باید...

باید ازین خانه رفت ‌‌. باید ازین شهر رفت.باید ازین کشور رفت.باید رفت باید رفت. به جایی که دست هیچ بنی بشری به همدیګرمان نرسد . شاید باید بال دربیاوریم پرواز کنیم . شاید باید اوج بګیریم و حتی از زمین هم فاصله بګیریم. شاید باید از آن بالا پايین را نګاه کنیم و قاه قاه فقط بخندیم. بخندیم . بخندیم . بخند .بخند.

یادت هست ګفتم خنده کردن غلط است بګو خندیدم ؟ یادت هست درد می کشیدم و به خودم می پیچیدم با چشمهای بادامی و سباهت زل زل نګاهم می کردی ؟ یادت  هست شاشیدی روی پایم منهم عصبانی شدم؟ یادت هست چقدر جای مرد در من خالی بود و تو تنها شاهد ماجرا بودی ؟ نه ! یادت هست ؟؟؟؟

سوال...

برای زنده ماندن و دیده شدن دم به دقیقه باید اعلام وجود کرد؟!

دون گجه


اللاه شیپیرشپیر گوزیاشلارین دورکوردو

یقین کی

او گوز یاشلار منه عاییدیدی



ترجمه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نامه ی صد و بیست و چهارم

کم کم دارم از تو دور می شوم و این عذاب آورترین بخش کار است . اما اینکه می دانم هستی برایم خوب است اما نمی دانم تو هم خوبی یا نه؟ نمی دانم تو هم دلت برایم تنگ شده است یا نه... نمی دانم هنوز هم ساکتی و بروی خودت نمی آوری یا که نه . هیچ نمی دانم و این نمی دانم ها زجرآورتر از همه چیز است . می دانی این روزها همه اش شده ام درد و بی حسی . درد دارم ، خیلی هم دارم اما حسش نمی کنم . ناخنم را روی پوستم می کشم هیچ حس نمی کنم . این حس نکردن خودش درد دارد به خدا ...

یانقین

گوز یاشلاری گلیر و گچیر آخیر و داملاییر

اینسانلار گلیپ ده گچیرلر

بعضا یانیرلار بعضا یاندیریرلار

او گوز یاشلاری یانان اینسانلارین

آلولرین سوندورمز

بلکه ده

داها بویوک یانقینلارا سبب اولور


+ ترجمه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان احتمال


داستان باید از یک جایی شروع شود اما اگر هیچ داستانی در کار نباشد تکلیف نویسنده چیست ؟ اینکه قلمی به دست بگیرد و پشت سر هم کلماتی را به که به مغزش هجوم می آورند را روی کاغذ بیاورد و به اصطلاح فقط کاغذ را سیاه کند که نمی شود داستان . داستان می تواند در محیط شهربازی در یکی از کابینهای چرخ و فلک اتفاق بیئفتد . من در کابین شماره 12 نشسته ام دو تا از دوستانم همراهم هستند . پشت سرمان چند نفری سوار کابین شماره 13 می شوند . سرم را برمی گردانم نگاهی گذرا به آنها می اندازم . دور اول را می زنیم در دور دوم در میانه های راه هستیم بین بالاترین قسمت چرخ و فلک با زمین که کابین چرخ و فلک لق لقی می زند جرجر خفیفی می کند و ناگهان سقوط . چادر زن به میله ها گیر کرده اما خودش افتاده است . مردم آن پائین جیغ و دادشان بلند شده و ما که بالا هستیم حتی نمی توانیم بی حرکت بنشینیم ...

نه ، نه ، نه ، داستان لوسی از آب در آمد می شود چیزی در مایه های فیلم مقصد نهایی یا فیلمهای سینمای 4 بعدی که در همین شهربازی ها ریخته اند . البته منظورم این نیست که سینما 4 بعدی بد است به موقعش خیلی هم حال می دهد خدایی . البته هیچ کدام از اتفاقاتی که گفتم در داستان من رخ نمی دهد . اینها فقط ساخته و پرداخته یک ذهن داستان پرداز است که موقع چرخ و فلک سواری به خاطر ترس از ارتفاع این داستان را از خودش در آورده است . حداقلش توجه خودم را جلب نکرد پس بی خیالش می شوم .

زاویه دید دوربین یا هر چیزی را که دلتان می خواهد بچرخانید به طرف یک کوه . دخترکی هوس می کند تنهایی به کوهنوردی برود . راه ماشین رو مسیر مشخص شده را ول می کند و هوس می کند از قسمت پرشیب کوه بالا برود آن وسط جایی گیر می کند . نه می تواند بالا برود نه می تواند برگردد. حتی نمی تواند تکان بخورد . فکر می کنید چه مدت می تواند این وضعیت را تحمل کند ؟ به خاطر ترس از ارتفاع حتی نمی تواند پائین را نگاه کند . کم کم پاهایش شروع می کنند به لرزیدن و خارش . دستهایش خواب رفته اند . چهار چنگولی به تخته سنگی چسبیده و تکان هم نمی خورد جز لرزش های عصبی . حتی نمی تواند ساعتش را نگاه کند . بگذریم از اینکه در این مدت چقدر خودش را سرزنش کرد این یکی را هم بی خیال شئیم یاد آن فیلم افتادم 212 بود مثل اینکه اسمش . پسر صخره نوردی با دوچرخه اش لایه ی صخره ها گیر افتاده بود . آخرش دستش را برید و بیرون زد .

بهتر است یک داستان واقعی را بنویسم چیزی را که واقعا دیده ام . و به آن فکر کرده ام در تهران اولین جایی که بیش از همه توجهم را به خودش جلب کرد مترو بود . مترو یک وسیله نقلیه است درست مثل اتوبوس های بی آر تی اما اینکه می گویم درست مثل آنها ست یک برداشت کاملا اشتباه است . مترو فرق دارد . اول اینکه قطار است آن هم از نوع زیرزمینی اش . یعنی فقط از این نظر شبیه اتوبوس های بی آر تی است که جزو وسایل نقلیه عمومی است . مترو بر خلاف اتوبوس های بی آر تی روح دارد . یعنی چیزی دارد که در آن مجبور می شوی درست و حسابی فکر کنی و از مغزت اگر هنوز در خواب مانده کار بکشی . اصلا هم فضایی ندارد که دلت بخواهد زودتر به مقصد برسی و خودت را به خیابان پرت کنی تا شاید نفسی بکشی .

اما داستان در مورد فواید مترو نیست . سوار مترو که شدم چشمم به مردی افتاد که و با وجود جای خالی به صورت نیم خیز درست روبروی در ورودی به آن یکی در که باز نمی کنند تکیه داده بود . مرد ، که تیپ کارگرها را داشت با یک دستش هم از میله گرفته بود . این ذهن فضول من ، من را از رفتن به بخش بانوان منع کرد و من را واداشت که همانجا روبروی مرد بنشینم .

مرد هر از گاهی سرش را بلند می کرد و نگاهم می کرد وقتی می دید مستقیم به چشمهایش زل زده ام با شرم سرش را پائین می انداخت . رنگ پوستش قرمز بود . روی پیشانی اش چین های عمیقی افتاده بود و کلاه پشمی سرش بود . نمی دانم چرا هیچوقت به وسایل الکتریکی و اتوماتیک و برقی اعتماد نمی کنم . همیشه به این مساله فکر می کنم که ممکن است یک روز اگر همین درهای اتوماتیک علیه ما انسانها اعتصاب کنند و به موقع باز و بسته نشوند چه می شود . در های الکتریکی فروشگاها را در نظر بگیرید که اصلا و به هیچ قیمتی باز نوشند چاره ای نداریم جز شکستن حالا این زیاد مهم نیست با شکستن چند تا شیشه حل می شود . اما اگر این در ، دری که این مرد بینوا به آن تکیه داد ناگهان موقع حرکت آن هم با این سرعتی که این قطار دارد در باز شود چه فاجعه ای به بار می آید! چه بلایی سر جسدش می آید ؟ فکرش را بکنید . سرعت بالای قطار ، باز شدن ناگهانی در ، میله ها و ریل ها، کابلهای فشار قوی و کف زمین و در نهایت تاریکی !

همین طور به مرد زل زده ام . مثل اینکه نگاهم آزارش می دهد همانطور که نیم خیز نشسته می چرخد و یک وری به در تکیه می کند . وزنش را بیشتر روی در می اندازد و به من پشت می کند . او نمی داند من به چه فکر می کنم . اینکه تکه های جسدش را چطور باید از کف زمین و لای ریلها جمع کنند . احتمالا اگر فکرم را می فهمید مثل برق از جایش می جهید . دوست ندارم مثل یک زنگ خطر عمل کنم و به اطرافیانم هشدار بدهم . برای همین احتمال افتادن مرد که نه باز شدن ناگهانی در را در ذهنم بالا و پائین می کنم .ناگهان چراغهای سفید خاموش و روشن می شوند . مرد بالای سرش را نگاه می کند و در روبرویش باز می شود .

و صدای آرام بخش : دروازه دولت

باید پیاده شوم.

9/2/92 تبریز

بینین گوزیاشی


بو گجه یازماغیم گلمیر

نه دن سه؟

بینیم آغلاماق ایستییر

هامی ظن ادرکی گوزلر آغلار

آما


گوزلر سادجه بیرقاپیلاردیر کی

بینین گوزیاشلاری اونلاردان گلیر و گچیر

....

+اصلا دلم نمی خواد این شعر رو ترجمه کنم!

قرمز تمام قد3

در اين شهر زبان كسي را نمي دانم . حتا نمي فهمم  مردي كه با من زند گي مي كند چه مي گويد . صبح كه از پياده روي برمي گردم صبحانه ای حاضر مي كنم . با دست به شانه اش مي زنم و بيدارش مي كنم . در سكوت مي خورد و مي رود . آرامترين موجوديست كه تا به حال ديده ام . حتا تلاش نمي كند با من حرف بزند . صبح مي رود شب برمي گردد . ارتباط من و او در همين حد است و تمام ! نمي دانم چرا با من زند گي مي كند ؟ شايد او را هم مثل من بدون اينكه خودش متوجه باشد و بخواهد اينجا آوردندش. پشت سرش را لمس كردم جاي زخمي وجود ندارد . صاف و سالم است . مثل خيلي هاي ديگر مثل آن وقتها كه من اينجا نبودم . مثل بچه گي هايم . مثل ان وقتي كه گوشهايم سوراخ نداشت  اما عاشق گوشواره هاي قرمز و پلاستيكي  شده بودم در همان مغازه اي كه چتر را ازش خريديم زير بازارچه . به هر جان كندني بود گوشواره ها را خريدم . كمي بزرگ شده بودم . با جيغ و داد نمي شد چيزي را خرید . اما من آن  گوشواره ها را خريدم . حتا به خاطر انها گوشهايم را سوراخ كردم . مادر مي گفت گوشواره هاي طلايت را بزن . صبر كن زخمشان خوب شود بعد اين پلاستيك ها را از خودت اويزان كن . به حرفش توجهي نكردم . من براي آن گوشواره ها گوشهايم را سوراخ كرده بودم . گوشواره هاي قرمز پلاستيكي خوشگل كه از چندين حلقه كوچك بهم پيوسته شكل گرفته بود و حالتي آويز داشت . هر موقع سرم را تكان مي دادم از برخورد حلقه هاي پلاستيكي صداي قشنگي بلند مي شد و من كيف مي كردم . سرم را تكان مي دادم و موهاي مشكي ام مي ريخت توي صورتم و بعدش سرم گيج مي رفت . عادت داشتم وقتي سرم گيج مي رفت با دستهايم سرم را از پشت نگه دارم . خوب يادم هست زخمي نبود آن موقع ها .

به يك هفته نكشيد سوراخ گوشهايم چرك كردند . درد داشتم . هر موقع لاله گوشم را فشار مي دادم عفونت بيرون مي ريخت . بوي بدي داشت . مادر عصباني شده بود . از گوشواره هاي قرمز بدش مي امد . مي گفت شبيه چيزهايي است كه رقاصه ها از خودشان اويزان مي كنند . مخصوصا هم كه باعث شده بودند گوشهايم چرك كند بيشتر از انها بد مي گفت : مدام سرزنش مي كرد كه بچه مگه گوشواره هاي به آن شيكي برايت خريدم چشه؟ تازه طلا هم هستند چرا نمي زنيشان؟  اصلا متوجه نمي شد من نمي توانستم هر گوشواره اي را بزنم . من فقط به خاطر آن گوشواره ها بود كه گوشهايم را سوراخ كرده بودم . 

 

                                                           *  *  *  *  *  *  *

راه جنگل را ياد گرفته بودم . گاهي دوست داشتم تنها بروم . بدون شكارچي . بدون نيلاي . همان راه را كه با شكارچي مي رفتيم پيش می گرفتم ومی رفتم. نمي ترسيدم  . در تاريكي شب از دور نوري ديدم .نزديكتر رفتم . صداي گفتگو مي امد اما متوجه نمي شدم چه مي گويند . نخواستم زياد نزديك شوم اما صداها آشنا بود . كنجكاو شدم . صداي شكارچي را شناختم كه با يك زن مشغول گفتگو بود . دوباره خواستم راهم را كج كنم و دور شوم . اما صداي زن هم آشنا مي زد . هرچه كردم يادم نيامد. صداي زن خيلي آشنا بود . انگار جاي زخمم داشت سر باز مي كرد . يك چيزي توي سرم وز وز مي كرد و به جنب و جوش افتاده بود . طوري بهم ريختم كه نمي توانستم خودم را كنترل كنم . بايد مي فهميدم ان زن كيست . صدايش داشت مرا مي كشت ! ديگر نمي فهميدم آنها به چه لحني با هم گفتگو مي كردند . به طور ناگهاني جلو چشمشان ظاهر شدم . سايه بود . مثل همان وقتيكه روي ديوار اتاقم ظاهر مي شد و به دروغ مي گفت فقط مي توانم اينجا ظاهر شوم . چند لحظه اي سكوت بود نميدانم شايد هم من چيزي نمي شنيدم . شكارچي از جايش بلند شد و به طرف من امد انگار متوجه شد حالم خوش نيست . گوشهايم آژير مي كشيدند . نمي فهميدم چه مي گفت فقط با تعجب نگاهش مي كردم . سايه  با دستهايش پستانهايش را گرفته بود . از جايش تكان هم نخورد . حس مي كردم يك ديگ مسي روي سرم گذاشته با چوب به ان مي كوبند. لحظه اي چشمهايم را باز كردم روز بود روي يك چيزي كه خوابيده بودم و شكارچي مرا با خود مي كشيد . سايه نبود دوباره خوابيدم . شب دوباره چشمهايم را كه باز كردم سايه كنار شكارچي راه مي رفت و من باز هم هيچ نمي شنيدم اما از حركات دست سايه معلوم بود بحث مي كنند . چشمهايم را بستم . نبايد ان شب به جنگل مي رفتم آنهم تنها . نبايد ان صدا را مي شنيدم . حس مي كردم ديگر به شكارچي اعتماد ندارم . اخر او گفته بود سايه اي كه مستقل بتواند زندگي كند وجود ندارد . خودش گفته بود او كه شبها به اتام مي امده خود سايه ام بوده اما من الان چيز ديگري ميديدم . او با يك  سايه مي توانست حرف بزند آنهم همان سايه اي كه  سالها مرا بازي داده بود . و صدايش مرا كر مي كرد .

مي سوختم . انگار كه تمام تنم را با آهن گداخته داغ كرده باشند . درد داشتم . به خودم مي پيچيدم . شكارچي نمي فهميد چه شده . منهم نمي توانستم حرف بزنم . نميدانستم مرا كجا مي برد . فهميده بودم كه به شهر نمي بردم چون اگر به شهر مي رفتيم تا به حال مي رسيديم . وقتي از حال مي رفتم سوزش پوستم را حس نمي كردم اما وقتي بيدار بودم  حس مي كردم روي پوستم مواد مذاب ريخته اند . به خصوص هر موقع دست شكارچي با تنم تماس پيدا مي كرد . آن نقطه آتش مي گرفت انگار . فقط مي توانستم فرياد بزنم . پشتم از هم شكافته مي شد . وقتي شكارچي را وادار مي كردم پشتم را ببيند به من مي فهماند كه هيچ چيزي نمي بيند و پشتم سالم است . نفهميدم چند روز راه رفت و مرا به دنبال خودش كشيد اما پائيز رسيد و جنگل زرد و قرمز مي شد . به موهايم نگاه كردم موهايم نارنجي و قرمز مي شدند . اينه اي نداشتم چشمهايم را هم ببينم . دهانم مزه خون مي داد . حس مي كردم چند لحظه پيش جگر خام جويده ام . شكارچي شبها استراحت مي كرد . برايم حرف مي زد . من در سكوت گوش مي دادم . گاهي حرفهايش سوزش تنم را بيشتر مي كرد اما نمي دانست حرفهاي او حالم را بد مي كند . وقتي تنم مي سوخت فقط مي توانستم فرياد بكشم . چشمهايم قرمز مي شدند . خودت گفتي . مي ديدي كه قرمز مي شوند به رنگ خون . من نه وسايل آرايش داشتم كه قرمزي چشمهايم را با ان پنهان كنم . نه توانش را داشتم و نه مي خواستم . تو هيچوقت مرا تا اين حد لخت و بي پيرايه نديده بودي . تغير رنگ موهايم را هم ميديدي ." گفتي : داري تبديل مي شوي به يك چيز ديگر ." نگفتي اينبار يك چيز ديگري شده اي . منهم كه نمي توانستم حرف بزنم و بگويم همه اش  را به خاطر تو كرده ام . معلوم نبود خوشت مي آيد يا نه . اما موشكافانه نگاهم مي كردي . نمي گذاشتم زياد نزديك بشوي تحملم كم شده بود . بعد از چند روز كمي بهتر شدم . مي توانستم روي پاي خودم بايستم . چند قدم عقب تر از تو دنبالت مي آمدم . شب كه مي شد آسمان را نگاه مي كردم . دلم براي نيلاي تنگ شده بود . مي دانستم كه او هم به من فكر مي كند . ياد حرفهايش در مورد تو افتادم . دو قطره اشك  ريختم . ديدي كه  گريه مي كنم . خواستي اشكهايم را پاك كني . يادم نبود نبايد به من دست بزني . خودم را  رها كرده بودم در كنارت . اما همين كه نوك انگشتت به صورتم  خورد سوختم . انگار انگشتهايت آهن گداخته باشند تنها كاري كه مي توانستم بكنم فرياد زدم . مانده بودي كه چه شد و من عين ببر زخم خورده به خودم  مي پيچيدم و فرياد مي زدم . دهانم بيشتر از قبل مزه خون به خود گرفت . عق مي زدم . پيش خودم گفتم همين الان است كه خون بالا بياورم . ناگهان شروع كردم به دويدن و از تو دور شدن . صدايم مي كردي اما نديدم كه دنبالم بيايي . شب را تا صبح دويدم . لحظه اي مي ايستادم كه نفسي تازه كنم صدايت را از دور مي شنيدم دوباره مي دويدم .

 ظهر شده بود و ديگر رمقي برايم نمانده بود لبهايم ترك برداشته بودند و پاهايم زخم و زيلي شده بود . تپه اي را جلوي رويم داشتم . فكر كردم اگر به آن طرف تپه بروم . ديگر نمي تواني پيدايم كني . وجود ان تپه خشك و خالي در كنار جنگل عجيب بود . كفش به پا نداشتم . كف پاهايم خون آلود شده بود . تير مي كشيد . نمي توانستم پايم را صاف روي زمين بگذارم . زخمهايش مي سوخت . روي لبه پاهايم راه مي رفتم . به هر جان كندني بود خودم را بالاي تپه رساندم . مقبره اي آن بالا بود . تصميم گرفتم شب را آنجا بگذرانم . مقبره را از سنگهاي سياه ساخته بودند . چند شمع دور برش روشن كرده بودند . نمي دانم چرا ماهيچه هاي صورتم منقبض مي شدند . يك طرف صورتم تيك گرفته بود . عكس روي سنگ مقبره متعلق به جواني بود هم سن و سال خودم از روي تاريخ تولدش فهميدم . همان سال و همان روز ! صداها دوباره شروع شدند چيزي توي سرم كوبيده مي شد . خيلي آشنا بود اين چهره . صدايي شروع كرد به خواندن شعر . پرسيدم كسي اينجاست ؟ صدا زيبا بود بوي عطر خنك و خيسي در اطرافم جريان پيدا كرد . وقتي چشمهايم را باز كردم ديدم روي سنگ سياه خوابم برده . رد اشكهايم روي سنگ سياه و براق را لك كرده بود . انگار تازه يادم آمد چه شده بود . تازه فهميدم كجا هستم تو كيستي . ان عكس روي سنگ كيست . چند روز بالاي كوه ماندم و فقط داد زدم و گريه كردم . نه اين طرف تپه را مي ديدم نه آن طرفش را . طوري كه يادم رفت از كدام طرف امده بودم . صداي تو هم نمي امد ديگر . هر چه بود صداي شعر خواندن جواني بود كه عكسش روي سنگ بود . آن عطر سرد و خنك هم مال او بود كه مشامم را مي نواخت . ديگر نمي سوختم . انگار آن داغي كه پوستم را مي سوزاند با عطر و صداي او خوب شد . آرام بودم كمي سبك شده بودم . فهميدم نبايد به تو نزديك شوم . فهميدم چند سال پيش  اين جوان تنها مرد زنده گي من بود تا قبل از آمدن هيولا همه چيز خوب بود . هيولايي آمد و جوان را كشت . قسمتي از سر مرا شكافت و خورد . از ان موقع به ياد نمي اوردم چه شده تا وقتي  كه به اين تپه رسيدم .  .نمي دانستم كه تو مي خواستي مرا به اينجا بياوري يا همه چيز اتفاقي بود  . يك چيز ديگر هم يادم افتاد وقتي هيولا سرم را شكافت آدمكهاي كوچك و آبي از سرم بيرون ريختند . . شبيه پاستيل بودند . آبي و شفاف . كلاهي قيفي بر سرشان داشتند و سر و صدا مي كردند. وز وز كنان دور مي شدند و تا وقتي جاي زخم خوب نشده بود آدمك از سرم بيرون مي آمد فهميدم بايد آن آدمكهاي آبي را ميخوردم تا هيچ چيز فراموشم نشود.  بايد به نيلاي خبر مي دادم . بايد به او هم مي گفتم كه پشت سرش را هيولايي گاز گرفته و او چيزي را فراموش كرده و بايد به خاطرش بياورد تا راحت شود .

                                                              *  *  *  *  *  *

تا همين امروز صبح نديده بودمت . اگر بگويم دلم برايت تنگ نشده بود مي شود دروغ . اما ديگر مثل سابق نمي خواستمت . نه كه حسم به تو كمتر شده باشد . نه ! بعد از آن اتفاقات  طور ديگري دوستت داشتم .

چندان فرقي نكرده اي هماني . هنوز جذاب و دوست داشتني . اما ميدانم من فرق كرده ام . از وقتي از بالاي كوه برگشتم . موهايم براي هميشه مشكي شد . حتا حالا كه 35 سال از ان ماجرا مي گذرد و تو هم عكست روي سنگ سياه حك شده  موهاي من عزادارند...

 

- قطعه شعر به كار رفته در داستان اثر استاد عزيز و گرانقدرم آقاي علي جهانگيري مي باشد .

.   

5/10/ 90

ساعت 11 شب

تبريز}

قرمز تمام قد2

رنگ مي بارد . رنگ مي بارد . تمام تنم خونين و قرمز است . فقط موهايم قرمز نشد . همه جايم قرمز شد . از سرم از نوك موهايم رنگ و خون شره مي كند واز تنم سر مي خورد از نوك انگشتان پاهايم به كاشي هاي سفيد حمام مي رسد كه  دورشان كمي سياه شده با رنگ قرمز هارموني خاصي بوجود آورده. دستهايم قرمز شده اند . رگه باريك و قرمزي از ران پايم جاري شده . قلقلكم مي دهد و پائين مي رود . بخار آينه حمام را با دستم پاك مي كنم تا موهايم را ببينم . چشمهايم قرمز قرمز شده اند . سفيدي در انها ديده نمي شود . پيشاني ام هم تا نيمه قرمز شده است. برمي گردم از آينه پشتم را مي بينم انجا را هم رنگ كردم .اما سفيدي هاي پوستم انگار كه سفيد تر شده باشند. زيبا نشده ام اما اينبار واقعا يك چيز ديگر شده ام . توي حمام نفسم بند مي آيد اما اين  رنگ بارش تمام نمي شود . به جاي اينكه زير آب شسته شود . به جاهاي ديگر هم سرايت مي كند . بخار را هم قرمز مي بينم . شاید بخاطر  قرمزي چشمهايم باشد . ديگر تحمل اين خفقان و قرمزي را ندارم . آب را مي بندم و همانطور كه خون ازم مي چكد حوله را دور خودم مي پيچم . روي تختم مي افتم . به خودم كه مي آيم ديگر روي تختم نبودم . جاي ديگريست . مردمانش طور ديگري هستند . هر كدام به يك رنگ . به پيشوازم مي آيند و مرا به خانه اي شبيه خانه های چيني  قديمي مي برند . در هاي كشويي باز مي شود و داخل مي شوم . قسمتي از اتاق را با پارتيشن جدا كرده اند . در و ديوار اتاق نقاشي شده است . زني كنارم ايستاده با موهاي سياه صورتش را مثل گچ سفيد كرده . لبهايش را با ماتيك قرمز غنچه كرده با دستش  اشاره مي كند كه به پشت پارتيشن بروم . با احتياط آن طرف پارتيشن را ديد مي زنم يك كيمونوي قرمز و ابريشمي انجا هست . مثل اينكه بايد آنرا بپوشم . با خودم كلي كلنجار مي روم پوشيدنش سخت است بلد نيستم . كج و معوج بيرون مي آيم . زن ابروهايش را بالا مي دهد و دستش را به نشانه نه تكان مي دهد . دستهايم را بالا مي برم كه يعني بيا و كمكم كن . لباس را در تنم درست مي كند . صافش مي كند . كمربندش را سفت مي كشد . دستش را به پشتم مي كشد به ستون فقراتم كه يعني صاف بايستم ديگر حرفش را گوش نمي دهم . سرم را تكان مي دهم . سرش را تكان مي دهد و دستم را ميگيرد و از اتاق بيرون مي برد . به جايي مي برد شبيه آرايشگاه . ميخواهند موهاي مرا مثل خودشان درست كنند . نمي گذارم . اخرش مجبور مي شوم داد بزنم . زبانم را كه نمي فهميدند . يك تكه پارچه پيدا كردم موهايم را از پشت جمع كردم . بين انها طور خاصي ديده مي شدم با ان رنگ موهايم . خودم آرايش كردم . نه مثل انها مثل خودم . طوريكه خودم ميخواستم . از فريادم ترسيده بودند . كنار كشيده بودند و با چشمهاي گشاد نگاهم مي كردند .  از اتاق بيرونم بردند  ماشيني منتظرم بود . در سكوت كامل سوار ماشين شدم و مرا داخل شهر برد . باورم نمي شد . شهرشان خيلي بزرگتر و مدرن تر از آني بود كه انتظارش را داشتم . كنجكاو شده بودم كه بدانم كجا مي برندم . ماشين جلوي يك مجتمع آپارتماني عظيم متوقف شد . راننده پياده شد . دستم را گرفت و با لبخند مرا داخل ساختمان برد و با آسانسور به طبقه 31 رفتيم . واحد 9 در را باز كردند . راننده با اشاره حاليم كرد كه بروم داخل . در را بست و رفت . تعجب كرده بودم . خانه زياد بزرگ نبود . همه لوازم يك زند گي عادي و معمولي را داشت . عجيب تر از همه اينكه عكسهاي من به همراه آدمهايي كه نمي شناختمشان به در و ديوار خانه بود !

ادامه نوشته

قرمز تمام قد

 

راستش را بخواهي داستان همان جايي تمام شد كه شعر از روي ديوار افتاد . شعر تو . شعر من . شعري كه تو براي من نوشته بودي و من خيلي كيفور شده بودم از خواندنش . يك صبح يكشنبه وقتي از خواب بيدار شدم صبح هم كه نه لنگ ظهر بود حدود 12  . مدتي در تختم ماندم به كاغذهاي چسبيده روي ديوار كنار تخت زل زدم . شعر ها و جملاتي كه تو و من براي هم نوشته بوديم را ديد مي زدم . اما آن شعر محبوبم سر جايش نبود . همان كه روي يك تكه كاغذ صورتي برايم نوشته بودي اش. افتاده بود زير تخت . شعر را از بر بودم . اما بايد سرجايش مي ماند پيش آنهاي ديگر . نبايد مي افتاد. وقتي از روي نوشته ات مي خواندمش صداي خودت را مي شنيدم . اصلا خودت مي خواندي اش برايم . براي من نوشته بودي اش .هيچ مي داني ديوانه صدايت بودم ؟   آن صداي خش دار و مردانه ات كه وقتي مي خنديدي معلوم مي شد سيگار كش ماهري هستي .

 حوالي 3 بعد از ظهر بود كه زنگ زدي . تلفن را كه بر داشتم بدون اينكه چيزي بگويي شروع كردي به خواندن : آسمان اندكم / نا چيز مي افتم / در دريچه اي يا تمنايي / هر چند سياه / راهي به گيسويت يافته ام / نفس نفس مي بافم / تاريكي پوستم را / به اندامي / بي صدا مي ريزم / لال بر مي خيزم / عرق مي چكد / از روشني هايت

ادامه نوشته