کلمه اش را تو پیدا کن

تا من بګویم

بګویم که ...

چه بګویم قرار شد تو پیدایش کنی

و من فقط تکرارش کنم

آنقدر لبریزم از تو

که دلم می خواهد

اسمت را در همه جای شهر حک کنم

فردا صبح که شهر بیدار شد

ببیند ...

ببیند که...

کلمه اش را تو پیدا کن

تا شهر ببیند...


این شعر رو تقدیم می کنم به پګاه ایراندوست که در سخت ترین لحظات در کنارم بود...

پ.ن/ با این آهنګ می حالم ...(+)

نامه هشتاد و نهم


  الان توی تبریزم که دارم نامه ی هشتاد و نهم را برایت می نویسم . تبریز ، تبریز ، تبریز همانی هست که بود هیچ چیزی در آن تغیر نکرده به همان اندازه دلگیر و سرد و بارانی هست که بود . به محض ورود به شهر فهمیدم هیچ چیزی تغیر نکرده است و زود دلم گرفت . حداقلش از زاویه دید من هیچ تغیری نکرده است . یعنی می خواهی بگویی شهرها تغیر نمی کنند ؟ می دانم پیش خودت می گویی این دری وری ها چیست که می گویم چرا تغیر نمی کنند خیلی هم خوب تغیر می کنند . ولی من باید بگویم زاویه دید آدمها خیلی مهم است . اگر جایی ایستاده باشی که من ایستاده ام می فهمی یعنی می بینی که این شهر نه تنها سالها بلکه قرنهاست که تغیر نکرده است . و به همین شکل مانده است . این حس ماندگی را وقتی از مسافرت برمی گردی به وضوح حس می کنی و قرار است همه چیز برگردد به همان حالت اولش . و تو کلی برنامه ریزی داشته باشی تا شاید کمی از کسالت شهر کم کنی و در این رخوت غرق نشوی و نفس کم نیاوری و نمیری ... نفس بکشی ، دست و پا بزنی که دماغت را از بین این لجن ها بیرون بیاوری . جای هوایی پیدا کنی . چرا؟ چون باید نفس بکشی که باشی ...چون باید باشی ...اینکه چرا باید باشی را هنوز نفهمیده ام . شاید دلیل باشیدنمان اصلا مهم نباشد . اما هستیم که باشیم . پس دست و پا می زنیم تا بینی و دهانمان را از بین این همه گه و کثافت بیرون نگه داریم و نفس بکشیم . 15/1/92

پ.ن/ داستانم اینجا منتشر شده است .

آوازخوانی با اعمال شاقه


اینجا هم من خواننده هستم هم شما . بله من هم خواننده هستم نه از جنس شما . من علاوه بر اینکه خواننده هستم راوی این داستان هم هستم . شما هم علاوه بر اینکه خواننده این داستان هستید می توانید معلم ، نقاش یا حتی مرده شور باشید .

من یک خواننده وحشتزده هستم . نه ! نه ! اشتباه نکنید اگر ترسو بودم خواننده نمی شدم . ترسو نیستم . تابحال هیچوقت چیزی من را تا به این حد نترسانده بود . ولی اتفاقی در حین کار برایم افتاد که من را دچار وحشت کرد . این بلاها ممکن است سر هر کسی بیاید . من اولی نیستم و آخری هم نخواهم بود . اطرافیان با شنیدن ماجرا فکر کردند دچار مشکل روانی شده ام . چند نفر پیشنهاد دادند که به دکتری ، روانکاوی مراجعه کنم . حتی چند نفر هم مخفیانه پیشنهاد کردند پیش جن گیر و رمال بروم . که من زیر بار نرفتم . همه چیز از یک کنسرت در تبریز شروع شد . سال 1391 بود . چند روزی به سال نو نمانده بود . عجب راوی ناشی هستم من چرا نمی گویم اواخر سال 91 بود یا شاید بهتر باشد بگویم همه چیز در اسفند 91 در کنسرتی در تبریز اتفاق افتاد . کنسرت در سالن پتروشیمی شهر برگزار می شد . قرار شده بود روزی 2 سانس اجرا کنیم و به مدت 3 روز . همه چیز خوب بود . شرط و شروط ارشاد را هم قبول کرده بودم . فقط باید سالن را کنترل می کردم تا حرکت ناخوشایندی از تماشاگران سر نزند . مردم در محوطه پتروشیمی جمع شده بودند اما هنوز در ها را باز نکرده بودند . برای آزمایش صدا یک دور کوتاه با گروه تمرین کردیم . رفتیم تا گریم شویم . گریمور اول از همه سراغ دخترها رفت . 3 دختر آوازخوان در گورهم دارم . بعد از آنها نوازنده ها گریم شدند .

پ.ن/ این الهه خانم بدل زاده هم خوب می شعرد. (برهنګی در آکواریوم)

ادامه نوشته

آخرین قسمت داستان فروغ

دو گیلاس را از گوشهایم آویخته ام . سرم را تکان می دهم . گیلاس ها به بنا گوشم می خورند . نگاهم می کند . خوشش می آید . وقتی کارهای بچه گانه می کنم می خندد و دستش را زیر چانه ام می کشد .

به ناخنهایم لاک ارغوانی می زنم . دستم را طوری به دست می گیرد که انگار گلی را با احتیاط برداشته باشد . به لبهایش نزدیک می کند و می بوسد . می گوید دستهایت گل های کوکبند به تندی چرخی می زنم . دامنم باز می شود گل ها کنار می روند . دور ، دور من بود . کوکب و بنفشه و رز دیگر چیزی نبودند . من بودم یک زن با تمام وجود روبروی او می چرخیدم با دامن گل گلی بنفش .

همه ی پسر های همسایه به گلهای روی دامنم عاشق شده بودند . اما تو ، به بوی گلی که از چرخش دامن من در هوا پخش می شد داده بودی . برای همین فقط با تو درخت شدم . برای همین صدای تو آب شد و در گوشم جاری شد . بچگی ، کودکی ، نوجوانی هیچ کدام اینها نمی گذرند . ما فکر می کنیم که بزرگ شده ایم و دیگر بچه نیستیم . فقط بچگی مان را در کوچه پس کوچه های زمان گم می کنیم . اولش بچگی مان را گم می کنیم بعدش خودمان گم می شویم . به همین شکل در خط زمان می چرخیم . زاده می شویم و می میریم . زاده می شویم و می میریم . زاده می شویم و می میریم و می میریم . فرق در این است که عده ای نمی میرند . می مانند و ماندنی می شوند و گرفتار ماندگاری ! این قصه هر طرفش را بگردی حیرانی است و از هر طرفش گنگی می بارد . از وقتی درخت شده ام . از همین بالا اقیانوس را هم زیر نظر دارم . از آن طرف از همان سمت اقیانوس هر شب صدای نی لبکی می آید . شاید ، شاید ، شاید ....

پیرزن پنجره را باز می کند بهتر است بگویم پنجره پیرزن باز می شود . خیلی جوان تر شده است از آخرین باری که دیده بودمش . موهایش سیاه شده بود کلاهی به سر داشت و خط چشم کشیده بود . سارافنی چهارخانه پوشیده بود . آشنا می زند . این همان زن است . بله ! همان زن افسرده است . که می خندد . انگار دگیر افسرده نیست .

_ چه کسی گفته افسرده ها هیچ وقت نمی خندند ؟

دوباره می خندد . من که نمی توانم چیزی بگویم اما او می داند که می توانم بشنوم با همان صدای خیس و بارانی اش می گوید :

من

پری گوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .

 

 

چشمهایش هم خیس شده بودند !

 

                                                                              تبریز26/12/91

پ.ن/ فقر تقاص بی تاویلی انسان است ؟!

داستان فروغ 3

آفتاب کم نگذاشت نور شد و به برگهای سبزمان تابید . گاهی پیرزن می آمد دستی به تنه مان می کشید و با تعجب سرش را بلند می کرد و قدمان را ورانداز می کرد . انتظار نداشت در آن فاصله ی زمانی این قدر آسمان شویم . راستش را بگویم خودم هم نفهمیدم . اما انگار پیرزن از درخت شدن ما ناراضی بود . دستی روی تنه ام می کشید و اشک می ریخت . می گفت : آه دختر ، آه دختر گفته بودم سبز خواهی شد . نمی توانستم به او بگویم که ما مثل درختهای دیگر نیستیم . با بقیه فرق داریم . می آمد و پای ما اشک می ریخت . اشکش قطره می شد و می چکید تا ریشه هایمان را می سوزاند . از سوز اشکهای پیرزن به لرزه در می آمدیم . نمی شد به او بگویم که نگران ما نباش . من خودم خواستم که درخت باشم . خودم انتخاب کردم .

آن زیر ، زیر خاک رفته رفته کت و کلفت تر می شدم . عمیق تر ریشه می دواندم . دلم به این خوش بود که سبز شده ایم . درخت گیلاس را ترجیح می دادم . بچه که بودم پسرکی را می شناختم که به من عاشق بود . زیر درخت گیلاس می ایستادم برایم گیلاس می چید و به گوشهایم می آویخت و بعد روزه ی کله گنجشکی خودش را با گیلاس باز می کرد . درخت گیلاس بهتر است اما انتخاب دست من نیست . ممکن است به هر درختی تبدیل شوم . هیچ پرنده ای روی شاخه هایمان لانه نکرد . هیچ پرستویی روی شاخه هایمان تخم نگذاشت . دلمان به جیک جیک جوجه ها خوش بود که نشد . که کشف کردیم می توانیم حرکت کنیم . شهر را با هم دور می زدیم . یک دور کامل تبریز را می گشتیم . کار هر روزمان بود . آن قدر گشتیم که دیگر مسیر را نمی دیدیم فقط می رفتیم . نمی دیدیم که از پله های متروکه ی شهر پائین می رویم . و در این شهر چیزی بود که در این ندیدن هایمان دیدیمش و با هم کشفش کردیم . نوعی پوسیدگی و غریبانگی . که جنسش مثل برگشتن به خانه پدری بعد از 12 سال بود . خانه و آدمها همان هستند اما تو همانی نیستی که خانه را ترک کرده بودی . شهر هم همان شهر قدیمی بود و جان قربان جانان می کرد اما ما دیگر همان آدم و حوای 65 هزار سال پیش نبودیم . ما درخت شده بودیم . سبزیده بودیم . در اواخر زمستان می شکفتیم . هیچ پرنده ای به سراغمان نمی آمد . پیرزن هم هیچ مترسکی کنارمان نکاشت . سهم مان از درخت شدن گشتن دور شهری بود که در آن شاعرکهایش برای اینکه بتوانند بشعرند باید عاشق می شدند . عشق های ممنوع و تهوع آور . عشق های آلوده و نفرت انگیز . البته ما درختها این عشق ها را به خوبی درک می کنیم . این نظر بقیه مردم بود . اگر قرار بود مثل آنها فکر کنیم که دستهایم را نمی کاشتم .

هر چه بیشتر رشد می کردیم و بیشتر قد می کشیدیم . شهر را بهتر می دیدیم و این غم انگیزترین منظره ای بود که تا به آن زمان دیده بودیم . دیدن چهره های مردم از بالا و مدرنیته ی الا بختکی در شهری که پوسید هم شده باشد وحشتناک است . آن هم از زاویه دید یک درخت ! نه بهتر است بگویم دو درخت عاشق که در هم تنیده شده بودند.

 

 

 

شعر را باید خود شاعر بخواند تا بتر فهمیده شود . این را گفتم و دگمه پلی دستگاه را فشردم . و صدای خیس زن بود که می گفت :

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید

دستهایت را دوست می دارم

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم ، می دانم ، می دانم

زن همچنان شعرش را می خواند و من به انگشتانم زل زده بودم . دستهایم را دور گردنش حلقه می کنم و او را جلوی صورتم می گیرم . اه ، لعنت به نیوتن که جاذبه را کشف کرد وگرنه چرخ می شدیم و در هم می پیچیدیم و نمی افتادیم اما افتادیم او شد همان آقای جاذبه ی معروف که باید می شد و ما شدیم سیب پر لک و پیس گناه !