من فقط تو بازي خودم مي بازم
غلاف كن ...
غلاف كن ...
مي گويم غلاف كن آن لا مصب را !
از اينكه مرا بزني نمي ترسم . مي ترسم اين وسط به در و ديوار بخورد . حوصله غرزدنهاي صاحب خانه را ندارم . حوصله گچ كار و نقاش را هم ندارم . پولش را هم ندارم . پس غلاف كن ...
ماه دارد كامل مي شود مي بيني ؟ كامل و بزرگ . عين سيني آلومينيومي مادر كه برنج پاك مي كند تويش . ماه اما طلايي تر است و سيني نقره اي تر . اما ماهي كه من باشم دو تا ابر جلويش را گرفته و من از ان بالا مي بينمتان اما تو مرا نمي تواني كامل ببيني . ببيني كه كامل مي شوم و بزرگ . اندازه سيني مادر كه برنج پاك مي كند تويش .
غلاف كن لعنتي مي زني مي زني آسمان را دوباره سوراخ مي كني . ماهي كه من باشم از يك سوراخش ديده مي شود . تاب ماه ديده شدن ماه ديگر را ندارم !
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!