اولین نامه
نمی دانم وقتی این نامه را می خوانی چند سالت است . من زنده هستم یا نه ؟ امامطمئنم که روزی می خوانی اش . چون فقط برای تو نوشتم . به نبودنت عادت نمی کنم چون تو همیشه در کنارم هستی . هر موقع که خیلی دلم برایت تنگ می شود یا به عکسهایت نگاه می کنم یا انگشتم را روی خط سزارین شکمم می کشم . دیروز همه ی عکسهایت را ازا نباری در آوردم . قاب عکسهارا مرتب کردم . روی میز اتاق چیدم . فقط تو هستی و من . از یک سالگی ات تا فارغ التحصیلی ات از آمادگی . نمی دانم در مورد من چه فکری داری . دلت برای من تنگ می شود یا از من متنفری . اما من امیدوارم . امیدوارم که یک روز که بزرگتر شدی همه چیز را برایت تعریف کنم و بگویم که چقدر دوستت داشتم و دارم . که مجبور بودم ترکت کنم . که اصلا دلم نمی خواست این همه وقت از هم جدا باشیم . که وقتی به یادت می افتم تنها کاری که می کنم گریه است . گریه می کنم , گریه می کنم , گریه می کنم . که تصمیم گرفتم دفتری بردارم و هر روز برایت نامه ای بنویسم . اما ترسیدم از اینکه تو , هم نوشته هایم را سیلی کنی و توی صورتم بکوبی . نمی دانی زدن نوشته های خود آدم توی صورتش چقدر دردناک است . بدترین بلایی است که ممکن است سر یک نویسنده بیاید . شاید هم اصلا علاقه ای به شنیدن حرفهای من نداشته باشی . نمی دانم , تنها چیزی که می دانم این است که تو به من احتیاج داری و من نمی توانم کنارت باشم . شبها تورا در خواب می بینم که با چهره ای مظلوم روی تخت ولو شده ای .
پ.ن/ بخشی از رمانم که می خواهم چاپش کنم.
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!