فصل دوازدهم(روزهای خالی)
عمواوغلی سوار جیپش شد و رفت . هیچوقت در این سالها ندانستم کجا می رود و چطور زندگی می کند . بقیه هم اگر می دانستند از من پنهان کرده بودند . قبل از اینکه عمواوغلی برود تمنا خانه را ترک کرده بود و با دوستش _ حنانه _ به استخر رفته بودند . دلش نمی خواست یاد غم و اندوه رفتن های سال های گذشته بیوفتد دو باره فیلش یاد هندوستان کند . حنانه هم رازش را می دانست . دو بوفه استخر نشسته بودند و نوشیدنی خنک می خوردند . حنانه سوال کرد : حالا واقعا تصمیمتو گرفتی ؟ نکنه سه روز بعد پشیمون بشی ؟ نکنه این تصمیممت فقط از روی عصبانیت باشه بعدا که حرصت خوابید ببینی نه اینطوریا هم نیست .
_ نه ! مطمئن مطمئنم .
چنان قاطع گفت که مطمئن مطمئن است که حنانه دیگر دنباله حرفش را نگرفت و حرف را عوض کرد تا به قول خودش جو را عوض کرده باشد .
وای اگه بدونی حامد دی شب چی کار کرده بود...شاخ در میاری ...بابا دیوونه شده بود . دی شب مست و پاتیل با یه دختره اومده خونه حتی نمی تونستن سرپا وایستن . فکرشو بکن خونه ی خودش رو فراموش کرده بود . دختره رو آورده بود خونه ی ما ...
تمنا علاقه ای به شنیدن شیرین کاری های برادر آنارشیست حنانه نداشت . حامد یک خوش قیافه به تمام عیار بود . چشمهایش آبی بودند . موهای تیره و سیاهی داشت . نگاهش تیز بود . وقتی تمنا به قیافه اش دقت می کرد یاد یک حیوان وحشی می افتاد . موجودی درنده و خونخوار در نهاد حامد پنهان شده بود . این موجود تمنا را می ترساند .
در همین افکار بود که حنانه با کف دستش روی بازویش کوبید : هی کجایی ؟
_ هیچی داشتم به حامد شما و کارهاش فکر می کردم .
راستی حامد دنبال یک طراح می گرده . اگر به شان خانوادگی ات برنمی خوره می تونم بهش بگم .
_ کارش چیه؟
طراحی ...می خواد یه نقاش روی دیوارهای اتاق کارش و اتاق های دیگه دفتر نقاشی بکشه . طرحهای عجیب و غریبی هم میده . همین که گفت یاد تو افتادم .
_ حالا واسه چی می خواد دفتر یه چاپخونه رو نقاشی کنه ؟
چه می دونم حامده ...دیگه دیگه !
دلم می خواست زود قبوا کنم اما از عکس العمل خانواده ام خیلی ترسیدم . اینکه بروم روی در و دیوار محل کار برادر دوستم را نقاشی کنم مامان منیژ پدرم را در می آورد اما من به تغیر نیاز داشتم .
پایم را زمین کوبیدم و گفتم : اما من به یک فضای جدید احتیاج دارم . دلم میخ واد مثل خیلی های دیگه کار کنم .نقاشی را خیلی سال پیش یاد گرفته ام . می خوام دوباره حرفه ای تر ادامه اش بدهم .
پدر با عصبانیت گفت: اینکه نقاشی را حرفه ای تر دنبال کنی با اینکه بروی دیوار چاپخانه آن پسرک را رنگ بزنی خیلی فرق دارد .
_ اما هر کاری را باید از جایی شروع کرد . این یک موقعیت خوب برای تمرینه .
تمنا این بحث رو تمومش کن گفتم نه !
_ اما متاسفانه باید بگم که من به اون چاپخونه میرم و کارم رو هم می کنم .
خیله خوب اگر نظر من برات مهم نبود اصلا چرا مطرحش کردی ؟
_خواستم فقط بدونید .
پدر نگاه سردی به او انداخت . یاد نگاه مامان منیژ افتاد وقتی 14در سالگی جلوی آینه آن اعتراف وحشتناک را می کرد . پدر خیلی شبیه مامان منیژ بود . چشمهایشان عین هم بود . حتی رفتارشان ، نه ، مامان منیژ اقتدار بیشتری داشت . مطمئن بود که اگر امروز طرف صحبتش مامان منیژ بود حتما شکست می خورد .
مامان منیژ وقتی این خبر را شنید ناراحت نشد . از وقتی تمنا عمواوغلی را پس زده بود . رفتار این زن به کلی با او عوض شده بود . انگار محبتش نسبت به او بیشتر شده بود . قبلا از چیزی می ترسید که حالا خیالش راحت شده بود . وقتی شنید با لبخندی پرسید پسره اسمش چی بود چن سالشه ؟
تمنا تازه معنی آن موافقت و لبخند را فهمید . او هم لبخند زد و توی دلش گفت 20 سال آزگار این عمواوغلی ساکت و مظلومت را نتوانستم رام کنم . زورم به این حامد محال است برسد . بعد مستقیم زل زد به چشمهای مامان منیژ . گستاخ تر از قبل شده بود و دیگر از او خجالت نمی کشید روی همه چیز خط بطلان را کشیده بود . و خیال مامان منیژ را راحت کرده بود . الان او بود که احساس قدرت می کرد اما علتش را نمی فهمید که چرا دیگر از مامان منیژ نمی ترسد . به اتاقش دوید و به حنانه زنگ زد :
_ سلام .
سلام ی شده این وقت شب زنگ زدی ؟
ننگاهی به ساعت انداخت و دید 11 شب است . لب پائینش را گاز گرفت .
_ ببخش اصلا حواسم نبود .
چیزی شده ؟
_ آره . خونواده رو راضی کردم که بیام دفتر حامد رو نقاشی کنم .
اوووووووووو....اینکه عالیه . صبر کن بهش زنگ بزنم و بگم که یک نقاش براش پیدا کردم . آدرس رو برات اس ام اس می کنم . خودت برو سر بقیه مسائل با هم توافق کنین .
_ باشه .
فقط تمنا
_ جونم؟
من رفتار و کردار داداشم رو اصلا تضمین نمی کنم . از همین الان به خاطر گستاخی هایی که قراره بکنه معذرت می خوام .
_ دست وردار یعنی تا این حد ؟
مگه خودت ندیدی ؟
_من همیشه فکر می کنم شوخی می کنه .
تو درست فکر می کنی اما همه که مثل تو فکر نمی کنن...به هر حال از من گفتن نمی خوام دوستی من و تو لطمه ای ببینه ...
_ نه نترس . امیدوارم چیزی نشه اگر هم بشه به تو چه آخه ...
دو تایی زدند زیر خنده . خداحافظی کردند و تمنا گوشی را روی تختش انداخت . جلوی آینه ایستاد و خودش را نگاه کرد . لباسهایش را به آرامی از تنش در می آورد و به تن برهنه اش نگاه می کرد . قدش بلند بود مثل آإر . رنگ پوستش سبزه بود و موهایش کوتاه وقهوه ای بودند . پستان هایش اندازه کف دست خودش بود سفت و برجسته . درست وسط سینه اش مثل پرچمی که وسط حیاط مدرسه ها صاف و سربلند باشد . از تماشا کردن به بدن خودش لذت می برد . از لمس کردن اعضای بدنش حظ می کرد . پستانش را رها کرد و دستش را روی شکمش کشید و انگشتش را در نافش فرو برد . حس کرد چیزی در رحمش پیچ خورد . یادش افتاد انگار این لحظه را قبلا در خواب دیده است;}
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!