری دست به دست نصف شب در خیابانها چرخیده ای نه که مجبور باشید یا که اتفاق خاصی افتاده باشد نه . فقط برای دلتان بوده یعنی هوس کرده اید یک شب بیرون از خانه . همه اینها دست به دست هم بدهند برایا ینکه موراکامی میخ واسته چیزی را به تو بفهماند :

" نیمه شبها زمان به صورت خاص خودش سپری می شود "

تو هم شبها خواب نداری . سکوت شب را دوست داری . تنها در شب می توانی در خیالات و تصورات خودتت سیر کنی . بگردی و بچرخی . برای خودت بنویسی . پاره کنی . با کاغذ های باطله و سطل زباله گوشه اتاق تمرین بسکتبال کنی اما بعد تمام شدن شب یعنی پس از تاریکی همه چیز به روال عادی و معمول خود باز میگردد و تو همان آدم  قبلی با همان منطق سابق که شبها محو می شود خواهی شد .

قسمتی از داستان پس از تاریکی :


                                           " بگذار چیزی برایت بگویم ماری .زمین زیر پای ما خیلی محکم به نظر می رسد اما اگر اتفاقی بیفتد زیر پایت راحت خالی می شود . اگر این بلا به سرت بیاید کارت زار است : دیگر هیچی مثل سابق نیست . آن وقت تنها کارت اینست که آن زیر تک و تنها تو تاریکی سر کنی "

جملات مثل همیشه آشنا بودند . خوب می فهمم که چه راحت زیر پای آدم خالی می شود و خیلی راحت معلق می شود و می چرخد و می چرخد و می چرخد . آنقدر می چرخد که سرش گیج می رود و این سرگیجه تا ابد با او خواهد بود . با او خواهد بود تا همیشه یادش بماند که به محکمی زیر پایش اعتماد نکند . و در تاریکی شبها فقط زندگی کند و روزها بهتر باشد که بخوابد . حس آشنا و ملموسی بود . برای من و تو . نه ؟

                                                * * * * * * * * *

وصیت نامه گابریل گارسیا مارکز به زیبایی صد سال تنهایی اش بود . (+)

اومای|شنبه یکم آبان 1389|