بي حسي

كلاهم را كمي عقب كشيدم و دستم را روي شكمم گذاشتم و با عجله دنبال پرستار به راه افتادم . سالن بيمارستان پر از زن بود . زناني همسن و سال مادر كه روي صندلي هاي مخصوصي نشسته بودند و درد مي كشيدند و زور مي زدند . لباسهاي يك دست صورتي براق و صدفي تنشان بود و اكثرشان بالاي 40 سال را داشتند . پرستار ناگهان ايستاد و به من گفت مواظب باش با اين وضعت دنبالم راه افتاده اي كه چه ؟ بالاخره دردش ميگيرد و مي زايد ديگر . گفتم مي ترسم توي اين سن مشكلي برايش پيش بيايد . با دستش به زنهاي داخل سالن بيمارستان اشاره كرد و گفت همه اينها شرايط اورا دارند نترس طوريش نمي شود موقعش كه شد خودش مي زايد . بعد دستش رو شكم بالا امده من كشيد و گفت تو مواظب خودت باش . تازه وقتي او دستش را روي شكمم كشيد فهميدم رنگ لباس من با بقيه فرق مي كند . تركيبي از سبز و آبي براق و صدفي . جنس لباسها از نوعي پارچه پلاستيكي بود وقتي در سالن به آرامي راه مي رفتم صداي خش خش لباس را مي شنيدم . زنها درد مي كشيدند اما صدايشان در نمي آمد نزديكي اتاق مادر كه رسيدم . يكي از زنها فارغ شد . دختر بچه اي به دنيا آورده بود . پرستار زود سر و صورت بچه را پاك كرد و نشاندش جلوش مادر زن لبخند زد اما درد داشت . بين ابروهايش خط افتاده بود خط ميانسالي بود . به بچه اش كه نگاه كردم ديدم از همان خط دارد ! صورت بچه عين مادرش بود دراندازه كوچكتر . زن دستش را در ساك بغل دستي اش فرو برد و يك روسري نوزادي در آورد و داد دست پرستار و گفت سرش را بپوشان سرما نخورد . بچه اندازه نوزاد تازه به دنيا امده نبود با تعجب نگاه مي كردم . روش زايمان هم در اين بيمارستان كلا فرق داشت صندلي هاي مخصوصي ساخته بودند كه زائو را روي آن مي نشاندند طوريكه پائين تنه اش اصلا ديده نمي شد . صفحه اي مثل ميز از زير سينه اش را تا دو متر جلو ترش مي پوشاند هيچ چيزش از پايين پيدا نبود . يك سوراخ كوچك ديگر هم بود كه وقتين وزاد به دنيا مي آمد . او را هم در آنجا مي نشاندند . هرچه به پرستار گفتم آخر اين تازه به دنيا امده را چرا نشانده ايد كمرش مشكل پيدا مي كند مرا به طرف اتاق مادر هل داد و گفت متدها فرق كرده اند دخترم . از زمان تو همه چيز عوض شده است . غر زنان وارد اتاق مادر شدم . به راحتي و با لبخند روي تخت بيمارستان دراز كشيده بود و يك لحاف صورتي رويش انداخته بود . كلاهش را تاروي ابروهايش پائين كشيده بود . گفتم اينجا ديگه كجاست مارو آوردي ؟ گفت حرص نخور بهترين بيمارستان دنياست !چيزي نگفتم نخواستم توي بيمارستان هم دعوايمان بشود . منتظر بوديم دردش بگيرد تا بزايد اما يك هفته بود كه درد شروع نميشد . دكترهاي آن بيمارستان مي گفتند سزارين براي او ممكن نيست . منكه تا آن لحظه دكتري در انجا نديده بودم هر موقع مي رفتم مي گفتند همين پيش پاي تو دكتر اينجا بود . يا دكتر صبح  ها بيماران را ويزيت مي كند ...

بالاخره يك مرد لباسهايش همرنگ لباسهاي من بود وارد اتاق مادر شد . با تعجب نگاه كردم كه اين ديگر كيست مادر با لبخند گفت سلام آقاي دكتر ! فهميدم بالاخره موفق به ديدار يك دكتر شده ام . موهاي جلوي روي پيشاني اش ريخته بود و هول و حوش 37 يا 38 سالي داشت . به مادر لبخند زد و به طرف من آمد و حال مراپرسيد . من اصلا يادم نبود چند ماه است حامله ام . و هيچ اطلاعاتي از وضع خودم نداشتم فقط براي اينكه دستم رو نشود با عصبانيت به دكتر گفتم مريض شما مادر من است من هنوز تا زايمانم خيلي وقت هست . او را كنترل كنيد كه يك  هفته آزگار است اينجاست و دردش نميگيرد . چرا سزارين نمي كنيد . مي ترسم بلايي سر هر دو شان بياديد . دكتر نگاهي به مادر كرد و گفت : مادر شما نمي تواند سزارين بزايد فقط يك راه ديگر برايمان مانده و آنهم اينست كه در‌آكواريوم زايمان كند ...

ابروهايم را بالا دادم و گفتم منظورتان همان زايمان در آب است ديگر ! گفت نه . اين روش كمي فرق دارد . زائو را در يك آكواريوم  كم عمق مي گذاريم كه چند ماهي  فسفري به اندازه كف دست در آن شنا مي كنند . دستم را گرفت و گفت بيا تا نشانت بدهم . مرا به سالن ديگري برد . كه تقريبا در و ديوارش همرنگ لباسهايمان بود . چندين در در آنجا وجود داشت . هر در پنجره اي دايره اي شكل داشت . چيزي را نمي توانستم ببينم . فقط گاهي كله هايي را مي ديدم كه كلاهي به رنگ آبي آسماني سرشان هست و اينور  و آنور مي روند . خودم را سپرده بودم دست اين مرد كه دفعه اولم بود مي ديدمش . شايد لبخند مادر باعث اين اعتماد شد . نمي دانم ! هرچه بود از آن پرستارهايي كه هميشه عجله داشتند و انگار يك نفر بيشتر از من به آنها احتياج دارد بهتر بود . از چند سالن متصل بهم رد شديم . هوا رفته رفته خنك تر مي شد و انگار كه پائين تر مي رفتيم . پله نبود اما شيب را حس مي كردم نا محسوس بود  . لباس من هم كه از جنس پلاستيك بود اصلا گرمم نمي كرد . تقريبا مي لرزيدم . وارد آخرين سالن كه شديم . نور كمتر شد  چراغ هاي خود سالن روشن نبود . نور كم رنگ و سبزي از پنجره اتاقها به بيرون منعكس مي شد . سبز هم كه نه فسفري بود . سمت راست اولين اتاق دكتر با دست راستش در اتاق را باز نگه داشت با دست چپش دست مرا گرفته بود . ميانه در ايستاد تا من وارد شوم. شش اكواريوم  مثل تخت در اتاق وجود داشت 3 تا دريك سمت اتاق 3 تاي ديگر در سمت ديگر .  در همه انها زنان جواني آرميده بودند . شكمهايشان بالا آمده بودكلاهاي سفيدي بر سر داشتند و لخت بودند . آرام نفس مي كشيدند . ماهي هايي هم به اندازه كف دست در آب شنا مي كردند . ماهي ها مثل چراغ نور داشتند . نور فسفري !روي آب مي آمدند . انگار كه توي آب نمي توانستند نفس بكشند . نفسي  تازه مي گرفتند و مي رفتند زير آب . شكم يكي از زنها تكان مي خورد . انگار كه بچه داشت توي شكمش غلت مي زد . دكتر گفت دوست داري زايمانش را ببيني ؟ چيزي نمانده تا چند لحظه ديگه مي زايد ....

با تعجب پرسيدم چرا درد ندارد . گفت اين روش براي كسانيست كه دردشان نميگيرد . براي همين ميخواهيم مادرت را هم به اينجا بياوريم . گفتم آخر زائيدن توي اكواريوم پر از ماهي نورده !

دكتر خنديد بالاي سر زني ايستاده بود كه در حال زاييدن بود و خيلي آرام خوابيده بود . زن جوان بود مثل بيماران سالن نبود . بيني خوش فرمي داشت . دكتر لبخند مي زد . گوشه چشمهايش جمع شده بود . من  زن و ماهيها و زائيدن را بي خيال شده بودم و به دكتر نگاه مي كردم . معلوم بود تمام زندگي اش را صرف زائيدن كرده !

اتاق خيلي سرد بود تحملم كمتر مي شد  از دكتر پرسيدم مي توانم بروم؟ دارم يخ مي زنم . دكتر گفت چيزي نمانده الان با هم مي رويم . زن كمي پاهايش را از هم باز كرد . آب آكواريوم موجي خورد . دو تا پا بعد تن و بدن نوزاد پيدا شد خودش بيرون آمد . شنا مي كرد .  جفتش را هم بيرون كشيد . دكتر بچه را بغل كرد و برد در آكواريوم ديگري انداخت كه آنجا هم ماهي داشت اما ماهي هايش فسفري نبودند . نورنداشتند . مثل اينكه ماهي  قزل آلا بودند . جفت را هم انداخت توي همان آكواريومي كه مادر در آن زائيده بوده . پيش اكواريوم بچه ايستاده بودم خيلي ماهرانه شنا مي كرد . عجيب بود برايم اما من سردم بود . دستم روي پوست بچه كشيدم . يخ بود . دهان كوچكي داشت . مي امد روي آب نفس مي كشيد مي رفت ته آب چرخ مي زد . قزل آلاها دوره اش كرده بودند . به سمت اكواريوم مادر برگشتم . ديگر دو تا پا نداشت . پائين تنه اش عين ماهي شده بود ماهي فسفري . چشمهايم از تعجب گرد شدند . دكتر گفت : اوج خلقت است . مي بيني زيبايي را ؟ با وحشت نگاهش كردم ! زن چشمهايش را باز كرد . لبخندي به من و دكتر زد . داشت كوچك مي شد . من خشكم زده بود و مي لرزيدم . زن جلوي چشمهاي من تبديل شد به ماهي فسفري . روشن شد و مشغول شنا . حالم بد شد . ناگهان درد وحشتناكي از شكمم شروع شد و دور كمرم پيچيد . دستم را به لبه آكواريوم گرفتم و با دست ديگرم كمرم را . گفتم دردم گرفت . من درد دارم . دكتر گفت بيا برويم ديگر وقتش شده . داد زدم نمي خواهم ماهي بشوم . گفت تو ماهي نمي شوي .زني را كه تازه به ماهي فسفري تبديل شده بود را ديدم كه جفت بچه ي تازه متولد شده اش را مي خورد . به سرعت همه سالنهايي را كه آمده بوديم را برگشتيم . درد داشتم اما كمتر حسش مي كردم يعني قبلا فكرم در مورد درد زايمان طور ديگري بود . يك لحظه به خودم پيچيدم و به دكتر گفتم درد دارم و او هم گفت وقتش شده . ديگر هيچ نفهميدم . به اتاق مادر رفتيم . مي خنديد . گفتم دردم گرفته . زمين زير پايم خيس شد. انگار كه مي شاشم .پرستاري گفت: كيسه آب  پاره شد . فقط مادر بود . من هيچ كس را نداشتم ! پرستار ها و تمام بيمارستان دور من جمع شدند  انگار تنها مريض آنجا منم . دكتر گفت دكتر زنان را خبر كنيد . دستش را محكم گرفتم گفتم نه . تو بايد بچه ام را بدنيا بياوري . گفت : تو سزارين مي زائي . اين تخصص من نيست . داد زدم تو بايد باشي . من فقط تورا مي خواهم . يادم افتاد به مادر نگفتم كه ماهي نشود . توي اكواريوم نزايد . داد مي زدم . درد نبود اما خيلي كارها بايد مي كردم كه نكرده بودم . بعد هم راضي نبودم خودم را دست هيچ دكتر ديگري بسپارم . همه شان بهم ديگر نگاه كردند . يكي از دكترها كه لباسش همرنگ لباس خودم بود . زن هم بود .  جلوي دهانش را با دستمال بسته بود گفت : چاره اي نيست بيمار اگر خودش مسووليتش را بپذيرد شما عملش كنيد . دكتر قبول كرد . لبخند زدم . حس كردم شبيه مادرم شدم . درد نداشتم . فكر مي كردم بايد كمرم درد كند براي همين مثل پنگوئن ها راه مي رفتم و دستم را گذاشته بودم روي كمرم و ناله مي كردم . وارد اتاق عمل شديم سه تا چيز دور هم چيده شده بود . مي گويم چيز چون اصلا معلوم نبود چه هستند . صندلي و تخت كه نبودند . كمي شبيه صندلي كه زيرشان جلوي پاي كسي كه رويش مي نشيند مثل سلماني ها يك روشويي سياه بود . دو نفررا جراحي مي كردند . دكتر گفت نگاهشان نكن . حالت بد مي شود . مضطرب مي شوي و فشار خونت بالا مي رود . يكي را روي شكم خوابانده بودند . پشت گردنش را عمل مي كردند . خون مي ريخت توي اون روشويي . ديگري مثل من مي زائيد نشسته بود خون از وسط پاهايش توي روشويي مي ريخت . دكتر گفت نگاه نكن . گفتم حالم بد نمي شود . حداقل چندش آورتر از ماهي شدن نيست . گفت از سلاخي بدت نمي آيد ؟ گفتم سلاخي گوسفند زياد ديده ام . وقتي جان مي كند . اينها بيهوش هستند . تقلايي هم نمي كنند . چرا ناراحت بشوم . تازه مگر قرار نيست حالشان خوب شود ؟

دكتر شانه هايش را بالا انداخت . باشد نگاه كن . به دكتر گفتم  مرا هم بيهوش مي كنيد ؟ گفت : نه . تو بايد بي حس شوي . تو كه از ديدن سلاخي نمي ترسي ...

چشمهايش كمي بدجنس شد . انگار كه ميخواست بيازمايدم . گفتم : نه نمي ترسم . پرسنل اتاق عمل مارا نگاه مي كردند. گفتم خودت بايد بي حسم كني . اجازه نمي دهم كس ديگري به من دست بزند . گفت : خم شو . وادارم كردبه او پشت كنم . هول برم داشته بود گفتم همين الان ميخواهيد تزريق كنيد ؟‌ گفت : مگه نميخواي بزاي؟ گفتم درد ندارم . گفت اما وقتش رسيده . وادارم كرد به او پشت كنم . گفت از دو طرف دسته صندلي هاي جراحي را بگير و خم شو . وقتي سوزن توي ستون فقراتت فرو رفت اصلا تكان نخور . بعد سرنگ را نشانم داد . نوعي بد جنسي از چشمهايش تراوش مي كرد كه انگار مرا به مبارزه مي طلبد و دكترم نيست . به مريض هاي ديگر نگاهي انداختم چشمهايشان بسته بود . لباسشان صورتي . آرام خوابيده بودند انگار . دسته هاي صندلي جراحي را سفت گرفتم خم شدم . پرستاري نزديك شد از گردنم گرفت بيشتر خمم كرد . شكمم درد گرفت گفتم آرامتر بچه طوريش ميشود . دكتر گفت نترس . آماده اي ؟‌ گفتم بزن ...

فرو رفتن تيزي نازكي را در كمرم حس كردم . مايع داغي در ستون فقراتم پخش شد . بلافاصله دو پرستار زير بغلهايم را گرفتند تا نيوفتم . نفهميدم كي دكتر سرنگ را از پشتم بيرون كشيد ...

90/7/8تبريز

مي نقديم

ويترين دومين كتاب خانم داوري پروين داوري است  كه در آن  از هر لحاظ نسبت به كتاب اولشان يعني تعويض سرنوشت   پيشرفت كرده اند . چه از لحاظ داستاني و ساختاري و چه از لحاظ طرح روي جلد و ....اما طرح روي جلد اين كتاب هم خالي از عيب و ايراد نيست و ان اينكه در نگاه اول بيننده به ياد مجله هاي مد مي اندازد  تا يك مجموعه داستان . گذشته از اينها نمي شود از ويرايش ناشيانه كتاب چشم پوشي كرد .

اما خود داستانها : به جرات مي توانم بگويم سوژه هاي داستاها خانم داوري ناب و عالي هستند ونشانگر ذهن تيزبين و دقيق نويسنده هستند . اما به اندازه كافي پرداخت نمي شوند  يعني موقع خوانش داستان  تا چشم خواننده گرم خواندن مي شود ناگهان به بن بست پايان داستان مي رسد و تمام . مي گويم بن بست چون واقعا پايان بندي ها را زيبا نمي بينم . همه شان ناگهاني اند و بدون نتيجه .

1-داستان ويترين : روايت زني است كه به يك مانكن در مغازه اي دل بسته و هر روز با او درد و دل مي كند . داستان با جمله نور ويترين ديگر آبي نبود شروع شده و با جمله ولي نور مغازه ديگر آبي نبود به پايان مي رسد . اين داستان را چند بار خواندم تا متوجه شوم بالاخره نور مغازه كي آبي بوده  است ؟ كه به جوابي نرسيدم و منظور نويسنده را از تاكيد بر نور آبي درك نكردم .

2- انگار چيزي كم بود : بنا بر شناختي  كه نسبت به داستانهاي خانم داوري پيدا كرده ام اين داستان حال و هواي ديگري داشت . داراي فضايي سانتي مانتال بود . طوريكه در شخص من رغبتي ايجاد نمي كرد براي خواندن . پسرك نوجوان و تنها . مادر از دست رفته  و مظلوم . پدر و نامادري نامهربان همه كليشه هايي هستند كه بارها و بارها آنها را در كتابها و فيلمها ديده ايم . ديگر رغبتي دوباره برايشان نداريم . مگر اينكه به شيوه اي نو و بديع نگاشته شوند كه متاسفانه داستان خانم داوري چنين حالتي را نداشت .

3-چه مي شد اگر : اين داستان داراي سوژه اي خوب است حكايت يك لنگه كفش تنها . كه در نهايت مجبور مي شود اعضاي خود را اهدا كند . اين داستان فقط يك ايراد فاحش داشت و آن اين بود كه راوي از لنگه كفش به داناي كل تغير مي كرد . نويسنده و ويارستار هيچ كدام متوجه اين مساله نشده بودند . به نظرم بزرگترين مشكل اين قضيه همين بود .

4- شب چله : اولين چيزي كه با خواندن اين داستان به يادش افتادم رمان عظيم كوري بود . ايكاش خانم داوري اين داستان را در چاپ نمي كردند . نداشتن دستشويي فكر نكنم آن طور كه در داستان ذكر شده فاجعه اي به حساب بيايد . در نهايت بعد از يكي دو روز مردم چاره اي براي آن پيدا مي كنند !

5-شهريه مريم :‌از نظر من اين داستان يك داستان خوب و خوش فرم بين بقيه داستانهاي اين كتاب بود . به درستي پرداخت شده بود و نقص چنداي در آن به چشم نمي خورد . به جز يك مورد انهم واكس زدن كفشهاي مهمانان توسط اكبر آقا  بدون اجازه كه به نظرم كاري بچه گانه امد  براي بدست آوردن پول !

6-قهقهه: اين داستان به اندازه اي مبهم و گنگ بود كه به نظرم بهتر بود در انتهاي داستان توضيحي چاپ مي شد !

7- مقاومت : داستان خوبي از آب در آمده بود . دغدغه ها و درگيري هاي يك زن شاغل بدون اغراق و غلو  در آن بيان شده بود و ان چنان مشكل ساختاري در ان وجود نداشت . جا دارد از پايان بندي زيباي اين داستان ياد كنم .

8- همراه : اين داستان بيانگر تفاوت ميان انسانها بود با فضا سازي هاي خوب و قابل لمس .

9- هويت : داستان موضوع جالبي داشت . توجه خواننده را جلب مي كرد اما مثل بقيه داستانها به اندازه كافي پرداخت نشده بود .

10-آينه : آخرين داستان اين مجموعه داراي فضاي متفاوت و مدرني است . اما نمي شود گفت كه نويسنده به خوبي از عهده  آن بر آمده است . مظلوم نشان دادنبيش از حد  راوي ظالم نشان دادن پدر عليل نظامي فضايي ساختگي به داستان داده بود كه من خواننده را قانع نكرد ...