دیوانه را ‍‍بیدا کن!

چرخ دستی  را محکم هل می دهم چرخش لای سنگهای پیاده رو گیر کرده بود . وسایل داخل سبد جیلینگ جیلینگ صدا می کنند . کلاه پشمی را کمی بالا می دهم و سرم را می خارانم . از جلوی مغازه ها می گذرم .نگاهشان می کنم اما نمی بینم . چند وقتی هست که این طور شده ام . نگاه می کنم . متوجه آدمها و اجناس داخل مغازه ها می شوم اما تشخیص نمی دهم . فقط می بینم و می گذرم . یک چیز , فقط یک چیز , فقط یک چیز را می توانم ببینم . حتی گاهی آدمهای دیگر را هم آن چیز می بینم . . طوری شده که چشمهایم شده او .  شکل و شمایلم , حتی لباسهایم شده مثل او . مثل او حرف می زنم . مثل او زندگی می کنم . زندگی می کنم ! زندگی می کنم ؟ باید دو سالی گذشته باشد . دقیق نمی دانم حساب زمان از دستم در رفته است . یک طور شناور در محیط . خوب بودن یا بد بودن این بی زمانی   را نمی توانی بگویی یا قضاوتش بکنی . اما وقتی گرفتارش شدی کل سیستم زندگی ات را تحت تاثیر قرار می دهد . می بینی اما نمی بینی , می شنوی اما نمی شنوی , می خوری اما نمی خوری , می شاشی اما نمی شاشی . نمی شود دقیق توضیحش داد . با زندگی عادی فرق دارد . همه چیز آدم دچار بی زمانی می شود حتی خوابش . یعنی خواب هم که چه عرض کنم . توی بیداری خواب می بینم . بعد به طور ناگهانی بیدار می شوم یا که نه می خوابم ؟

توی خیابان زندگی میک نم . خودم این طورخواستم . یعنی از روزی که تصمیم گرفتم آن یارو را را بشناسم . بحث عشق و عاشقی نبود . فقط می خواستم بفهمم که کیست ؟ همین.

همیشه توی خیابان جمهوری می ایستاد و لبخند زنان گدایی می کرد . آنجا را که می دانید همیشه خدا ترافیک است . چند بار پول دادمش . مثل بقیه گداها قیافه بدبخت بیچره ها را به خود نمی گرفت . همیشه می خندید . هیکلش درشت بود . ابروهای پرپشت داشت که به طرف بیرون سیخ شده بودند . سبیلهایش هم پرپشت بودند و سیخ . چهره اش در دیدار اول کمی می ترساندت . اما دقت که می کردم پشت چهره اش چیزی بود . مهربانی هم نمی توانم بگویم  . جذابیت هم نه ! هرچه بود یک تفاوت اساسی بود . کمی پرس و جو کردم .گفتند : دیوانه است . لابد دیوانه بود دیگر ! نه! نبود . دیوانه نبود . بعدا فهمیدم . فهمیدم که نیست . پول می دادم . ترافیک بود . زل بودم به چشمهایش . هوا سنگین بود . تابستان هم که بود گرما و دود و دم ماشین ها قاطی هم شده بودند . یک دستم به فرمان ماشین بود . بدون اینکه سرم را برگردانم با دست راست دست کردم توی کیفم و اسکناسی بیرون کشیدم . پول را که دادم دستم به دستش خورد . یک طوری شدم . دستهایش سرد بودند . طوری که یک لحظه از سردی پوستش ترسیدم . دستهایش را نگاه کردم تمیز بودند و سفید . اصلا چندش نشدم .

شب وقتی به آغا خوشگله گفتم : به دیوانه پول می دادم و دستم به دستش خورد . دستهایش خیلی سرد بودند توی این گرما عین یک مرده بود .

صورتش را جمع کرد و چند بار اه اه کرد و گفت : چندشت نمی شود ؟

دیوانه که چندش آور نبود . از دور این طور به نظر می آمد . باید خوب نگاهش می کردی .یعنی هیچ کس خوب نگاهش نکرده بود ؟ حتی آن پلیسهای راهنمایی کانکس که همیشه نزدیکش می ایستاد ؟

سرهنگ خودش دستهایش را به لبه میز چسباند شکمش را عقب کشید و کمرش را راست کرد و بعد با صدای بلند خندید و گفت : خانم شما انگار خیلی دلتان خوش است . کار و زندگی ندارید افتاده اید دنبال ممل دیوانه ؟

هیچ کس نمی فهمید . آغا خوشگله هم آخرش عصبانی شد . گفت : توی بازار و محل آبرویش را برده ام . از خانه اش بیرونم کرد و به همه گفت عاشق یک دیوانه خیابانگرد شده ام . من که عاشق نبودم . فقط می خواستم بشناسمش و سر از کارش در بیاورم . وکیل می گفت : مگر این دیوانه چه دارد که تو به خاطرش از اینهمه چیز می گذری ؟ خودت را نگاه کن ! به این زیبایی . به این خوشگلی !

نمی دانم چرا هیچ کس درک نکرد . منهم نمی توانستم توضیح بدهم . جوابی هم نداشتم  که بدهم . دست خالی با ند تکه لباس کهنه . اولش خیلی وحشتناک بود . از دل ناز و نعمت بلند شوی یک دفعه خودت آنهم با اکاهی کامل خودت را آواره خیابانها  بکنی خیلی سخت است . اما بعدش بی زمانی آمد . یعنی اولش این طور شروع شد که حساب روزها از دستم در رفت . اینکه چندم ماه است . چه روزی است . شنبه است یا چهارشنبه . بعد هم باطری ساعتم تمام شد . پول باطری نداشتم . شبها و ظهرها از پس مانده غذای رستورانها چیزی گیر می آوردم و می خوردم . بعدا یک رستورانی پیدا کردم که صاحبش مرد خوبی بود . باورم می کرد . فقط او فهمید که من زن هستم . برای اینکه توی بازار مضحکه شان نشوم خودم را طوری درست کرده بودم که فکر می کردند خواجه ای چیزی هستم  که لال هم هست .

اما صاحب رستوران همه چیز را در مورد من می دانست . آدم اهل دلی بود . چشمهایش پر از حسرت بود همیشه . یک طوری نگاهم می کرد انار من خیلی خوشبختم ! همیشه غذای خوب و تازه برایم می آورد نه ته مانده . موقع خداحافظی هم می گفت : مبادا منصرف شوی . بگرد .

من نمی توانستم منصرف شوم یعنی شدنی نبود . چند بار خواستم با خودش حرف بزنم که نشد . یا جواب نداد یا چیزهایی گفت که اصلا سر در نیاوردم یا هم فرار کرد . تصمیم گرفتم دورادور مواظبش باشم . تعقیبش کنم ببینم کجا می رود , چه می کند , اما همیشه غیبش می زد . کم کم متوجه حضورم شد و یکبار خیابان را رد کرد و نزدیکم آمد و گفت : اینجا را تو بردار و خوب مواظب باش .

تا آمدم بپرسم مواظب چه باشم دوباره غیبش زد . دیگر هیچوقت پیدایش نشد . الان محدوده راسته کوچه تا میدان دانشسرا محدوده من است . با چرخ دستی ام راه می افتم . حسابش را ندارم و نمی دانم روزی چند بار این مسیر را می روم و بر می گردم و مواظب  هستم . مردم گاهی پول می دهند . اولش بهم بر می خورد اما بعدا گفتم من که گدایی نمی کنم خودشان می دهند . تازه گدایی خیلی بهتر از کارهایی است که خیلی ها خیلی راحت انجامشان می دهند و اصلا به روی خودشان نمی آورند .

چرا نمی آید ؟ چرا از من فرار می کند ؟ یعنی باز هم می توانم ببینمش ؟ گاهی دوست و آشنا یا فامیل را توی بازار می بینم اما آنها مرا نمی شناسند . من که خوب یادم هست .

چند وقت پیش موقع راه رفتن خواب می دیدم . عروسی بود . عروسی راکه دقیق ندیدم . تالار عروسی بود . طبقه پائین بودم . یک پسر بچه 7 ساله بغلم کرده بود . طوری بغلم کرده بود که سوارم بود . کفش نداشت . گفتم پائین نیا همین طور بغلم بمان تا برایت کفش پیدا کنم . دستم را کشیدم روی صورتش . پوستش سفید و خنک بود  مثل شیر . موهایش خرمائی و لخت با لبهای قرمز . خیلی دلم برایش تنگ شده بود . انگار! خنکی صورتش را هنوز توی کف دستم حس می کنم . کاش می بوسیدمش . بیدار شدم . بیدار شدم . وسط پیاده رو بودم . صورتم خیس شده بود . گریه کرده بودم ؟ یادم نمی آید آخرین بار که گریه کردم کی بود . هنوز هم مدتها می شود یک دل سیر گریه نکرده ام .گریه ام هم نمی آید اما از وقتی آن خواب را دیده ام طرف چپ سینه ام از پشت یک طوری شده . خالی است . انگار از شانه ام به پائین را بریده باشم و داده باشمش دست یکی دیگر که برای همیشه مال او باشد . شاید دادمش به آن پسر 7ساله .در همه این بی زمانی ام آن پسر همانطور 7ساله مانده . شاید تا آخر عمرم هم 7 ساله بماند . یادش که می افتم حس می کنم شانه چپ ندارم . اما خیلی مواظب این مسیر هستم . گاهی مردم عادی را شکل دیوانه می بینم . بعد متوجه می شوم اشتباه کرده ام . گاهی هم ترس عجیبی تمام وجودم را می گیرد . یعنی من توی این بی زمانی حالت معلق دارم و پایم روی زمین بند نیست . انگار در حال افتادن از جایی هستم . همه اش ترس است و اضطراب . آن هم از نوع کشنده اش . این طور که می شوم همه چیز عوض می شود . مردم را طور دیگری می بینم از همه شان می ترسم .

قیافه هایشان به نظرم شبیه آدم بدها می شود . صداها انگار بلندتر از حالت عادیشان می شوند . توی بازار امیر در یکی از تیمچه ها ایستاده بودم تازه نهار خورده بودم . مرد صاحب رستوران بعد از نهار روبرویم نشست . قیافه اش کمی تغیر کرده بود اما نمی ترسیدم . از همان اولش هیچوقت از او نترسیدم . لبخند زد و گفت : به دلم برات شده همین روزها پیدایش می کنی .

گیج بودم زیاد خورده بودم . خواستم چیزی بپرسم تا دهانم را باز کردم ناگهان آروغ زدم . خندید از جایش بلند شد و رفت .

به حرفهایش فکر می کنم . حیاط بازارچه وسطش حوضی هست . از آن حوضهای سیمانی چند ضلعی که داخلشان را آبی رنگ می کنند . یک فواره سنگی هم وسطش هست . هوا گرم شده ! این گرما ناگهانی است . نمی دانم شاید متوجه آمدن تابستان نشدم . باید بروم لب حوض . چرخ دستی را از پلکان رد می کنم . وارد حیاط بازارچه می شوم . آب حوض صاف است .چرا هیچ کس این طرفها نیست ؟ خالی شد مه جا . این حوض از جانم چه می خواهد ؟ انگار حرف می زند و صدایم می کند . آبش صاف صاف است . تکان هم نمی خورد . فواره خاموش است . داخل حوض را رنگ نکرده اند . من فکر می کردم باید آبی باشد اما نیست . به رنگ سیمان است . آبش هم عین آینه . درختها و دیوارها منعکس شده اند توی حوض . فقط صدای چرخهای چرخ دستی من می آید و کشیده شدن پاهایم روی زمین . بقیه همه سکوت است و یک حوض چند ضلعی که نزدیکش ایستاده ام وتوی آب به چهره ی دیوانه ای نگاه می کنم که ابروها و سبیل پرپشتی دارد که سیخ شده اند به طرف بیرون .

تبریز28/7/91

نبودم


نیستی که ببینی

چقدر آبی شده ام

نیستی که ببینی

سرتا با دریا شده ام

نیستی که ببینی

من بر از طوفانم

و کارم فقط غرق کردن است

و نه غرق شدن

نیستی