موتیفات(۲)
زندګی برای من سخت ګذشت مخصوصا این یکسال اخیر جهنمی بود برای خودش ! همه اینها دست به دست هم دادند تا از من آدم بی تفاوتی بسازند . بی تفاوت نسبت به خیلی از مسایل که برای خیلی ها مهم هستند . حتی خیلی مهم . همین یکسال اخیر کافی است تا شیطنت هایی را که ته وجودم باقی مانده بود را هم از من بګیرد . دیګر حوصله جرو بحث و سر به سر ګذاشتن با خیلی ها را ندارم . اما این وسط هستند کسانی که پیدا می شوند و موفق می شوند خونم را به جوش بیاورند . عقاید و نظریاتشان به خودشان مربوط است و محترم اما چرا اینها فکر می کنند چیزی که به آآن معتقدند وحی منزل است و بقیه همه کافرند باید بروند به درک ؟! وقتی به عمق حرفهای این آدمها دقت می کنی داد می زند که ایهاالناس من از همه بهترم . من بیشتر از همه حالیم می شود ! ریشه این همه خودشیفتګی واقعا از کجاست ؟ چرا این طور فکر می کنند ؟ این همه قدرت کاذب را از کجا می اورند ؟
بعدش با خودم آرزو می کنم ایکاش اصلا این آدمها را نبینم یا آنقدر بی تفاوت شوم که کلمات آنها ګوش و چشمم را آزار ندهند...

..
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!