داستان فروغ ۲
خاک نمناک بود و راحت کنده می شد . پیرزن همسایه با بی خیالی سینه هایش را به لبه ی پنجره چسبانده و دستهایش را زیر چانه اش برده و به من زل زده بود . موهای خاکستری ارش را بالای سرش جمع کرده بود و گاهی زیر لب چیزهایی می گفت . به حرفهایش توجهی نمی کردم . پیرزن ها زیاد حرف می زنند و حوصل ام را سر می برند . به کندن ادامه می دهم . می کنم و می کنم و می کنم . پیرزن رویش را به سمت کوچه بر می گرداند و آنجا را دید می زند . بعد ناگهان صدایش را بلند می کند که مثلا من بشنوم :
_ اوهوی ...واسه چی داری زمین رو می کنی ؟ هوی ...با توام ...دنبال گنج می گردی ؟
می خندم و جوابی نمی دهم . خنده ام عصبانی اش می کند . صدایش را بلند تر می کند و می گوید : _واسه چی می خندی ؟ نکنه داری قبرت رو می کنی ؟
این بار قهقهه می شوم . سربلند می کنم و می گویم : می خواهم دستهایم را در باغچه بکارم . سبز خواهم شد می دانم . .. می دانم با هر می دانمی که می گویم صدایم ضعیف تر می شود . پیرزن تلخندی می زند و می گوید : _ به تو هم گفته دستهایت را دوست می دارد ؟
شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم زنگی همین است .
با لحن تمسخر آمیزی می گوید : _ معنی زندگی را هم می دانی ؟
شاید بدانم !
_می دانم ...می دانم ...می دانم ...از نظر تو زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد .
و شاید طفلی که از مدرسه برمی گردد .
_ سهم تو چیست ؟ کاشته شدن در باغچه ی این حیاط قدیمی ؟
دست از کندن می کشم . با پشت دست عرق پیشانی ام را پاک می کنم . هوا گرم نیست . این جان کندن عرقم را در آورده است . سرم را بلند می کنم و نگاهی به پیرزن می اندازم .
سهم من آسمان است . آسمانی بدون پرده و پنجره . همه ی آسمان با همه ی پرستوها و چلچله ها و عقابهایش حتی بمب افکن ها و جت ها سهم من هستند . مکثی می کنم می گویم همه ی اینها را از همان زن یاد گرفتم . پوزخندی می زند ...
خاک ها را از روی دامنم کنار می زنم و بلند می شوم . کمی خاک که هنوز روی دامنم مانده بود می ریزد دستهایم را بهم می مالم تا خاکی که روی آنها چسبیده هم بریزد دوباره پیرزن را نگاه می کنم و می گویم : در اتاقی که به اندازه تاریکیست
دل من
که به اندازه ی یک عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال ...
دستش را بالا می برد که یعنی ساکت شوم . خودش با صدای ملایم تر و خیسی ادامه می دهد .
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند
بهت می شوم و نگاهش می کنم . این بار او قهقهه می شود و دور گردنم می پیچد . صدای خنده اش هم خیس و خنک است . به آرامی در گوشم نجوا می شود : می خواهی هر دو دستت را بکاری ؟
هر دو دستم را بالا می برم و کف می زنم .
سبز خواهی شد شک نکن . سلام من را هم به کبوتر ها و پرستوهایی که میان شاخه هایت تخم خواهند گذاشت برسان . پنجره ر می بندد و به داخل خانه می رود . هوا گرگ و میش است چیزی تا صبح نمانده است . جلوی گودال می نشینم پاهایم را باز می کنم و دستهایم را کف گودال می گذارم و با پاهایم خاک توی گودال می ریزم . همین طور که خاک توی گودال می ریزم زیر لب برای خودم می گویم : زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد .
هم تاریک است هم تاریک نیست . همان گرگ و میشی که چند خط بالاتر نوشتم . ماه ناپدید شده است . در همان حال خاک روی دستهایم می ریختم انگار چیزی یادم افتاده باشد . یادم افتاد که یادم رفته است به او بگویم که من هم طنین صدایش را دوست می دارم . او از من عکس می گرفت . از دست های من ، از لب های من ، از چشمهای من . ولی من هیچ وقت صدای او را ضبط نکردم . یعنی نشد که ضبط کنم . شاید بهتر باشد که بگویم نمی توانستم . اما گفتن را که می شد می توانستم بگویم که صدایت ، هر روز صبح ضربان قلب من می شود . نبض می شوی می روی در تمام رگ و پی ام ... اگر همه ی اینها را می گفتم دیگر این طور نمی شد . دیگر مجبور نبودیم دو تا درخت سرگردان باشیم .
نمی دانم آن زن افسرده هم به اندازه من شاکی است ؟ اگر هست از دست خودش شاکی است یا از تو ؟ اما من از خودم شاکی ام نه تو . اگر این زن افسرده ، تمام افسردگی اش را در قالب کلمات نمی ریخت و آنها را نمی نوشت . این همه اتفاق نمی افتاد اما این هم می شود از همان بهانه های بنی اسرائیلی . من باید می گفتم . باید می گفتم که صدایت را دوست می داشتم . شک ندارم که صدایت آبی بود . اگر می گفتم که دوستش دارم پر می کشید و بالا می رفت و آسمان می شد . بعد از تونل گوشم عبور می کرد در آن اعماق تا ابد حک می شد . آبی می شد و جاری می شد روی همین خاکی که روی دستهایم ریخته ام.







اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!