يا بخورشان يا تف كن ...
اين آقاي كيشلوفسكي هم خوب بلد است فيلم بسازد . اولين فيلمي كه ازش ديدم شانس كور بود كه خيلي حوصله ام را سر برد . اما بعدا كه سه گانه آبي و قرمز و سفيد را ديدم شيفته سبكش شدم . خدا رحمتش كند الان نمي خواهم فيلم نقد كنم يا آسمان و ريسمان بهم ببافم كه اين سه گانه چه فيلمي بود اما يك ديالوگ در يكي از صحنه هاي فيلم سفيد مرا ميخكوب كرد . اصلا از آن حرفها بود كه در كم فيلم و كتاب آن را مي شنوي يا مي خواني . آنقدر محو آن زير نويس شدم كه اصلا يادم نيست اصل ديالوگ مال كدام شخصيت فيلم بود ( البته اسم شخصيتها را اصلا به خاطر ندارم چون هنوز هم با اسامي روسي و لهستاني مشكل دارم و فقط راسكولنيكوف را فراموش نكرده ام ) . بگذريم ....
آن ديالوگ اين بود : چرا همه ما رنج مي كشيم و راحت نيستيم ؟
من وقتي گرفتار شبهاي سگي مي شوم به اين ديالوگ فكر مي كنم . يعني ديشب تا صبح همه اش در اين فكر بودم كه چرا همه ما رنج مي كشيم . بعدش يك چيزي از درون نهيبم زد كه به تو چه چرا همه رنج مي كشند تو دليل رنج كشيدن خودت را پيدا كن . بعد هم من به او نهيب زدم به تو چه كه من به فكر رنج كشيدن ديگران هستم . خلاصه تا صبح نهيب بود كه بهم زديم اما به نتيجه اي هم نرسيديم تنها چيزي كه از آن شب سگي باقي ماند اين بود كه حس مي كردم مغزم بزرگ شده و جمجمه ام در حال تركيدن است . وقتي سرم اينطور مي شود پيش خودم مي گويم اگر سرم بتركد چه مي شود ؟ يعني ممكن است همه افكارم به صورت آدمهاي كوچك و آبي از جمجمه جر خورده ام بيرون بريزند و هر كدام به سمتي فرار كنند و از طريق بيني وارد كله يكي ديگر بروند ؟ به اين قسمت كه مي رسم زود نوافن را با يك ليوان آب سر مي كشم اين آدمكهاي كوچك را به اين زودي ها به كسي نمي دهم ...
من دردهايم را حبس مي كنم .
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!