آي با كلاه
گاهي عين كاغذ مچاله مي شوم و مي افتم روي زمين و باد مرا به اين طرف و آن طرف مي برد . اينجا هميشه باد است .
گاهي عين چوب كبريتي هستم كه در باد روشنش كرده باشند و يك لحظه بيشتر عمر نكرده باشد و بلافاصله پرتش كرده باشند روي زمين پيش چوب كبريتهاي سوخته ديگري كه آنها هم يك لحظه بيشتر عمر نكرده اند . اينجا هميشه باد است .
.گاهي عين جيرجيركي هستم كه ساعتها مي خواند و اميدوار است صدايش را از دوردستها بشنوند . اينجا هميشه باد است .
اينجا يك شهر متروك است . سالهاست اينجا را ترك كرده اند . نمي دانم شايد هم قرنهاست . منكه از وقتي چشم باز كردم خودم و كس ديگري را نديدم . اينجا هميشه باد است .
* * * * *
از همان روزهاي اول كه شروع كرديم به شناختن سختم بود . اين چيزها توي كتم نمي رفت . يكي مي گفت آي باكلاه است اما ديگري با صداي محكمي مي گفت : آي اول ! راستش آي با كلاه را بيشتر دوست داشتم . به شكل و قيافه اش هم اين اسم بيشتر مي امد . اما آن صدا فرياد مي زد كه حق نداريم هر طور كه دوست اريم همديگر را صدا كنيم . كلاه دارد كه داشته باشد . خوشگل است كه است . كلاهش شبيه كلاه زنانيست كه فقط در فيلمهاي خارجي مي بينيم باشد . اسمش آي اول است . كاري نمي شد كرد . دوره دوره ي صدا بود . اينطور شد كه به آرامي از جمعشان خارج شدم . از جمع آنهايي كه به راحتي همه چيز را مي پذيرفتند . رفتم / رفتم / رفتم . آنقدر دور شدم كه هيچ كدامشان را نبينم . نمي شد آنها همه جا بودند . از آي اول بگير تا ص – س – ر – ذ – ي
* * * * *
· گفته بود ر وقت از حياط صداي جيرجيركها را شنيدي بدان كه من فرستادمشان .
· گفته بود بيا لب پنجره و به دقت گوش بده . آن وقت مي فهمي چه مي گويند .
· گفته بود با جير جيركها خيلي رفيق است . فقط آنها حرف دلش را مي فهمند و محرم اسرارش هستند .
جيرجيركها مي گويند هر شب صدايم مي كند و خيلي دلتنگم شده است . مي گويند همه را زابراه كرده است . مي گويند بايد هرچه زودتر بارو بنديلم را ببندم و قول داده اند كه مرا حتما پيشش ببرند . فقط بايد تابستان تمام شود . بعد هم شروع مي كنند به خواندن . عزيز مي گويد : جيرجيرشان گوشنواز است . مي گويم : نه عزيز ! جيرجير نمي كنند . آواز امشب شب مهتابه را مي خوانند . باور نمي كند . نمي گويد كه باور نكرده اما از چشمهايش مي فهمم . خيلي وقت است كه كسي حرفهايم را باور نمي كند . نمي گويند كه باور نمي كنند . من از چشمهايشان مي فهمم . اهميت نمي دهم . منكه مي دانم جيرجيركها به درخواست هر شب آوازي عاشقانه برايم مي خوانند . خيلي هم كيفور مي شوم.
گفته بود اگر توانش را داشت تمام دنيا را به جيرجيرك تبديل مي كرد
پريشب يكي از جيرجيركها گفت گفت : دوري را مي شود كاريش كرد . بعد هم اضافه كرد اصلا خوبي اين ماجرا به همين دور بودنش است . فكر كه مي كنم نمي دانم كجايش خوب است . منكه دلم خيلي تنگ مي شود و كله ام داغ مي كند و زخم برمي دارد . طوريكه حس مي كنم همه مي بينند كه از گردن به بالا قرمز شده ام . اما شكر مثل اينكه آن را هم نمي بيند . خوبي مورچه به همين است . يك مورچه توي سرم هست كه هر وقت دلم براي او تنگ مي شود . مورچه قسمتي از مغز مرا مي خورد . چند سال پيش دكتر گفت نمي شود درش اورد منهم بي خيالش شدم . الان خيلي هم با هم رفيقيم . اوائل دوستش نداشتم . اما لاكردار انگار كه مهره مار دارد . خيلي هم خوب حرف مي زند . توي سرم با هم حرف مي زنيم كسي هم نمي شنود
· يك روز كه خيلي حالم بد بود و از دستش عصباني بودم . گفت : ببين رفيق من مقصر نيستم . هر كس كاري دارد . كار من هم اين است كه مغز تو را بخورم . دست خودم بود اين كار را نمي كردم . اما مجبورم بايد تمامش كنم . پس بيا و بد قلقي نكن و كار من را هم مشكل تر نكن . فهميدم مورچه با حالي است از همان روز دوست شديم .
مورچه مي گويد اگر نمي خواي مغزت زود تمام شوود به او فكر نكن . شانه هايم را بالا مي اندازم و مي گويم گفتن فكر نكن خيلي آسان است . يك وقتهايي هم در مواقع اضطراري و خاص به دادم مي رسد و كمكم مي كند .. مثل آن وقتهايي كه كه مي ماني راست بپيچي يا چپ ؟ زود توضيح مي دهد از راست بروي اين طور مي شود از پ بروي آن طور . خلاصه خيلي با هم جور شده ايم و مو لاي درزمان نمي رود .
* * * * *
مدادم را بر مي دارم صدا مي گويد آن طور نگهش ندار ! سعي كن با دست راستت بنويسي . با نفرت نگاهش مي كنم . صورتم داغ شده . يعني واقعا نمي فهميد ؟! نه ! نمي فهميد .. او فقط يك چيز حاليش بود . معلم شده بود كه دستور بدهد . مي امد كنارم مي ايستاد و با خشم نگاهم مي كرد . سنگيني نگاهش را بالاي سرم احساس مي كردم . چند بار مدادم را تيز تراشيده بودم .
.تصميم داشتم كه اگر بازهم بالاي سرم ايستاد و با آن لحن آمرانه حرف زد ران پايش را با مدادم بزنم اما هيچوقت نشد نتوانستم كه نشد . حسرت آن حمله هميشه به دلم ماند . اما او هر وقت كه مي توانست به من حمله ور مي شد و تحقيرم مي كرد . يك روز پيدايش خواهم كرد با مدادم گلويش را سوراخ خواهم كرد و در حاليكه جان مي كند به چشمهايش خيره واهم شد و با صداي محكمي خواهم گفت : آي با كلاه – آي با كلاه .
* * * * *
روي تختم دراز كشيده ام . تب دارم . حس مي كنم چشمهايم از حدقه بيرون زده اند . موهايم خيس عرقند . نمي توانم چشمهايم را باز نگه دارم . عزيز و دكتر نمي دانند كه بيدارم و حرفهايشان را مي شنوم . عزيز با نگراني مي پرسد : حالا چرا اينكارو كرده ؟ دكتر مي گويد : عزيز خانم مگه نمي شناختيش ؟! اون يك آدم عادي نبود . من از همان اول مطمئن بودم كه آخرش يه شري به پا مي كنه .. عزيز :والله . من بزرگش كردم . درسته كه عادي نبود . اما دل پاكي داشت . نمي فهمم چرا بايد بره سراغ سراغ معلم كلاس اولش . زن بيچاره . بعد شروع مي كنه به گريه كردن . با اينكه نمي بينمش مطمئنم گوشه روسري اش را جلوي دهانش گرفته است . هميشه وقتي گريه مي كند اينكار را مي كند . بعد هم اشكهايش را پاك مي كند و به صحبتش ادامه مي دهد .
· _حالا مي خوان چي كارش كنن جناب دكتر ؟
· فعلا كه بازداشته اما وكيلش گفته سعي مي كنه براش عدم سلامت رواني بگيره و بندازنش تيمارستان .
· صداي كوبيدن دست عزيز را بر پايش شنيدم
· -طفلك يتيم ! ياد روزي افتادم كه مادر بزرگش آوردش اينجا . گفت كه نمي تونه اين توله رو بزرگش كنه . گفت :باباش ديوونه بوده زده مادرشو كشته بعد هم خودشو نفله كرده . مثل اينكه جنون تو خونشونه .
هيچ بعيد نيست.
بيشتر ازين نمي توانستم گوش بدهم و هيچ واكنشي نشان ندهم . لرزم ميگيرد . ملافه خيس زيرم را چنگ مي زنم و دندانهايم را محكم روي هم فشار مي دهم . انگار كه چيزي مي خواهد به زور از من بيرون بزند . چيزي نمانده تمام پوستم از هم شكافته شود . فرياد مي زنم و مي لرزم . صداي برخورد تخت فلزي را با كف درمانگاه مي شنوم . عزيز محكم نگهم داشته !
* * * * *
· - عزيز!
· جونم؟
· - الان زندانه؟
· چشم عسلم . منكه گفتم كابوس ديدي ...
· پشتش را به من مي كند و من ساكت مي شوم . مي دانم كه كابوس نبوده . فهميدم چرا حالم بدتر شده . مورچه باهوش تر از من است . فهميده كه چه بلايي سر او آمده و قبل از اينكه من بفهمم خودش دست به كار شده !
مدتهاست كه جيرجيركها آوزار عاشقانه نمي خوانند . فقط صداي جيرجير گوشنوازي از حياط به گوش مي رسد . منهم كه ديگر نمي توانم بنشينم . مورچه مي گفت : ديگر چيزي نمانده!
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!