من فقط تو بازي خودم مي بازم

غلاف كن ...

غلاف كن ...

مي گويم غلاف كن آن لا مصب را !

از اينكه مرا بزني نمي ترسم . مي ترسم اين وسط به در و ديوار بخورد . حوصله غرزدنهاي صاحب خانه را ندارم . حوصله گچ كار و نقاش را هم ندارم . پولش را هم ندارم . پس غلاف كن ...

ماه دارد كامل مي شود مي بيني ؟ كامل و بزرگ . عين سيني آلومينيومي مادر كه برنج پاك مي كند تويش . ماه اما طلايي تر است و سيني نقره اي تر . اما ماهي كه من باشم دو تا ابر جلويش را گرفته و من از ان بالا مي بينمتان اما تو مرا نمي تواني كامل ببيني . ببيني كه كامل مي شوم و بزرگ . اندازه سيني مادر كه برنج پاك مي كند تويش . 

غلاف كن لعنتي مي زني مي زني آسمان را دوباره سوراخ مي كني . ماهي كه من باشم از يك سوراخش ديده مي شود . تاب ماه ديده شدن ماه ديگر را ندارم !

پرواز سياهي

خب بعضي وقتها حس مي كني قسمت بالاي جمجمه ات ضخيمتر مي شود و و به مغزت فشار مي آورد . طوري كه حس مي كني مغزت رفته رفته كوچكتر مي شود . البته اين با فرآيند مخ تيركشيدگي كه قبلا توضيح دادم خيلي فرق دارد . اشتباه نگيريدشان . بعد وقتي دچار چنين حالتي مي شوي دلت مي خواهد به معناي واقعي تنها باشي و يك جا بنشي فقط بشيني به سقف نگاه كني و هيچ كاري انجام ندهي . حتا ممكن است چشمهايت سياهي چشمهايت پرواز كنند و بالا بروند و بيشتر سفيدي شان ديده شود و فقط ك/و/ن سياهي ان هم كمي از بالاي چشم ديده شود . مي داني اين وقتها بهتر است بروي در اتاق خودت در را ببندي و به سياهي چشمهايت اجازه پرواز بدهي تا اهالي خانه فكرهاي ناجور در موردت نكنند . كه مثلا جني شده . خل شده . غش كرده و  هزار و يك چيز جور و ناجور را بهت نسبت ندهند . تنهايي را دست كم نگير همانقدر كه ازش مي ترسي و گريزاني مي تواند برايت خوب باشد . به خدا....

_ مدتها دور بودن از ادبيات داستاني ايران بدجور پشيمانم كرد . وقتي گاوخوني جعفر مدرس را خواندم به اين نتيجه رسيدم . براي همين رفتم سراغ نجدي ...

_ واقعا چرا بعضي ها اينجورند؟!

دلم اندازه اين ابرا گرفته

خب من وقتي ميخواهم بنويسم كلمات يا فرار مي كنند يا ديوانه مي شوند . من مي مانم و يك صفحه خالي كه بر و بر نگاهم مي كند . اما مي دانم كه بايد بنويسم . بايد بنويسم . بايد بنويسم . حالا چرايش هم خيلي مهم است اما عرضه گفتنش را نمي دانم كي پيدا مي كنم . كلمات بدجور بازيم مي دهند اين چند روزه . وقتي مداد به دست مي گيرم يا پشت مونيتور مي نشينم تا بنويسمشان در مي روند و ادا در مي آورند و من نمي توانم بگيرمشان . اما به محض اينكه سر روي بالش مي گذارم حمله مي كنند . بالاي سرم طبل مي زنند و سرخپوستي مي رقصند . برايم تصوير مي سازند . هرچه دستم را بالاي سرم تكان مي دهم كه اين تصاوير را پاك كنم . نمي شود . بعد هم بلند مي شوم بشكه بشكه چايي مي خورم . زبانم خشك است . نمي دانم اين حس تا كجا با من خواهد بود . اين بازي كلمات . اين خشكي زبان . تنها چيزي كه كمي مي تواند آرامم كند موزيك است و آهنگهاي خاصي كه به ندرت ازشان خوشم مي ايد . مثلا يكي شان اين آهنگ بين ما هرچي بوده تموم شده هست كه خيلي مي چسبد...

راستي سريال دكتر ژيواگو خوبه هاااااا.

اشتباه نكنيد در برداشت مفاهيم

امروز با خشم غير قابل وصفي مشغول خانه تكاني شدم . به تندي گرد مي گرفتم و شيشه پاك كن مي پاشيدم و بعد پاك مي كردم . عصباني بودم . از چه و چرايش مهم نيست . مهم اين است كه وقتي عصبانيم به تندي مشغول خانه تكاني يا آشپزي مي شوم و چيزهاي خوبي از زير دستم بيرون مي آيد . نفس نفس مي زدم و  زمين را پاك مي كردم . در اين مواقع مي روم سراغ سخت ترين راهها يعني براي پاك كردن سراميك سراغ طي نمي روم . بايد با دست پاك كنم عين اوشين چار دست و پا مي افتم روي كف خانه حالا نصاب كي بصاب .ريشه هاي فرش را تا مي كنم . فقط اينطوري است زمان از دستم خارج مي شود و حساب ثانيه ها و دقيقه ها را نمي روم . خوب هر كس اخلاقي دارد ديگر . اينهم اخلاق گند من است موقع عصبانيت ...

بعدش تا به حال به اين فكر كرده ايد كه وقتي مي خواهند از يك زن تعريف كنند مي گويند از هر انگشتش يك هنر مي ريزد يا مثلا خانه دار قابلي ست . كدبانويي است اما براي مرد مثلا مي گويند جوان رشيدي ست . قد و بالاي ال دارد . خيلي مرد است ....

تابحال شنيده ايد بگويند فلاني خيلي تاوونز وومن است و حرف ندارد ؟! (البته بگذاريد به حساب تعريف نه توهين)