فصل دوازدهم(روزهای خالی)

عمواوغلی سوار جیپش شد و رفت . هیچوقت در این سالها ندانستم کجا می رود و چطور زندگی می کند . بقیه هم اگر می دانستند از من پنهان کرده بودند . قبل از اینکه عمواوغلی برود تمنا خانه را ترک کرده بود و با دوستش _ حنانه _ به استخر رفته بودند . دلش نمی خواست یاد غم و اندوه رفتن های سال های گذشته بیوفتد دو باره فیلش یاد هندوستان کند . حنانه هم رازش را می دانست . دو بوفه استخر نشسته بودند و نوشیدنی خنک می خوردند . حنانه سوال کرد : حالا واقعا تصمیمتو گرفتی ؟ نکنه سه روز بعد پشیمون بشی ؟ نکنه این تصمیممت فقط از روی عصبانیت باشه بعدا که حرصت خوابید ببینی نه اینطوریا هم نیست .

_ نه ! مطمئن مطمئنم .

چنان قاطع گفت که مطمئن مطمئن است که حنانه دیگر دنباله حرفش را نگرفت و حرف را عوض کرد تا به قول خودش جو را عوض کرده باشد .

وای اگه بدونی حامد دی شب چی کار کرده بود...شاخ در میاری ...بابا دیوونه شده بود . دی شب مست و پاتیل با یه دختره اومده خونه حتی نمی تونستن سرپا وایستن . فکرشو بکن خونه ی خودش رو فراموش کرده بود . دختره رو آورده بود خونه ی ما ...

تمنا علاقه ای به شنیدن شیرین کاری های برادر آنارشیست حنانه نداشت . حامد یک خوش قیافه به تمام عیار بود . چشمهایش آبی بودند . موهای تیره و سیاهی داشت . نگاهش تیز بود . وقتی تمنا به قیافه اش دقت می کرد یاد یک حیوان وحشی می افتاد . موجودی درنده و خونخوار در نهاد حامد پنهان شده بود . این موجود تمنا را می ترساند .

در همین افکار بود که حنانه با کف دستش روی بازویش کوبید : هی کجایی ؟

_ هیچی داشتم به حامد شما و کارهاش فکر می کردم .

راستی حامد دنبال یک طراح می گرده . اگر به شان خانوادگی ات برنمی خوره می تونم بهش بگم .

_ کارش چیه؟

طراحی ...می خواد یه نقاش روی دیوارهای اتاق کارش و اتاق های دیگه دفتر نقاشی بکشه . طرحهای عجیب و غریبی هم میده . همین که گفت یاد تو افتادم .

_ حالا واسه چی می خواد دفتر یه چاپخونه رو نقاشی کنه ؟

چه می دونم حامده ...دیگه دیگه !

دلم می خواست زود قبوا کنم اما از عکس العمل خانواده ام خیلی ترسیدم . اینکه بروم روی در و دیوار محل کار برادر دوستم را نقاشی کنم مامان منیژ پدرم را در می آورد اما من به تغیر نیاز داشتم .

پایم را زمین کوبیدم و گفتم : اما من به یک فضای جدید احتیاج دارم . دلم میخ واد مثل خیلی های دیگه کار کنم .نقاشی را خیلی سال پیش یاد گرفته ام . می خوام دوباره حرفه ای تر ادامه اش بدهم .

پدر با عصبانیت گفت: اینکه نقاشی را حرفه ای تر دنبال کنی با اینکه بروی دیوار چاپخانه آن پسرک را رنگ بزنی خیلی فرق دارد .

_ اما هر کاری را باید از جایی شروع کرد . این یک موقعیت خوب برای تمرینه .

تمنا این بحث رو تمومش کن گفتم نه !

_ اما متاسفانه باید بگم که من به اون چاپخونه میرم و کارم رو هم می کنم .

خیله خوب اگر نظر من برات مهم نبود اصلا چرا مطرحش کردی ؟

_خواستم فقط بدونید .

پدر نگاه سردی به او انداخت . یاد نگاه مامان منیژ افتاد وقتی 14در سالگی جلوی آینه آن اعتراف وحشتناک را می کرد . پدر خیلی شبیه مامان منیژ بود . چشمهایشان عین هم بود . حتی رفتارشان ، نه ، مامان منیژ اقتدار بیشتری داشت . مطمئن بود که  اگر امروز طرف صحبتش مامان منیژ بود حتما شکست می خورد .

مامان منیژ وقتی این خبر را شنید ناراحت نشد . از وقتی تمنا عمواوغلی را پس زده بود . رفتار این زن به کلی با او عوض شده بود . انگار محبتش نسبت به او بیشتر شده بود . قبلا از چیزی می ترسید که حالا خیالش راحت شده بود . وقتی شنید با لبخندی پرسید پسره اسمش چی بود چن سالشه ؟

تمنا تازه معنی آن موافقت و لبخند را فهمید . او هم لبخند زد و توی دلش گفت 20 سال آزگار این عمواوغلی ساکت و مظلومت را نتوانستم رام کنم . زورم به این حامد محال است برسد . بعد مستقیم زل زد به چشمهای مامان منیژ . گستاخ تر از قبل شده بود و دیگر از او خجالت نمی کشید روی همه چیز خط بطلان را کشیده بود . و خیال مامان منیژ را راحت کرده بود . الان او بود که احساس قدرت می کرد اما علتش را نمی فهمید که چرا دیگر از مامان منیژ نمی ترسد . به اتاقش دوید و به حنانه زنگ زد :

_ سلام .

سلام ی شده این وقت شب زنگ زدی ؟

ننگاهی به ساعت انداخت و دید 11 شب است . لب پائینش را گاز گرفت .

_ ببخش اصلا حواسم نبود .

چیزی شده ؟

_ آره . خونواده رو راضی کردم که بیام دفتر حامد رو نقاشی کنم .

اوووووووووو....اینکه عالیه . صبر کن بهش زنگ بزنم و بگم که یک نقاش براش پیدا کردم . آدرس رو برات اس ام اس می کنم . خودت برو سر بقیه مسائل با هم توافق کنین .

_ باشه .

فقط تمنا

_ جونم؟

من رفتار و کردار داداشم رو اصلا تضمین نمی کنم . از همین الان به خاطر گستاخی هایی که قراره بکنه معذرت می خوام .

_ دست وردار یعنی تا این حد ؟

مگه خودت ندیدی ؟

_من همیشه فکر می کنم شوخی می کنه .

تو درست فکر می کنی اما همه که مثل تو فکر نمی کنن...به هر حال از من گفتن نمی خوام دوستی من و تو لطمه ای ببینه ...

_ نه نترس . امیدوارم چیزی نشه اگر هم بشه به تو چه آخه ...

دو تایی زدند زیر خنده . خداحافظی کردند و تمنا گوشی را روی تختش انداخت . جلوی آینه ایستاد و خودش را نگاه کرد . لباسهایش را به آرامی از تنش در می آورد و به تن برهنه اش نگاه می کرد . قدش بلند بود مثل آإر . رنگ پوستش سبزه بود و موهایش کوتاه وقهوه ای بودند . پستان هایش اندازه کف دست خودش بود سفت و برجسته . درست وسط سینه اش مثل پرچمی که وسط حیاط مدرسه ها صاف و سربلند باشد . از تماشا کردن به بدن خودش لذت می برد . از لمس کردن اعضای بدنش حظ می کرد . پستانش را رها کرد و دستش را روی شکمش کشید و انگشتش را در نافش فرو برد . حس کرد چیزی در رحمش پیچ خورد . یادش افتاد انگار این لحظه را قبلا در خواب دیده است;}

فصل یازدهم(2در2)

زمان می برد با تغیر عقیده و احساست سازگار شوی . عقیده که چه عرض کنم . نظر هم نمی شود گفت اما این بار تصمیمم قطعی بود . می خواستم جدی تر از قبل به وحید فکر کنم. شاید چون هیچ وقت مهم به حساب نیاورده بودم نشده بود که دوستش بدارم . اما وحید از آن مردهایی بود که زیاد به دست و پای زنی که دوستش می دارند می پیچند . برای همین حوصله ام را سر می برد . با کادوهایش ، با بچه مثبت بازی هایش .فکر کرد ای کاش یک کسی پیدا می شد که بین این دو نفر بود . نه به اندازه ی وحید عاشقش می شد نه به اندازه ی عمواوغلی بی خیالش می بود . حالا چزا در به در دنبال عشق می گشت ؟ واقعا احساس نیاز می کنم . که کسی را دوست بدارم و دوست داشته شوم . فکر می کنم 25 سالگی سن مناسبی باشد برای اینکه کسی را برای خودت پیدا کنی . آن هم از نوع واقعی اش نه آن چیزی که 22 سال آزگار با عمواوغلی داشته ام . و فقط توهم عشق می زدم . حالا هم تصمیمیش در مورد او عوض شده بود از او متنفر نبود برایش احترام قائل بود . هر چند دیگر عاشقش نبود .                          

نیستم .نه! نیستم . دیگر نمی خواهم که باشم . عاشق نبودن که ناگهانی و بی مقدمه نمی شود . اما تصمیم که بگیری نباشی کم کم از بین می رود این شعارهای دست خودت نیست و تو کاره ای نیستی و ... را اصلا قبول نداشت. انسان کافی است چیزی را بخواهد یا نخواهد . این تنها چیز مهمی بود که در طی این 25 سال یاد گرفته بود . یاد گرفته بود کافی است بخواهم یا نخواهم . چیزی که من از عشق به عمواوغلی هم فهمیدم این بود که من می خواستم که عاشق عمواوغلی باشم وگرنه اگر صرفا خود عمواوغلی را هم خواسته بودم حتما تا به حال حداقل آن روز در کوه کاری می کردم . من مطمئنم که اگر واقعا شخص عمواوغلی را می خواستم تا به حال فتحش کرده بودم . اما مشکل من عمواوغلی نبود مشکلم حسادت بود .

از همان بچگی به آذر حسودی اش می شد . وقتی هم آذر مرد فکر می کرد این گوی است و میدان .اما نمی دانست که گوی و میدان جای شطرنج بازی کردن نیست . ممکن همین طور که داری به حرکت بعدی فکر می کنی زیر گوی بمانی و له شوی .

از آن روز که از کوه برگشته بود و عمواوغلی اخبار را به مامان منیژ رسانده بود . مامان منیژ رفتارش را با او تغیر داده بود . دیگر تحقیر آمیز نگاهم نمی کند . حتی با پاپاجان هم مهربان تر شده است . نمی دانم موضوع را به پاپاجان گفته یا نه . اما سکوت های سنگین پاپاجان وقتی در مورد عشق حرف می زدم مثل پتک توی سرم می خوردند . حس می کردم که می داند منظور من کیست . عجب احمقی بودم . دسته های ویلچرش را به دست می گرفتم در برف و بوران وادارش می کردم ساعت ها به حرفهایم گوش کند . لابد می ترسید چیزی بگوید ...می ترسید از اینکه چیزی بگوید اتفاق بدی  بیوفتد . از میثم می خواست دور تر از ما بایستد نمیخ واست میثم حرف های من را بشنود . آن دور ها می ایستاد و فقط نگاهمان می کرد . اگر جایی گیر می کردم می دوید و به من کمک می کرد . میثم در کل آدم کم حرفی بود . قدش نسبتا کوتاه بود . سبیل کم پشتی داشت . با اینکه 20 سالش بود موهایش را مثل بچه ها کوتاه می کرد . جلوی موهایش را روی پیشانی اش ردیف می کرد . چشمهایش مثل بیشتر هموطنانش بادامی بود . رنگ پوستش به سرخپوستها می مانست . خانواده اش را به گفته ی خودش سالها پیش از دست داده بود . یک عکس قدیمی همیشه در جیب پیراهنش داشت . یک عکس خانوادگی که در آن میثم 5 ساله بود . مادرش زیبا بود اما پدرش ریش داشت عمامه ای مثل عمامه ی طالبان روی سرش بود قیافه اش را درست نمی شد تشخیص داد . پاپاجان که دلش می گرفت به میثم می گفت میثم برایم بخوان . او هم آوازهای عاشقانه افغانی برایش می خواند . آن وقت پاپاجان چشمهایش خیس تر می شد . میثم هیچ وقت دقیقا نگفت که چه برسر خانواده اش آمده  تنها چیزی که می گفت این بود که خانواده ام را در افغانستان از دست دادم و به ایران آمدم . حالا چرا تبریز آمده بود هیچوقت نفهمیدم . آخر ما اینجا زیاد مهاجر افغانی نداریم . تقریبا به جرات می توانم بگویم در این شهر به جز میثم هیچ افغانی دیگری ندیده ام .

هر موقع پاپاجان میثم را پسرم خطاب می کند مامان منیژ عصبانی می شود و چشم غره می رود . پاپاجان هم می گوید چیه؟ این بچه که از پسرهای خودم بهم نزدیکتره .

پاپاجان دل خوشی از پسر هایش ندارد . پدر من به خاطر اینکه همیشه مجبور بوده از او اطاعت کند همیشه رفتار سردی با والدینش داشت . عمو رفیع هم که در خانواده مجسمه عصیان بود . به بهانه درس خواندن از ایران رفت هیچ وقت برنگشت . حتی وقتی پاپاجان مقرری اش را قطع کرد . او تصمیمش را گرفته بود . پدر می گوید همان روزی که با هم از کشور خارج می شدند توی هواپیما به او گفته : دیگه پامو توی اون قلعه خانم هاویشام نمی ذارم . حتی در تعطیلات کریسمس و تابستان هم برنگشته بود . الکی درس را بهانه می کرد . پدر که گلویش اینجا گیر کرده بود به محض تمام کردن درسش در رشته مدیریت بازرگانی به ایران برگشت .

عصیان عمورفیع باعث شد مامان منیژ و پاپاجان که عاشق آذرشان بودند او را از جلوی چشمشان دور نکنند . آذر همین تبریز خودمان دانشگاه رفت و همانجا عاشق شد . عمو رفیع از وقتی نگذاشتند آذر به آمریکا برود و اینجا شوهر کرد بیش از پیش از خانواده برید . رفته رفته تلفن هایش هم کم شد . سالی چند بار بسته های پستی می فرستاد . چند بار به پدر زنگ می زد و در مورد زندگی آذر از او سوال می کرد . بعدش را هم که می دانید مامان منیژ می گوید ای کاش فرستاده بودمش پیش رفیع و هیچ وقت برنمی گشت اما می دانستم که زنده است و سر حال این را می گفت و روی زانویش می کوبید . هیچوقت این حرف ها را جلوی عمواوغلی نمی زد . هیچ کس او را در مرگ آذر مقصر نمی دانست . آذر که سرطان گرفت در عرض 6 ماه مرد . عمو رفیع از همان اولش گفت بفرستندش آمریکا برای مداوا . این بار آذر خودش قبول نکرد . آخرش صبح روز 28 اردیبهشت مرد . آن روز را به خوبی به خاطر می آورد . گرگ و میش صبح بود . در اتاقش خوابیده بود لباس خواب بلوز و شلوار مخمل سفیدی پوشیده بود که خرسهی کوچک و آبی رنگی رویش بود . عرق کرده بود . انگار کابوس وحشتناکی می دیدم . ناگهان چشمهایم را باز کردم . اولش سر و صدا شنیدم فکر کردم خواب می بینم بعد از زیر در متوجه شدم چراغها را روشن کرده اند . در راهرو رفت و آمد زیاد بود . صدای گریه سوزناکی می آمد . صداها رفته رفته بلندتر می شدند . کم کم به خودم جرات دادم و در اتاقم را باز کردم و دیدم پدر در چهارچوب در اتاق آذر و عمواوغلی ایستاده شانه هایش می لرزند . اختر بیرون روی زمین نشسته و بی صدا گریه می کند و روی سرش می زند . آذر پر کشیده بود . از داخل اتاق صدای گریه پاپاجان را می شنیدم . بعد از مرگ آذر دیگر شرکت نرفت و کم کم سلامتی اش را از دست داد . از تپش قلب و چربی خون و اوره و قند خون شروع شد . بعد دو سال یک سکته خفیف پایش می لنگید .یک دستش بی حس شده بود . چند سالی به همین شکل ماند . تا اینکه دو سال پیش دیگر نتوانست سر پا بایستد و ویلچر نشین شد . با همه ی اینها همیشه خودش را مشغول می کرد . اکثر اوقات هم با لپ تابش ور می رفت اما مامان منیژ همیشه کتابهای قدیمی می خواند . عاشق بالزاک و تولستوی بود . از بچگی تابحال چندبار دیده بود م که رمان سرخ و سیاه را می خواند . نمی دانم خسته نمی شود این همه رمان تکراری می خواند ؟!

مادر همیشه خدا کار دارد یا با خانه ور می رود یا با خودش . از انهایی نیست که خودشان را ترسناک می کنند . اما همیشه به فکر خودش است . نه آن طور که باید به من توجه می کند نه به پدر . اصلا نمی دانم چرا من را زائیده است . دلیل ازدواجش با پدر را می فهمم او را به خاطر پولش می خواهد اما من را چرا زائیده عقلم به جایی قد نمی دهد .

 

 

فصل دهم (کن فیکن)

عمواوغلی بیرون توی جیپ صحرایی اش منتظر او بود . بند کفشهایش را بست و از خانه خارج شد . در حیاط به آرامی به طرف در حرکت می کرد . حال غریبی داشت . تمام شب را باران باریده بود . اورکت سبز سربازی تنش بود . به محض بستن زیپ اورکت به طرف در حیاط دوید .

از اگزوز ماشین عمواوغلی دود سفید بیرون می زد . پشت سر هم گاز می داد . او هم بی قرار می نمود . عمواوغلی همان آدم آرام و در واقع عقل کل خانواده نبود . امسال بود شاید هم چیزی در او تغیر کرده بود . به محض سوار شدن متوجه تغیر شد . فکر کرد شاید بحران میانسالی باشد . توی فکر همین بحران میانسالی بود که شانه هایش را بالا انداخت با خودش گفت خودش بدترین بحرانها را پشت سر گذاشته است . حالا چه اهمیتی دارد میانسالی اش به چه صورتی است و مردانه اش چه طعمی دارد بماند . بدون حرفی راه افتادند . فقط صدای موزیک بود که پشت سر هم تکرار می شد : شد خزان !

آهنگ حال تمنا را گرفت و یک لحظه به خودش آمد و برگشت و عمواوغلی را به دقت نگاه کرد . موهایش سفید شده بودند . دور چشمهایش خط افتاده بود و صورتش را اصلاح نکرده بود . نه این همان مردی نبود که 20 سال آزگار عاشقش بود . 20 سال پیش مرد به او توجه می کرد . نوازشش می کرد . از مرد چیز یاد می گرفت . اما این روز ها مرد فقط از او فرار می کرد . یک لحظه از این فکر چندشش شد . حس می کرد چیزی در درونش در حال تکامل است . دیگر عاشق نبود انگار ! دیگر از فکر مسخره ای که سر صبحی برای تنها شدن با عمواوغلی به سرش زده بود خنده اش می گرفت . حوصله اش سر رفت از این سکوت ، ازین آهنگ ، ازین بی احترامی ، از این ...

به دامنه کوه رسیده بودند . عمواوغلی گفت : امروز جمعه است نمی تونیم با ماشین بالا بریم .

_دلم می خواد خودم از کوه بالا برم وگرنه می دادم شما شمع ها رو روشن می کردید . اگر نای بالا آمدن ندارید می توانید با تله کابین بالا بیایی آنجا همدیگر را می بینیم .

یک ابروی عمواوغلی بالا رفت مثل اینکه انتظار چنین برخوردی را از تمنا نداشت تمنا برای او عبارت بود از اطاعت محض . این عصیان ناگهانی بیشتر برایش تعجب آور بود تا ناراحت کننده . ماشین را گوشه ای پارک کرد و گفت : باشه، من که از کوه بالا رفتن نمی ترسم اگر این طور دوست داری با هم می ریم .

_البته که دوست دارم .

خیلی تند می رفت . قدمهای بزرگی برمی داشت و عمواوغلی عمدا چند قدم عقب تر از او می آمد . نمی دانست چرا این قدر تند می رود . می توانستند با هم هماهنگ بروند اما هیچ کدامشان برای این هماهنگی سعی نمی کرد . مثل اینکه در درون تمنا یک انفجار هسته ای اتفاق افتاده بود و ناگهان همه چیز را ذوب کرده بود . از فکر خودش خنده اش گرفت .ذوب شدن دلش ، عشقش ، عشق بیست و چند ساله اش . اما شده بود . در چشم بهم زدنی همه چیز از بین رفته بود . جایی خوانده مردم ناکازاکی وقتی مورد حمله اتمی آمریکا قرار گرفته بودند با نگاه کردن به تشعشعات اتمی حتی از فاصله بسیار دور چشمهایشان ذوب شده بود . بله ، چشمهای آدم ناگهان ذوب می شود . آن هم با یک نگاه ساده . آن وقت با یک سکوت سنگین و یک نگاه عمیق عشق ذوب نشود ؟ چرا نشود ؟ هر از گاهی می ایستاد و عقب را نگاه می کرد . رفته رفته فاصله اش با عمواوغلی بیشتر می شد . بر می گشت ودنبال عمواوغلی می گشت . عمواوغلی رفته رفته کوچک و کوچک تر می شد . تا اینکه دیگر ندیدش ...

به قله کوه نزدیک می شد . کم کم نفسش بند می آمد . روی تخته سنگی نشسته بود ومنتظرعمواوغلی بود . چند دقیقه بعد صدایی شنید .

های ...

آهای ...

گلینجیک ...

گلینجیک...

دیگر چیزی نشنید . پشتش تیر کشید . این اسمش را از کجایش در آورد . آن هم امروز و حالا . سالها بود که کسی به این اسم صدایش نکرده بود .

کجایی؟

می خواست داد بزند و بگوید که همینجاست و صدایش را می شنود . اما هرچه سعی می کرد صدایش در نمی آمد . چند بار سرفه کرد و نفس عمیقی کشید . انگار سینه اش را خنجر می کشیدند . هوا خیس بود اما حس می کرد وسط یک کویر گیر افتاده است . چند سرفه دیگر کرد و عمواوغلی را مه گرفته و کوچک از فاصله ای دور دید . دستش را بالا برد و تکان داد . چند بار با صدای گرفته گفت : اینجام ...اینجام...

عمواوغلی رفته رفته بزرگتر می شد . تمنا از توی کیفش فلاسک آب را بیرون آورد . با اینکه می دانست نباید بخورد چند جرعه ای نوشید . عمواوغلی به او رسیده بود و با تعجب نگاهش می کرد .

_ چه سرعتی گرفتی ...تقریبا داشتی می دویدی !

نه شما پیر شدی ...

تحقیر از جمله اش می بارید. عمواوغلی خنده ای کرد و گفت : باشه ...اینم حرفیه ...هروقت آروم شدی بگو . راستی محض اطلاع بگم یادمون رفت شمع بخریم .

تمنا شانه هایش را بالا انداخت و گفت : مهم نیست .

_ ولی تو که گفتی خواب دیدی .

رویش را به سمت عمواوغلی برگرداند و با بی خیالی گفت که دروغ گفته است .

_ پس مامان منیژهمه این سالها حق داشت . امروز هم وقتی اس ام است رو نشونش دادم گفت بیارمت اینجا و آب پاکی رو رو دستت بریزم .

تمنا با صدای بلند خندید و عمواوغلی متعجب نگاهش کرد . آن قدر خندید که اشک از چشمهایش سرازیر شد . مدتی هیچ کدام حرفی نزدند اما بالاخره عمواوغلی طاقتش طاق شد و شروع کرد به حرف زدن .

_ گلینجیک !

تمنا توجهی نکرد .

_ می دونم از من دلخوری به خاطر همه این سال ها . ولی این چیزی که تو از من می خوای یه چیز غیر ممکنه . اصلا می تونم یه سوالی ازت بپرسم ؟

میشه بگی چرا عاشق منی؟

میشه بگی چرا فکر می کنی هنوز عاشقت هستم ؟

_ یعنی نیستی ؟

بودم. یه حس بچه گانه و احمقانه بود که تموم شد .فکر نمی کنی واسه من زیادی پیر و خسته کننده باشی ؟می دانست و مطمئن بود که این حرفهایش عمواوغلی را خرد می کند و می شکند . اما اختیار دار دهانش نبود . بعد هم شروع کرد به بد و بیراه گفتن به دشمن شماره ی 2 . که یعنی می دانم همه ی این آتش ها از گور او بلند می شود . هیچ اثری ازهیچ حسی  را نمی توانست از قیافه ی عمواوغلی بخواند . عمواوغلی ساکت نشسته بود و فقط گوش می کرد . تمنا هم نامردی نکرد و هرچه دلش خواست بارش کرد . گفت چند سال پیش که برای تو می مردم چرا نپرسیدی چرا دوستت دارم . حالا که دیگر همه چیز تمام شده ناگهان وسط کو داد می زنی گلینجیک ...گلینجیک ...چرا عاشقمی ؟

عمواوغلی که اصلا انتظار چنین مکالمه ای را نداشت . چند بار خوب ...خوب ... گفت و خودش کمی جمع و جور کرد و گفت : من و مامان منیژ این طور برداشت کرده بودیم . آخه رفتار تو این رو نشون می داد .

گلینجیک خنده کرد و گفت : نه عمواوغلی عزیز اون یه حس کودکانه بود و گذشت . حاضرم برات قسم بخورم که الان اصلا همچی حسی ندارم .

_ پای کس دیگه ای در میونه ؟

دیگه چه اهمیتی داره که پای کسی در میون هست یا نیست ؟

_ فقط خواستم بگم وحید ...

تمنا دستش را جلوی دهان عمواوغلی گرفت و گفت وحید نمی تونه مرد من باشه . اون یه چلمن واقعیه . که دنبال همسر می گرده . همسری مدیر مثل مامان منیژ . اونا بیشتر به درد هم می خورن.

هر دو خندیدند .

_ جدا به وحید فکر نمی کنی ؟ چون مامان منیژ ماموریت داده تو رو به سمت وحید هدایت کنم .

وحید رو یکی باید یدک بکشه . من نمی تونم همچی مسوولیتی رو به عهده بگیرم .

این بار عمواوغلی پاهایش را تکان می داد و گلینجیک به دقت به چهره ی مردی نگاه می کرد که تا همین صبح امروز عاشقش بود اما ناگهان تصمیم گرفته بود دیگر عاشقش نباشد .

درضمن اسم من تمنا است . دوست ندارم گلینجیک صدایم کنید .

_ ولی این اسم رو آذر روت گذاشته ...

آذر که مرده و دیگه نیست . من هم ترجیح می دم تمنا باشم . گذشت اون زمونها که آذر خانم گلین شما بود و من گلینجیک...

 

فصل نهم (دشمن شماره 2)

صبح با صدای دینگ دینگ اس ام اس از خواب بیدار شدم . نگاهی به ساعت دیواری انداختم . 9 صبح بود . به تندی اس ام اس را باز کردم : وحید بود .

"دی شب خیلی خوشگل شده بودی . اما من عاشق همون تمنای کله شق همیشگی هستم و خواهم بود ."

_ آره جئن عنه ات تو عاشق آذری نه تمنا...

گوشی را با بی حوصلگی روی تخت به طرفی پرت کردم و با رخوت بلند شدم و روی تخت نشستم . چند خمیازه بلند کشیدم و خودم را کش و قوس دادم و نگاهی به اتاق بهم ریخته ام انداختم . جوراب شلواری را با عجله در آورده بودم تا به دستشویی بروم پاهای جوراب شلواری بهم گره خورده بودند . بدون لباس خوابیده بودم . روی شکمم خم شدم و دوباره گوشی را برداشتم اس ام اسی با این مضمون نوشتم : " دی شب خواب آذر جون رو می دیدم . می خوام من هم براش شمع روشن کنم . من رو هم با خودتون می برید عینالی ؟            تمنا "

هر سال فردای مراسم آذر عمواوغلی به عینالی می رفت و در امامزاده عون بن علی شمع روشن می کرد . چند دقیقه بعد از ارسال اس ام اس در اتاقم زده شد ، داد زدم بله؟

_ اگه می خوای با من بیای زود آماده شو .

چند لحظه به همان شکل روی تخت خشکم زد . مثل اینکه بعد از چند لحظه مغزم جمله ای را که شنیده بودم تحلیل کرد . جلدی از روی تخت پائین پریدم و دست و صورتم را شستم . لباس پوشیدم و در عرض 7 دقیقه سر میز صبحانه حاضر شدم . همه سر میز بودند . حتی پاپاجان به مناسبت اینکه خانواده دائی هنوز در خانه آنها مهمان بودند . بی تفاوت رفتم کنار پدرم نشستم . جمعه بود و سر کار نرفته بود .

وحید روبرویم نشسته بود . وحید پسردائی پدر بود . همه ماجرای عاشقی او را می دانستند . هیچ کس با این مساله مشکلی نداشت جز خود من ! وقتی سر میز جا افتادم و زمان را مناسب دیدم . ناگهان گفتم : شب خواب آذر جون را دیدم می خوام با عمواوغلی به عینالی بروم و برایش شمع روشن کنم . نگاه همه به سمت من برگشت مامان منیژ لبخند زد . چیزی که اصلا انتظارش را نداشتم . پدر صاف نشسته بود و جلو را نگاه می کرد و فکش تکان می خورد . مادر سرفه ی کوتاهی کرد . انگار همه می دانستند . همه ی این سالها همه شان خبر داشتند که من از آذر متنفر هستم . اما هیچ کس به روی خودش نمی آورد . بله هیچ کس به روی خودش نیاورده بود که می داند من هر شنبه به قبرستان می روم کلی فحش و بدو بیراه نثار آذر می کنم .

در همین افکار چرخ می زدم که مامان منیژ من را به خودم آورد : چه خوب ! تو ، هم یه کاری برای شادی روح آذر جون می کنی ....

این را گفت و فنجان چینی را که از دو طرف گرفته بودم به دهانش نزدیک کرد و یک جرعه از چایش را خورد و ناخنهای مانیکور شده اش را با حاتی عصبی با ریتم به فنجان می زد . همه اش تقصیر خودم است . سالها پیش خودم ، خودم را لو دادم . مامان منیژ فهمید که من عاشق عمواوغلی هستم . همه چیز در یک عصر دلگیر پائیزی اتفاق افتاد . 14 سال بیشتر نداشتم . بی تابی های دوران بلوغ و افسردگی فصل پائیز همگی دست به دست هم داده بودند و حالم را درب و داغان کرده بودند . بیشتر از قبل حس می کردم عاشقم یعنی فکر می کردم چیزی نمانده که دیوانه بشوم . البته آن زمان این طور فکر می کردم و گرنه اگر قرار باشد هر کسی در مرحله بلوغ دیوانه شود باید فاتحه دنیا را خواند . آدمی هر چه سنش کوچکتر باشد مسائل را بزرگتر از آنچه که هستند می بیند . هرچه سنش بالاتر می رود مسائل ریزتر می شوند . در پیری هم که دیگر هیچ مساله ای را جز خودش نمی بیند . دیگر معلوم نیست این ندیدن به کم سو شدن چشمهایش مربوط است یا که نه واقعا مسائل ریز می شوند .

در آن عصر دلگیر پائیزی که عشق عمواوغلی مثل کوه اورست جلویم را گرفته بود و نمی توانستم نادیده اش بگیرم و نه می می توانستم فتحش کنم . جلوی آینه ایستاده بودم و خیر سرم تمرین می کردم که دست رد به سینه ام نزند . انگار همیشه در نا خودآگاهم می دانستم که رد خواهم شد البته این مساله را هیچ وقت به روی خودم نمی آوردم . یعنی خودم را به نشنیدن صدای درونم می زدم . ناگهان متوجه حضور مامان منیژ در چهارچوب در شدم . چنان با خشم و نفرت نگاهم می کرد که به تته پته افتادم . 3 یا 4 روز بعدش عمواوغلی رفت . یک هفته تمام تب کردم . همه فکر می کردند که سرما خورده ام به جز مامان منیژ که از /ان روز کذایی شده بود دشمن شماره 2من!

 

 

 

 

 

 

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin-top:0in; mso-para-margin-right:0in; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}