و بالاخره به پایان می رسیم
وقتی می نشینی از درد خودت می نویسی یا نمی فهمدندش یا خودشان را به نفهمی . وقتی از یک درد عمومی می نویسی جواب بی ربطی می دهند و یک درد دیگر را که شکل دیگری است در مقابل آن مطرح می کنند!
خدایی تا بحال چند نفر از شما موقع شنیدن ناله های یکنفر از صمیم قلب طرف را دلداری داده یا اگر دلداری هم نداده حداقل چرت و پرت نگفته و طرف را دیوانه تر نکرده ؟ توی این سی سال 2/3 نفر بیشتر ندیدم .
بعدش هم این پست قبلی من خیلی کامنت خصوصی داشت . تعدادی از آنها واقعن خنده دار بودند . آنقدر خندیدم که اشکم در امد بعد هم نشستم زار زار گریه کردم . پست قبلی کجایش به آقایان توهین داشت ؟ کجای آن حاوی این بود که مردا خرن گاو منن ؟ کجای حرف من به دین ربط داشت آخه ؟ تویی که کامنت خصوصی میذاری و بدون اینکه یک ذره اون مخ فندقی ات رو به تحرک واداری انگشتاتو روی کیبورد می کوبی آخه چرا فکر می کنی من مرد ستیزم ؟ چیزی رو که تو جامعه ی ما هست رو بیان کردم . شما هم بیا بگو تو به این دلیل به این دلیل نگاهت غلطه منهم شاید بپذیرم شاید هم نپذیرم . در هر صورت نیازی به آن حرفهای .... نبود .
بعدش هم یکی دیگر کامنت گذاشته و نوشته که فکر می کند من یک مرد هستم . آخر عزیز من اسم وبلاگ مرا نمی بینی ؟ بعد هم نمی بینی من با نام اوشا نوشته را امضا می کنم ؟ چرا فکر می کنی من مرد هستم ؟
خیلی باحالین ....
* * * * *
آهنگهایی هستند که یکبار می شنوی و خیلی حال می کنی اما دفعه دیگر سرت را می برد . آهنگهایی هستند که مدتی گوش می دهی . اگر یکسال بعد دوباره بشنوی حال نمی کنی . اما آهنگهایی هستند که هر موقع گوش کردی حال می کنی حتا 15 / 20 سال بعد . دیروز توی سالن آرایش که بودم . یک ملودی آشنا بعد از دوست دختر من 20 توجهم رو به خودش جلب کرد . گوشهایم را تیز کردم تا در ذهنم مرور کنم ببینم این کدام آهنگ است . فهمیدم کی اشکاتو پاک می کنه از ابی هست . وقتی آهنگ تموم شد اشکامو پاک کردم . پا شدم رفتم دستشویی صورتم رو شستم ! از اینجا دانلود کنید (+)
* * * * *
بعد هم اس ام اس می زنم به میم که حوصله مرا دارد یا نه . می گوید بزنگ . زنگ می زنم حرف می زنیم حرف می زنیم حرف می زنیم . می گوید جمعش کن . می گوید ما مستعد بهم ریختنیم پس لوازم بهم ریختن را با دست خودت فراهم نکن . گفتم راست می گویی ولی ....
· * * * * *
تازه یاد آن پست (+)اولین عیدانه وبلاگی ام افتاده بودم . لبخند زدم برای همه لینکهای وبلاگ چیزی نوشتم و یکی دو روز مانده به عید آپ کردم کلی هم ذوق کردند بچه ها . احساسی را که نسبت بهشان داشتم را نوشتم با رنگ و عطری که ازشان استشمام کرده بودم . یادش به خیر همه چیز دقیقن بعد از همان عید عوض شد. می دانید آدمی همیشه به این امید زنده گی می کند که قرار است وضعش بهتر ازین بشود .مثلن قرار است در آینده فلان کار را انجام بدهد . فلان چیز را بخرد و ... اما اینطور نیست به سرعت به سمت زوال پیش می رو..م . روحن و ایضن جسمن .
سال 89 بدترین تجربه ها را داشتم . فکر کردم / فکر کردم / فکر کردم . دیدم همه اش از دست دادن بود . همه اش خلا همه اش فقدان . دارد تمام می شود این 89لعنتی ولی پدر من یکی را در آورد .
دیشب به فدریکو گفتم 30 سال طول کشید تا به این شکل کنونی در امدم . یک انسان بهم ریخته زهوار در رفته شاید 40 سال دیگر لازم باشد تا خودم را جمع و جور کنم و یک آدم حسابی بشوم !

اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!