نیمچه آدم

 

در زندگی دردهایی هست که دوست داری با دیگران تقسیمشان کنی تا شاید اندکی از بارت کاهش یابد اما همیشه دلت نمیخ واهد اینکار را بکنی یعنی نمیخ واهی این بار را / این زخم را / این درد را با کسی شریک شوی . میخ واهی خودت به تنهایی به دوش بکشی اش چون این درد مال تو است و فقط تورا می سوزاند و خاکسترت را در می آورد . پس تحملش می کنی  حتا درد گرفتنت را دوست داری . هر چیزی که تورا به عامل درد مربوط کند دوستش داری و دیگر هیچ حس نمی کنی وقتی به خودت می آیی می بینی فقط یک قطره اشک داغ از گونه ات می سرد و پائین می رود . چرا که همه چیز تورا به یاد فقدانش که نه بودنش می اندازد.

lوقتی که بود .به اتفاقات چند وقت اخیر فکر می کنی . به ضربات نه چندان کاری که بر تو وارد شد فکر می کنی . آنها را کنار هم میچینی تازه علت آنها را می فهمی . می گفتی مرگ اندکی از تو را با خود می برد راست هم می گفتی اینبار نه اندک که نیمی از تو را با خود برد و تو یک نیمچه آدم شدی و هنوز حیران و سرگردان منتظری که از خواب بیدار شوی و یک لیوان آب خنک بخوری و بگویی چه کابوس وحشتناکی ...
پ.ن / این پاراگراف قسمتی از یک داستان است که تمام نشد..

به همین ساده گی

داشتی به این فکر می کردی که چرا همیشه سیاهی یا  که سفیدی ؟ چرا هیچوقت بین ایندو قرار نمی گیری ؟ به یک سری چیزها دست پیدا کرده بودی و با افتخار می گفتی من معتقدم به این یا به آن . این اواخر خیلی هم محکم ایستاده بودی . تا اینکه یک حادثه یک اتفاق دوباره آمد همه پازل لعنتی را که پی و بنش خیلی سست بنا شده را به راحتی بهم ریخت . چنان بهم ریختی و چنان طوفانی در تو بر پا شد که نمی توانی خودت را آرام کنی . خودت را آرام کنی شاید بتوانی اندکی فکر کنی و شاید هم جبران مافات . گفتم حادثه همه چیزهایی را که در همین چند ماه اخیر به هزار زحمت جمعشان کرده بودی و کنار هم چیده بودی چنان دوباره بهمشان زد که حتا این دفعه شوکه هم نشدی فقط ایستادی و نگاه کردی که چه طور یک حادثه آمد و در عرض یکی دو روز با یک مداد قرمز روی همه یافته هایت را خط کشید و گفت : زرشک . بعد هم بیلاخی نشانت داد به نشانه اینکه خیلی مانده بفهمی . سهم تو فعلن همان نمی دانم است و بس . بعد هم رفت به همین سادگی ...

الان هم که نشسته ای و فکر می کنی و می بینی تو چیزی نداشتی . او هیچ با خودش نبرد تو فقط فکر می کردی که چیزی داری . خیلی ساده است .

!

خوب به سلامتی نمردیم امسال هم بوی گل سوسن و یاسمن آمد و رفت . حسنی مبارک دیشب حال ملتش را گرفت و ما همینطور نشستیم برو بر محو جمال اوشان شدیم اگه این مرده شاه ما چی بود یا اون یکی چیه؟ به هر حال تو این مملکت کسی به مخالفش نمی گه شهید ! شاید همین فرق ما با اوناس ! خلاصه من امروز همه اش مثل این علامت ! هستم . بگذریم داستانمان را بچسبیم تا عمو فیلتر خر مارا هم نگیرد . دیشب دیدم سر هرمس دوباره فیلتر شده و ناراحت شدم . چون جزو وبلاگهای محبوب من بود .

دیشب بعد از بیانیه حسنی مبارک  و بعد از اینکه کلی ! شدیم رفتیم همان شبکه فارسی زبان من و تو را ببینیم تا بیشتر از این ! نشویم . یک برنامه مستند در مورد یکی قبایل آفریقایی بود که خیلی کارهای جالبی می کردند . یکی از کارهای خیلی جالبشان این بود وقتی پسر ها به سن بلوغ می رسید می رفتند بالای یک ستون که ارتفاع خیلی زیادی داشت و از نوعی چوب ساخته شده بود . پاهایشان را با طناب بسته بودند و پائین می پریدند . این پسر ها جز یک برگ کوچولو هیچ چیز تنشان نبود . آنهم زیاد افاقه نمی کرد . یعنی وقتی پشتشان به دوربین می شد گلاب به رویتان ما جاهای بدشان را می دیدیم . می گویم بد چون ائلمان از این لفظ استفاده می کند . بعد هم ائلمان گیر داد که چرا اینها شورت نمی پوشند و بدشان را نشان همه می دهند . بعد من هی توضیح می دادم بچه جان اینی که تو بهش بد می گویی آنجا زیاد هم بد نیست . بعد می پرسید چرا از جای بلند پائین می پرند من جواب دادم که برای اینکه بگویند مرد شده اند و بزرگ شده اند بچه ! شده بود . یکی از حاضرین هم گفت عجب رسومی دارند خیلی احمقانه است . یاد مرد شدنهای خودمان و این پست هااشور افتادم !!! خلاصه این قبیله تقریبا وحشی آفریقایی باعث شد ائلمان کلی در مورد بدشان سوال پیچمان کند ...

دختر خاله ام می گفت همه اش تقصیر حسنی مبارک است . اما من تصمیم گرفتم نه به بوی گل سوسن و یاسمن فکر کنم نه به بد آن قبیله آفریقایی و نه به پست هااشور و الان هم کناره گیری حسنی مبارک !!! در عوض با صدای بلند شروع کردیم به خواندن : 

                                                           سنی منه ورسلر الله دا خوش گلیر

                                                           بری باخ  آی بری   باخ بری  باخ بری

                                                          

فیلمهایی که دوست می دارم 3


قوی سیاه را همین الان دیدم . تعریف و تمجید نمی کنم اما هنوز هیجان زده ام . طوری که به راحتی حروف را روی کیبورد پیدا نمی کنم . فضای وهم آلود و سر در گمی نینا شخصیت اصلی فیلم همین دو کافی بود تا مرا جلوی تلویزیون میخکوبم کند . اما ورای آن سر در گمی دستی هوشمند را می شد دید دستی که همه اینها را به این زیبایی کنار هم چیده . رنگشان زده . برایش موزیک ساخته و در نهایت شده این. قوی سیاه !

باید حسش کرد ....

مگه همیشه باید یه اسم بذارم رو پستم ؟

به اضطرابی فکر می کردم که مدتیست گرفتارش هستم . به تقلایی که در این تنهایی فقط در ان دست و پا زده ام . به این حس ناامنی که روز به روز بیشتر به آن می رسم و لمسش می کنم . به آن ترسی فکر می کنم که می گویند قویترین حس آدمی است . یکبار گریبانم را گرفت و چنان لرزاندم که هنوزم که هنوز است گاهی پس لرزه های آن می آیند سراغم و می درند روانم را . این وسط پشت سر هم رویا می بینم . رویاهای عجیب و غریب . چیزهایی که ترسناک نیستند اما مرا به فکر فرو می برند . مهم نیست در چه ساعتی از روز یا شب خواب باشم . می بینمشان . یک روز ژان پل سارتر را می بینم که انگشتش را به نشانه بیلاخ نشان ملاصدرا می دهد . یک روز  هم می بینم کامو افتاده رویم و دارد خفه ام می کند . تازه بعد از بیدار شدن کلی می خندم اما آرام نمی شوم . اما خواب امروز بعد از ظهرم چیز دیگری بود اصلن جنسش فرق داشت . عجیب عشقولانه و رمانتیک بود . دیدم زن دیگری هستم . باریک و کشیده کنار دریا بود یا اسکله دقیق یادم نیست خلاصه دریایی بود زیر نور مهتاب که دیدم زنی در آغوش جوانی پناه گرفته و ..... نقطه چینها را با صدای بیب خودتان بخوانید .

پ.ن / لطفا راهکار ارائه نکنید !

پ.ن / قانیم قیندی منصورون بو آهنگینه (+) آهنگ ترکی از منصور

بازهم عطر و آینه و آن قدیمها!

سعی می کند به آینه نگاه نکند . کرم مرطوب کننده را بر می دارد و در پوشش را باز می کند . تیوپ را فشار می دهد . قبل از اینکه خنکی کرم را در نوک انگشتانش حس کند رایحه اش را حس می کند . همان حس همیشگی شراغش آمد اصلن نمی دانست که چرا عطر این کرم اورا به یاد مادربزرگ مرحومش می انداخت . کرم را با شتاب به صورتش مالید اما در فکر مادربزرگ بود . عطر کرم شبیه عطر مادربزرگ بود ؟ نه! به ذهنش فشار آورد تا مادربزرگی را که 18 سال پیش مرده مجسم کند . با همان هیکل / همان عطر / همان صدا . چه ربطی به این کرم دارد را باز هم نفهمید . درب کرم را بست و آن را سر جایش گذاشت .

مادرش گفت میخ واهد تو خودت برایش فاتحه بخوانی . حمد و سوره بخوان و پنج شنبه برو سر خاک . هنوز نفهمیده اگر یک مرده به فاتحه نیاز داشته باشد دیگر چه فرقی می کند فاتحه را چه کسی بخواند . به هر حال قانع نشد و بحث را همانجا تمام کرد.

اما هر روز وقتی از خواب بیدار می شد و به صورتش کرم می مالید مادربزرگ را در آینه می دید!

دیدم...

خواب دیدم با دوستم ش . ج به مسافرت رفته ایم . نمی دانم جائی که رفته بودیم کجا بود اما ایران نبود . همین که رسیدیم رفتیم بالای یک کوه . که گورستانی آنجا بود . قبرها داخل یک خانه بودند و مثل گورستانهای ما نبود . از قرائن آنجا قبر بابای ش . ج هم بود چون روی همه قبرها به خط روسی نوشته شده بود جز قبر بابای ش.ج که فارسی بود . عکسش هم بود . قبلن گفته بود که بابایش شبیه رومن گری بوده از همانجا فهمیدم کدام قبر متلق به آن بزرگوار است . بعد سرو صدایی از بیرون آمد . یک مرده جدید آورده بودند . عده ای امدند که تختی را حمل می کردند . اولش فکر کردم جسد روی تخت است اما بعد دیدم تخت را جلوی جمعیت می آورند و دنبالشان مردی است که جسد یک دختر بچه را داخل نایلون با خود می آورد . از نایلون خون می چکید . فهمیدم آنجا مثل ما نیستند که مرده ها را کفن کنند یا مثل مسیحی ها بزک دوزک کنند و مرده را ترگل و ورگل خاکش کنند . می اندازندنش در کیسه زباله و می آورندش . مردی که جسد دختر را حمل می کرد بیهوش شد . دیگران اورا روی تخت خواباندند و بچه را از نایلون درش آوردند دیگر طاقت نیاوردم از آن اتاق که بوی مرده بچه میداد زدم بیرون . ش.ج گفته بود من خیلی ازین صحنه ها دیده ام ماند و تماشا کرد وقتی آمدم بیرون بابای خودم را دیدم که با عصبانیت آمده دنبالم!

قرار ما...

فکر کن در یک صبح دل انگیز بهاری یا پائیزی ( بهار و پائیزش فرق نمی کند در هردو آنها شاعر می شوم ) که از قضا باران شدیدی هم می بارد با ماشین بخواهی جایی بروی که کجایش زیاد هم مهم نیست . مهم این است که تو در آن لحظه در ماشین باشی و در کمال آرامش باخ را بشنوی و چشمهایت مستقیم به شیشه جلو زل زده باشند تا لحظه ای که برف پاک کن آب شیشه را کنار می زند جلو را یک لحظه شاید هم کمی بیشتر از یک لحظه بتوانی ببینی . فدریکو من دیوانه ی این لحظات هستم اما حیف که امسال پیش نیامد . به هر حال یکی ازین حالات را تصور کن . فکر کن چنان غرق آرامشی که هیچ فکر بدی در آن لحظه به ذهنت خطور نمی کند اما در یک آن همه چیز بهم می ریزد چیزی مثل یک تصادف یا چه می دانم لیز خوردن ماشین و هزار و یک اتفاق دیگر همه چیز را بهم می ریزد و تو فقط می فهمی که همه چیزت به مویی بند بوده است . دقیقن همان لحظه ای که فکر می کردی همه چیز خوب است می بینی که هیچ چیز خوب نیست . ممکن است بعدها همه چیز به حالت عادی خود برگردد اما تو خوب می دانی که کافیست یکبار زیر پایت خالی شود و ببینی که همه چیز به مویی بند بود . نمی توانی راحت بخوابی . نمی توانی راحت بخوری حتا نمی توانی به راحتی حمام کنی . رانندگی دیگر جزو بهترین سرگرمیهایت نیست . روی کتاب نمی توانی تمرکز کنی و همیشه  اضطراب داری .

این اضطراب نفوذ می کند تا مغز استخوانت و روانت را به کلی به ارتعاش در می آورد . طوری که روان و جانت هماهنگی شان را از دست می دهند . تشنه ات می شود اما می روی همبرگر می خوری هیچ چیزت با اوصول و منطق جور در نمی آید . دیگر یک آدم معمولی نیستی می گویند روانپریش هستی یا چه می دانم پانیک اتک و کلی اسم رویت می گذارند اما تو مطمئنی از همان از اول یک چیزی اشتباه بوده اما لاپوشی اش کرده بودند تا اینکه یک روز در یک صبح دل انگیز بهاری یا پائیزی ( بهار و پائیزش فرق نمی کند در هر دو آنها شاعر می شوم ) ناگهان زیر پایت خالی می شود و می بینی همه چیز به یک تار مو بند بوده است .

پ.ن / هرچه سعی کردم یک آهنگ از میان آثار باخ انتخاب کنم نتوانستم لینک می گذارم خودتان هر چه دوست داشتید  دانلود کنید .  (+)


لیدی ال خودمانی

"مسیو منظور من از کشتن شاهان به ستوه آوردن پلیس و به وحشت انداختن حکام آن است که نظم اجتماعی موجود بیش از پیش بی رحمانه شود و دست به دفاع از خود بزند . بایستی سرکوبی چنان دامنه دار شود که زنده گی بر توده های مردم غیر قابل تحمل باشد آن وقت است که آنها طغیان می کنند و تمام سیستم سرمایه داری را مبدل به خاکستر می کنند . هدف ما آن است که جامعه را وادار کنیم چنان به توده های مردم فشار بیاورد که خود به خود از زیاده روی منفجر شود و خود را نابود کند . ما باید افراطی باشیم تا دشمنان خود را نیز وادار به افراط کنیم . وقتی ذره ای آزادی باقی نماند مردم شورش می کنند و ما جنگ را می بریم ..."

قسمتهایی از کتاب لیدی ال اثر رومن گاری . این شرایط خیلی به نظرم آشنا آمد . هیچوقت دوست ندارم بازیچه باشم آنهم بازیچه چنین افکاری شما چطور ؟