داستان باید از یک جایی شروع شود اما اگر هیچ
داستانی در کار نباشد تکلیف نویسنده چیست ؟ اینکه قلمی به دست بگیرد و پشت سر هم
کلماتی را به که به مغزش هجوم می آورند را روی کاغذ بیاورد و به اصطلاح فقط کاغذ
را سیاه کند که نمی شود داستان . داستان می تواند در محیط شهربازی در یکی از
کابینهای چرخ و فلک اتفاق بیئفتد . من در کابین شماره 12 نشسته ام دو تا از
دوستانم همراهم هستند . پشت سرمان چند نفری سوار کابین شماره 13 می شوند . سرم را
برمی گردانم نگاهی گذرا به آنها می اندازم . دور اول را می زنیم در دور دوم در
میانه های راه هستیم بین بالاترین قسمت چرخ و فلک با زمین که کابین چرخ و فلک لق
لقی می زند جرجر خفیفی می کند و ناگهان سقوط . چادر زن به میله ها گیر کرده اما
خودش افتاده است . مردم آن پائین جیغ و دادشان بلند شده و ما که بالا هستیم حتی
نمی توانیم بی حرکت بنشینیم ...
نه ، نه ، نه ، داستان لوسی از آب در آمد می شود
چیزی در مایه های فیلم مقصد نهایی یا فیلمهای سینمای 4 بعدی که در همین شهربازی ها
ریخته اند . البته منظورم این نیست که سینما 4 بعدی بد است به موقعش خیلی هم حال
می دهد خدایی . البته هیچ کدام از اتفاقاتی که گفتم در داستان من رخ نمی دهد .
اینها فقط ساخته و پرداخته یک ذهن داستان پرداز است که موقع چرخ و فلک سواری به
خاطر ترس از ارتفاع این داستان را از خودش در آورده است . حداقلش توجه خودم را جلب
نکرد پس بی خیالش می شوم .
زاویه دید دوربین یا هر چیزی را که دلتان می
خواهد بچرخانید به طرف یک کوه . دخترکی هوس می کند تنهایی به کوهنوردی برود . راه
ماشین رو مسیر مشخص شده را ول می کند و هوس می کند از قسمت پرشیب کوه بالا برود آن
وسط جایی گیر می کند . نه می تواند بالا برود نه می تواند برگردد. حتی نمی تواند
تکان بخورد . فکر می کنید چه مدت می تواند این وضعیت را تحمل کند ؟ به خاطر ترس از
ارتفاع حتی نمی تواند پائین را نگاه کند . کم کم پاهایش شروع می کنند به لرزیدن و
خارش . دستهایش خواب رفته اند . چهار چنگولی به تخته سنگی چسبیده و تکان هم نمی
خورد جز لرزش های عصبی . حتی نمی تواند ساعتش را نگاه کند . بگذریم از اینکه در
این مدت چقدر خودش را سرزنش کرد این یکی را هم بی خیال شئیم یاد آن فیلم افتادم
212 بود مثل اینکه اسمش . پسر صخره نوردی با دوچرخه اش لایه ی صخره ها گیر افتاده
بود . آخرش دستش را برید و بیرون زد .
بهتر است یک داستان واقعی را بنویسم چیزی را که
واقعا دیده ام . و به آن فکر کرده ام در تهران اولین جایی که بیش از همه توجهم را
به خودش جلب کرد مترو بود . مترو یک وسیله نقلیه است درست مثل اتوبوس های بی آر تی
اما اینکه می گویم درست مثل آنها ست یک برداشت کاملا اشتباه است . مترو فرق دارد .
اول اینکه قطار است آن هم از نوع زیرزمینی اش . یعنی فقط از این نظر شبیه اتوبوس
های بی آر تی است که جزو وسایل نقلیه عمومی است . مترو بر خلاف اتوبوس های بی آر
تی روح دارد . یعنی چیزی دارد که در آن مجبور می شوی درست و حسابی فکر کنی و از
مغزت اگر هنوز در خواب مانده کار بکشی . اصلا هم فضایی ندارد که دلت بخواهد زودتر
به مقصد برسی و خودت را به خیابان پرت کنی تا شاید نفسی بکشی .
اما داستان در مورد فواید مترو نیست . سوار مترو
که شدم چشمم به مردی افتاد که و با وجود جای خالی به صورت نیم خیز درست روبروی در
ورودی به آن یکی در که باز نمی کنند تکیه داده بود . مرد ، که تیپ کارگرها را داشت
با یک دستش هم از میله گرفته بود . این ذهن فضول من ، من را از رفتن به بخش بانوان
منع کرد و من را واداشت که همانجا روبروی مرد بنشینم .
مرد هر از گاهی سرش را بلند می کرد و نگاهم می
کرد وقتی می دید مستقیم به چشمهایش زل زده ام با شرم سرش را پائین می انداخت . رنگ
پوستش قرمز بود . روی پیشانی اش چین های عمیقی افتاده بود و کلاه پشمی سرش بود .
نمی دانم چرا هیچوقت به وسایل الکتریکی و اتوماتیک و برقی اعتماد نمی کنم . همیشه
به این مساله فکر می کنم که ممکن است یک روز اگر همین درهای اتوماتیک علیه ما
انسانها اعتصاب کنند و به موقع باز و بسته نشوند چه می شود . در های الکتریکی
فروشگاها را در نظر بگیرید که اصلا و به هیچ قیمتی باز نوشند چاره ای نداریم جز
شکستن حالا این زیاد مهم نیست با شکستن چند تا شیشه حل می شود . اما اگر این در ،
دری که این مرد بینوا به آن تکیه داد ناگهان موقع حرکت آن هم با این سرعتی که این
قطار دارد در باز شود چه فاجعه ای به بار می آید! چه بلایی سر جسدش می آید ؟ فکرش
را بکنید . سرعت بالای قطار ، باز شدن ناگهانی در ، میله ها و ریل ها، کابلهای
فشار قوی و کف زمین و در نهایت تاریکی !
همین طور به مرد زل زده ام . مثل اینکه نگاهم
آزارش می دهد همانطور که نیم خیز نشسته می چرخد و یک وری به در تکیه می کند . وزنش
را بیشتر روی در می اندازد و به من پشت می کند . او نمی داند من به چه فکر می کنم
. اینکه تکه های جسدش را چطور باید از کف زمین و لای ریلها جمع کنند . احتمالا اگر
فکرم را می فهمید مثل برق از جایش می جهید . دوست ندارم مثل یک زنگ خطر عمل کنم و
به اطرافیانم هشدار بدهم . برای همین احتمال افتادن مرد که نه باز شدن ناگهانی در
را در ذهنم بالا و پائین می کنم .ناگهان چراغهای سفید خاموش و روشن می شوند . مرد
بالای سرش را نگاه می کند و در روبرویش باز می شود .
و صدای آرام بخش : دروازه دولت
باید پیاده شوم.
9/2/92
تبریز