واحد تنظیم

گاهی که به خودم فکر می کنم به قبل خودم . قبل از به دنیا آمدنم - توی شکم مادرم - حتا قبل تر از آن وقتی که دو نیمه بودم . نصفی از من در جائی از مادرم و نصف دیگرم در جائی از پدرم بود. بعد هم در اثر یک نوع برخورد فیزیکی یا عاطفی یا هر اسمی که روی آن می گذارید (به نظرم اسامی زیاد مهم نیستند ) . نمیه پدری با نیمه مادری ترکیب می شوند . تازه این ترکیب خود حکایتی دارد . در هر کدام از آنها ( پدر و مادر ) فقط یک نیمه ( اسپرم و تخمک ) هم که نبوده به قولی با خیل عظیمی از خواهر ها و برادرهایم بصورته نیمه های جدا افتاده انجا زنده گی می کردیم . بعد نمی دانم چطور می شود و این دو نیمه روی چه حسابی همدیگر را انتخاب می کنند و بهم می پیچند و من نطفه را تشکیل می دهند . یعنی اگر نیمه پدری من سراغ نیمه ی دیگری در مادرم می رفت یا برعکس من بوجود نمی آمدم و موجود دیگری با شخصیت دیگری بوجود می آمد ! یک لحظه این فکر توی ذهنم جرقه زد که شاید آن تو نیمه های پدریو مادری عاشق هم می شوند ! بله من پدر و من مادر آن تو عاشق هم می شوند و من متولد می شوم . شاید از همین روست که من و فدریکو اینقدر وابسته و پیوسته همیم!

آدم برفی اردیبهشتی

می گوید اصلن خود لامصب کافکایش هم همیشه یک دفترچه همراهش بوده تا وقتی چیزی ناخودآگاه جوشید یادداشتش کند . آن لحظه را / آن حس را / آن آن را ابدی کند . نگذارد که دقایق و ثانیه ها همین طور الکی بپرند و بروند . الان هم که آقای بالای سرمان با آقای دلبندمان در پارک مشغول بازی هستند من نشسته ام توی ماشین و از دلتنگی های عصر جمعه  می نویسم . نمی دانم این دلتنگی صرفن به خاطر عصر جمعه است یا اینکه به نزدیک شدن اردیبهشت مربوط می شود شاید هم نه به این خاطر است که نمی توانم به راحتی پیش آنها بروم و با آنها بازی کنم ! نمی دانم ... عمومن از حاشیه تماشایشان می کنم . دوستی پیامک می زند و تشکر می کند بابت پیامک هایی که هر از گاه برایش می فرستم می گوید : خیلی جالبه دلم خواست خودتم بدونی که فقط تویی که برام پیامک میدی .

اولش خواهشی بلغور می کنم و بعد می گویم می بینی رفیق تنهایی هامان را ؟ اول و آخرش تنهاییم حتا وقتی دور و برمان پر آدم باشد . می گوید آره رفیق ...

دیگر جوابی نمی دهم چون گریه ام گرفته بود نمیخ واستم این طاعون را به او هم منتقل کنم اگرچه قبلن طاعون به او هم زده بود .

کم کم اردیبهشت می آید . اردیبهشت نفرین شده . روزهای نحس پارسال جلو چشمم تداعی می شوند پشتم می لرزد . روزهایی که همزاد داشت پر پر می شد و من در بی خبری مطلق به سر می بردم . دلم میخ واهد به برادرش تلفن کنم و از کم و کیف مراسم سالگردش بپرسم اما جرات ندارم آخر یکسال است غیبم زده شاید فکر می کنند منهم مرده ام نمی دانند من سمج تر ازین حرفها بودم . دلم خواست تلفن را بردارم و بهشان بگویم ناراحت نباشید من بویش را می شنوم . هنوز هست . گاهی می رود اما بر می گردد . از اسفند دوباره پیدایش شده حتا الان که می نویسم پشت سرم نشسته است . باید به مادرش بگویم شنیده ام خیلی بی تابی می کنید. شنیده ام همه اش می پرسید چرا ؟ باید به او بگویم که بو کنید حتمن حسش خواهید کرد . باید بگویم می دانم رنج می کشید / می سوزید و نمی دانید چه کار کنید اما داد نزنید خودتان را آرام  کنید . روی گردن و گلوی خودتان  چنگ نیاندازید متشنج که باشید حسش نمی کنید . آرام که شدید خودش به نرمی به سمتتان خواهد آمد .


                                                        * * * * * * *

برای دوست خوبم پگاه . شعری از گروس عبدالمالکیان :

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی


به چه دل خوش کرده ای ؟!

تکاندن برف

                                 از شانه های آدم برفی؟


                                             *  *  *  *  *  *  *

این پسر نروژی را با آن ویولنش دوست دارم . (+) 


        

بنفشه آفریقایی

                             

بنفشه ها همه جا هستند . جلوی گلفروشی ها توی جعبه ها . دور استخر ائل گلی . جلوی پنجره . روی لبه تراس . بنفشه های بنفش و زرد . بنفشه های زرد . بنفشه های بنفش . از بین آنها بنفشه های خالص فقط دلم را برده است . بنفشه هایی که عین مخمل می مانند . می توانم ساعتها تماشایشان کنم . و تمام ریز و برگشان را از حفظم . رنگشان عجیب غرقم می کند در چیزهای خوب . چیزهایی که دوستشان دارم . چیزهایی که هیچوقت انگشتشان را به سمتم نمی گیرند به نشانه اینکه محکومم کنند . هیچوقت حکم صادر نمی کنند . همه چیزشان دادگاهی نیست . از جنگ و جبهه در ان خبری نیست . دنیای بنفش مخملی من بنفشه های من خیلی قشنگ تر از این حرفهاست . جای هر کسی هم نیست . قشنگی آنجا را هر کسی نمی تواند ببیند . در آنجا همه چیز فراتر از زیبایی های بیرون است . آنجا که رفتی باید تنها و خالص باشی . ناب بروی و ناب تر برگردی .

بنفشه های لبه تراس را نگاه می کنم با آن گلدان سفیدشان . برای هر بنفشه یک گلدان . گفتند بنفشه گل کوچکیست در هر گلدان سفید و پلاستیکی می توانی حداقل 10 بنفشه بکاری . گفتم بنفشه را باید یکی یکی کاشت . باغبان جوان با تعجب نگاهم کرد اما آنکه مسن تر بود گفت می بینم بنفشه ها را خوب یاد گرفته ای . گفتم اینکه چیز تازه ای نیست . همیشه از همان ابتدا همین بوده .

حالا که بعد از ظهر می شود پرده را کنار می زنم و به لبه تراس نگاه می کنم . بنفشه ها را می بینم که هر کدام رویشان از آفتاب برگردانده اند و سرشان به کار خودشان گرم است . حظ می کنم . با خودم می گویم کاش همه می فهمیدند که باید هر بنفشه در یک گلدان یا باغچه کاشت . همه بنفشه را نمی شود در یکجا بزرگ کرد !

بووووق

یعنی می نشینی فکر می کنی و دنبال یک چیزی هستی اما پیدایش نمی کنی اصلن نمی دانی دنبال چه می گردی ! چی بود ؟ چی بود ؟ من ؟ خودم ؟ آهان داشتم دنبال خودم می گشتم و فکر می کردم که اصلن اینی که اینجاس منم یا کس دیگه ایه ؟ یعنی اون تصویر توی آینه منم ؟ اگر اون منم پس اینی که اینور آینه واستاده کیه ؟ کلی با خودم درگیر شدم سر شبی . فکر کردمو فکر کردمو فکر فکر فکر . یه راه حل به ذهنم رسید یه زنگ به خودم بزنم ببینم چی میشه . تلفنو برداشتم و شماره خودمو گرفتم . بوق ... بوووق .... بووووووق ......... بووووووق

سلام .

: سسسسسسسسسلام .

سکوت و سکوت و سکوت

چرا ساکتی؟ زنگ زدی که هیچی نگی ؟

: زنگ زدم ببینم کی جواب میده ؟

خوب معلومه که من جواب میدم ...

: انتظار داشتم من جواب بدم .

خوب من جواب دادم دیگه !

: !

فحش خواهر مادر

یعنی نمی دانم چه حکایتیست این حکایت روشنفکری در کشور ما که من هنوز در طی این سی سال آزگار معنی و مفهوم درستی دریافت نکرده ام ازین کلمه یا بقول دوستان فحش . قبلنها یک تعریف برای خودم داشتم من باب این کلمه اما یک سری اتفاقات افتاد که کلن نظرم نسبت به این کلمه اهریمنی عوض شد .

قسمت اول :

چند ماه پیش مطلبی در مورد ریچارد براتیگان ( برتیگن ) همینجا گذاشته بودم . دوستی کامنت عجیبی برایم گذاشت . گفته بود چون  براتیگان را بصورت برتیگن نوشته یا تلفظ کرده ام پس یک روشنفکر هستم و به من تبریک گفته بود و بعدش هم گفت که شوخی کرده ! همان موقع به فکر فرو رفتم یعنی چه آخه تلفظها در روشنفکری و تاریک فکری چه نقشی می توانند داشته باشند ؟ یعنی اگر من با آن دوست پشت تلفن صحبت می کردم و ایشان لهجه باحال ترکی مرا می شنید به من می گفت ااااایش امل بی کلاس ؟!

قسمت دوم :

بعدش یک روز خیلی حال خرابی داری یعنی احوالاتت طوفانی است . یک دوست اصرار می کند که با او دردو دل کنی . تو هم نامردی نمی کنی ناگهان همه چیز رو می ریزی روی دایره . چند وقت بعد دوست می گوید با آن حرفها می خواستی ادای کافکا در بیاوری و بگویی مثلن روشنفکری . حالا دقیقن همین حرف را هم نزده باشد منظورش دقیقن همین بود !

قسمت سوم :

یکی از خوانندگان وبلاگت گیر می دهد که باهم ناهار بروید بیرون از تو انکار و از ایشان اصرار . خلاصه آنقدر اصرار می کند که کلافه می شوی و به تندی می گویی ولمون کن دیگه برادر من آخه درست نیست من با شما بیام بیرون ناهار بخورم . ایشان هم نه میذاره نه برمیداره می گه دست بردار آدم به اعتقاداتت شک می کنه تو یک زن روشنفکری این حرفا چیه !

بعدش من نمی دانم در کدام مجله یا در کدام سایت یا کدام وبلاگ رسمی اسم مرا با نام فامیلیم نوشته اند و اعلام کرده اند اوشا خدابانوی سپیده دمان یک زن روشنفکر است !؟

تازه یک نفر دیگر هم فکر می کرد من چون موراکامی را دوست دارم باید یک انسان روشنفکر باشم !

یکنفر راهم می شناسم که همیشه ادعا می کرده از بدو جوانی اش انسان روشنفکری است .و فکر می کرده سیگار کشیدن و مشروب خوردن کروات زدن هم از ویژگیهای این پدیده اهریمنی است اما هر شب مست می کرد و زنش را زیر مشت و لگد می گرفت ....

صبح وقتی آقابالاسرمان را راهی محل کار می کردیم دم در از ایشان خواستیم یک تعریف از روشنفکری ارائه بدهند اینطور تعریفش کردند : روشنفکر به کسی گفته می شود که افکار و عقاید ثابتی نداشته باشد و مطابق زمان آنها را به روز کند . به شرطی که دچار تقلید کورکورانه نشود .

اینهمه پاراگراف بی ربط و با ربط اینجا ردیف کردم هنوز معنی دقیقی ازین کلمه به دست نیاوردم . برایم معنی اش کنید لطفا . کامنتهایتان تائیدی نیست . دموکراسی برقرار است . میخواهیم روشنفکری بیاموزیم . کم چیزی نیست ...

بعدش من هر چه دنبال عکس مناسبی گشتم برای این پست بگذارم یا مشت گره کرده دیدم  یا صادق هدایت و دکتر شریعتی گیرم آمد یا دختر چادری که یک نوار سبز یک وری به خودش آویزان کرده و یا عکس زندانیان سیاسی بالا آمد !

صبح

تازه شب شده بود . اول به نظر می رسید شبی ست مثل شبهای دیگر یک شب معمولی . اما وقتی رعد و برق شروع شد فهمیدم طوفانی در راه است . ململ پرسید چرا همیشه بدترین را حدس می زنی ؟ مثلن چرا پیش بینی نمی کنی که قرار است باران بهاری ببارد . همان اول طوفان را پیش بینی می کنی و واقعن هم طوفان می شود ! می گویم خب وقتی قرار است طوفان بشود مگر می شود پیش بینی کرد قرار است باران ببارد ؟ می گوید میشود یکبار پیش بینی کن ببین چه می شود ؟ اما غیر معمول بودن آن شب فقط به طوفانی بودنش مربوط نبود . اتفاقات عجیب زیادی رخ داد . وقتی مردی به آینه دستشویی زل زده بود . پشت آینه حرکتی حس کرد . دقیقتر که شد دستی از آینه بیرون زد و اورا به سرزمین آینه ها برد . پیرزنی که همیشه در ان ساعت برای پسرش نامه می نوشت چشمهایش را از دست داد . و پسر بچه که تلاش می کرد بالا رفتن از دیوار یاد بگیرد یاد گرفت چطور از دیوار راست بالا برود . به نظر می رسید هیچوقت صبح نشود .

می تواند ادامه داشته باشد ...

رنج کشیدن اختیاری است ...

یعنی همه مشکلات از آنجایی شروع شدند که من تصمیم گرفتم کمی فقط کمی خودم باشم . جایی خواندم همه آدمها حتا احمق ترینشان هم دنیایی در درونشان دارند که هیچ کس به ان راه نمی یابد حتا گاهی خودشان . کلن سخت است وقتی به خودت راه یافتی دست دیگری را هم بگیری و ببری اعماق را نشانش بدهی . احتمال خطرات زیادی هست . پس بهتر است آدم هیچوقت ریسک نکند . در حد همان حاشیه خودش نگه دارد این دید و بازدید را . آنهم اولش محک بزند . ببیند طرف اصلن تحمل اورا دارد یا نه . اگر همان اولش قالب تهی  کرد از من عریان .من بی پیرایه من  ناب همانجا متوف کند کار را. . خوب قبل از اینکه به خودت بیایی فهمیدم ترسیده ای . قبلن گفته بودم بازهم می گویم قرار نیست کسی دیگری را بفهمد . حتا اگر هم بفهمد جای خودش فهمیده و این خیلی فرق دارد با همان اصل قضیه که من عریان من است .آن وقت فکرش را بکن می خواهی مرا با پس گردنی و اردنگی مثلن ادبم کنی . در حالیکه دو دیقه قبلش می گویی سعی کن همیشه خودت باشی !

جایی که پای کسی به آن نرسیده باشد

داشتیم دست در دست هم از یک کوه بلند بالا می رفتیم . عرق هم می ریختیم . نفسمان هم بند آمده بود . گفتی بارها این راه را پیموده ای . منهم اعتماد کردم . راست هم می گفتی این راه را قبلن رفته بودی دروغ نمی گفتی اما با من نرفته بودی . همیشه تنها رفته بودی . کسی دستت را نگرفته بود . یاد گرفته بودی یک تنه و تنها خودت را از میان تخته سنگها بکشی بالا . پشت سرت را نگاه نکرده بودی . حواست به کسی که دنبالت می آمد نبوده برای همین سر سلامت به مقصد رسیده بودی . اوایل راه خیلی محکم و راحت پیش رفتیم اما کم کم راه سخت شد . سربالایی ها تندتر صخره ها تیز تر و من خسته تر . زانوهایم سست شده بود . نمی توانستم پا به پایت پیش بیایم . دست خودم نبود از همان اول خیلی لی لی به لالایم گذاشته بودند . تا به حال از فضای کوچه مان بیرون تر نرفته بودم . جرات نمی کردم . تو قلقلکم دادی . به سخره ام گرفتی . تحریک شدم همسفرت باشم . اما نه من نه تو هیچ کدام به عقلمان نرسید . هیچکدام نسنجیدیم اصلن این دو نفر می توانند با هم به جائی برسند یا هر کدام وسط راه بلایی سرشان می آید . یکی طعمه گرگ یکی آواره کوه و بیابان می شود . شبی که قرار بود صبحش راه بیفتیم اصلن نخوابیدم . کوله پشتی ام را بستم . از آن کوله های سبز سربازی بود شلوار ارتشی هم پوشیدم . آخر شب زنگ زدی گفتی رباعیات خیام را فراموش نکن . آنرا هم برداشتم . دلم میخ واست می توانستم تنگ ماهی را هم با خودم بیاورم . با آن سنگهای قرمز و پلاستیکی اش . شب کلی با ماهی ها درد و دل کردم . انگار که فهمیدند می روم و تا صبح سنگها را به هم زدند و سر و صدایشان هنوز توی گوشم هست . بعدش هم که راه افتادیم قسمتی از راه را با اتوبوس رفتیم . میخ واستیم به جایی برویم که تا به حال کسی پایش به انجا نرسیده باشد . گفتی باید از همین دور و بر خودمان شروع کنیم . هرچه می گفتی زود قبول می کردم . از میشو شروع کردیم رفتیم رفتیم تا ارسباران . جاهای زیبا و خوبی بودند اما نبود آن جایی من به دنبالش بودم . تو می گفتی کم کم می فهمی جایی که دنبالش هستی همین جاهاست اما چون اصرار می کردم نه نیست قبول کردی ادامه بدهیم . خیلی پیش رفتیم جنگلها دریاها کوهها. یکبار جایی رسیدیم که خیلی عجیب و غریب بود اصلن نفهمیدیم چیست . نه می شد گفت کویر است . نه می شد گفت دریاست و ... با شادمانی گفتی اینهم جایی که پای هیچ کس به آن نرسیده ببین . گفتم از کجا می دانی پای کسی به اینجا نرسیده . گفتی ببین تابحال در مورد همچون جایی شنیده بودی ؟ گفتم دلیل نمی شود که پای کسی به اینجا کشیده نشده باشد . آهی کشیدم گفتم خوشبحال کریستف کلمب .

گفتی خود لامصب کریستف کلمب هم قبل از اینکه پایش به آن خراب شده برسد سرخپوستها آنجا زنده گی می کردند . گفتم پس خوشبحال سرخپوستها . گفتی به خاطر اینکه قبل از کریستف کلمب آنجا بودند ؟ گفتم نه به خاطر رنگ سرخ پوستشان ... شروع کردی به سخنرانی در مورد نژادها و رنگشان و اینکه سرخپوستها در اصل زردپوستند که دیگر به حرفهایت گوش ندادم صدای دنگ دنگ سنگهای پلاستیکی و قرمز تنگ ماهی در گوشم پیچید ...

نمی دانم چند وقت از آغار سفرمان گذشته . حساب همه چیز از دستمان در رفت . اولش ساعتهایمان خراب شد . بعد حساب و روز و ماه وسال را از دست دادیم . به هر جای جدید هم که می رسیدیم دیگر از خودمان نمی پرسیدیم کسی قبلن اینجا بوده یا نه . چادر می زدیم چند روزی می ماندیم . بعد که دلمان را می زد راه می افتادیم . بعدش دیگر تو کم آوردی . صدایت در امد میخ واستی برگردی . می گفتی اینطوری نمی شود از همه چیز دست کشید گفتم برگرد گفتی باهم آمدیم با هم برمی گردیم . یک شب که خواب بودی به آرامی کوله ام را برداشتم و آرام آرام ازت دور شدم . الان هم تنها و رها فقط می گردم شاید یک روز به آن جایی که کسی پایش به آنجا نرسیده باشد بروم شاید هم هرگز پیدایش نکنم نمی دانم ...

جوجه کوچولو

میگه تا حالا نفسهاتو شمردی ؟ جواب نمیدم . میگه : من دیشب نفسهامو شمردم و حس خوبی داشتم .

می گم : حس خوب برای اینکه هستی ...

بازم می پرسه تا حالا نفسهاتو شمردی ؟ چه حسی داشتی ؟ می گم : شمردم اما حسم عکس تو بوده . تازه فهمیدم هر نفس که میاد و میره یعنی هم هستم هم نیستم و این کار گیج و عصبیم کرده بود و دیگه حاضر نیستم اینکارو بکنم .

فرداش می گه : که خیلی حالش خرابه . می پرسم بازهم نفسهاتو شمردی ؟ میگه : آره . میپرسم و نتیجه چی بود ؟ میگه : اینکه اول و آخر همه امون خریم و تنها و....

می گم دیروز که شمردنش حس خوبی می داد امروز لنگت چی بود ؟ حرف که زد دیدم عوامل بیرونی ...

دیگه هیچی راجع به این بهش نگفتم . حالش خراب بود نخواستم خرابترش کنم . خواستم حواسشو پرت کنم تا حدودی هم موفق شدم . اما ازاینجا بهش می گم امشب نفسهاتو بشمر هم به هست بودن و هم به نیست بودن فکر کن اون وقت اس ام اس بزن ببینم خرابی یا که ....

پ.ن/ این پست مخاطب خاص دارد ...