فصل آخر
خواب بودم صدایی بیدارم کرد . انگار که دو نفر با هم حرف می زدند . حرفهایشان قابل تشخیص نبود . اما یکی شان پیرزن بود . آن یکی هم صدای یک مرد بود . با تعجب از جا بلند شدم . یعنی چه کسی می توانست این وقت شب در خانه ما باشد ؟ چه کار مهمی بوده که این وقت آمده اند ؟ کنجکاوی نگذاشت آرام بگیرم . به آهستگی از اتاق خارج شدم . صدا از اتاق خواب پیرزن می آمد . اما گفتگویشان قطع شده بود . هراز گاهی کلمه ای موزون بینشان رد و بدل می شد . صدای قلبم را می شنیدم . به آرامی سمت اتاقش که ان سوی راهرو بود رفتم . از سوراخ کلید پیرزن را دیدم که لخت بود . مردی هم که صدایش را شنیده بودم لباس تنش نبود . روی تخت دراز کشیده بود و پیرزن روی مرد نشسته بود . خودش را بالا می کشید و دوباره روی مرد می افتاد . از قیافه اش معلوم بود که خیلی خر کیف شده و نیشش باز بود . سوراخ لای دندانهایش دیده می شد . حالم بد شد . داشتم بالا می آوردم . بدنم داغ بود . حس کردم چیزی نمانده تا آتش بگیرم . از طرفی هم می خواستم بدانم آن مرد کیست ؟ اما تهوع امانم نداد . به طرف دستشویی ته راهرو دویدم . عق می زدم تمام تلاش خودم را کردم که سر و صدا نکنم . یک دل سیر استفراغ کردم . وقتی چهره پیرزن که بالا و پائین می رفت در ذهنم تداعی می شد با آن سوراخ لای دندانهایش حالم بدتر می شد . دوباره عق می زدم . حس می کردم خودم را خیس کرده کرده ام . وقتی از دستشویی خارج شدم لای پاهایم سر می خورد . با دامنم خودم را خشک کردم . اتاق پیرزن سکوت مطلق بود . مثل اینکه با ریخته شدن محتویات معده من درتوالت و · سرریز شدن تخم های ان مردک ارتباطی بود . روی نک انگشتا به سمت تراس رفتم . تا از پنجره بتوانم نگاهی به داخل اتاق بیندازم . نمی دانم چرا اما در آن لحظه هویت مرد برایم خیلی مهم شده بود . اما همین که جلوی پنجره رفتم خشکم زد . مبهوت ماندم . مرد غریبه نبود .( د ) همان د مثل دزد خودمان . هردویشان خواب بودند . ( د ) رو به پنجره خوابیده بود . و هاج و واج نگاهش می کردم . نفهمیدم چه مدت تماشایش کردم که ناگهان چشمهایش را باز کرد و مرا دید . به تندی به سمت اتاقم دویدم . بازهم لای پاهایم سر می خوردند . نفس نفس می زدم . روی تختم افتادم . نمی فهمیدم . نمی فهمیدم ( د ) در خانه ما چه می کند ؟ اندکی بعد متوجه صدایی از راهرو شدم کسی داشت به طرف اتاقم می آمد . در باز شد د مثل دزد بود . به آرامی وارد شد . پا شدم و نشستم روی تخت و گفتم در را پشت سرت قفل کن ! لباسهایم را کندم !
* * * * *
· صبح که پیرزن مارا با هم توی اتا من دید کلی خندید . آنقدر خندید که بعدش چرک بالا آورد و خفه شد . بوی گند و کثافتی که بالا آورده بود همه خانه را برداشت .
· الف مثل احمق دیوانه وار در خانه می گشت . گاهی خودش را می زد . گاهی گریه می کرد . گاهی هم گوشه ای کز می کرد و زل می زد به نقطه ای نا معلوم . من سبک بودم و خنک . دلم میخ واست پرواز کنم . وقتی رفتم جلوی آینه تا کرم به صورتم بمالم . مادر بزرگ را دیدم که داشت گریه می کرد . تحمل گریه اش را نداشتم . چند بار تهدیدش کردم که بس کند اما نکرد . با صندلی آینه را شکستم . مادربزرک تکه تکه شد بعد در هر تکه از آینه یک مادر بزرگ بود . عصبانی شدم همه اینها تقصیر الف مثل احمق بود . تکه ای از آینه را برداشتم تا پیدایش کنم و حسابش را برسم . اما خانه ساکت بود . حدس زدم که خوابیده باشد . به اتاق خواب پیرزن رفتم . دیدم خودش قبل از من به حساب خودش رسیده . از وسط اتاق خودش را حلق اویز کرده بود . نمی دانم چرا اما از مردنش عصبانی شدم با همان تکه آینه به جسدش حمله کردم تا می توانستم زدمش . می زدم و فریاد می زدم پ ... پ... پ ...مثل پدر !
* * * * * *
· مدتهاست پیش فروید زنده گی می کنم . زیاد با هم حرف نمی زنیم . یکبار که در مورد من با دکتر دیگری حرف می زد شنیدم که از عقده و اودیپ و.. این کلمات استفاده کرد . به هر حال من که حالم خوب اس ت فقط گاهی دلم برای میم مثل مجنونم تنگ می شود ...
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!