وقتي سرعت درونت مي زند بالا . نمي تواني با روند بيرون كنار بيايي . اين جور وقتها دلت مي خواهد كاري بكني كارستان . كاري كه فقط اين سرعت جراتش را به تو مي دهد . مثل نوشتن :

پيش از آنكه به دنيا بيايم

فاجعه اتفاق افتاده بود

مادر هوس سيب كرده بود

 

 

اگر هيچ به اين بزرگي

واقعا واجعه است

باشد

بعد ازاين

فاجعه صدايش مي كنم .

 

 

من كه

هر روز تو را

درد كشيده بودم

چه شد

كه

هيچ وقت نه ماهت نشد ؟!

چه اهميتي داره چه طور شد كه اين طور شد ...

از كجا شروع شد  مهم نيست . مهم اينه كه شد . اصلا يادم هم نيست چند وقته كه ميخ واي باهام حرف بزني و بگي چه طور شد كه اينطور شد . مي داني كه هوش و حواس درست و حسابي ندارم . علتش را هم كه مي داني از وقتي اين مورچه لعنتي توي سرم دوره افتاده براي خودش وز وز مي كند و مي چرخد اين طور شده ام . احتمالا بگويي تو خيلي قبل از مورچه بودي . آره تو خيلي قبل تر از مورچه اومدي اما من يه موجود راكدم كه بلد نيستم با آدمهايي مثل تو چي كار بايد بكنم . حالا اگر يك عوضي بودي مثل خودم خوب بلد بودم چه كار كنم . ولي راستش را بخواهي لنگ تو مانده ام . حالا تو هي بنشين زل بزن به صفحه موبايلت . من  گيج خودمم . براي همين لال مي شوم وقتي چيزي مي گويي .

كاش مي توانستيم با هم كنار بيائيم ...