هنرهای تجسمی می شویم!
یعنی این رخوتی که این روزها گریبانم را گرفته عجیب توی ذوقم می زند همه اش کله ام پر از برنامه و نقشه است اما وقتی به این اضافه وزنها و قولهای الکی که هر شب به خودم می دهم که از فردا می روم که بدوم نا امید می شوم . بدتر از همه این روانکاو آخری بود که به هیچوجهی نتواستم ارتباط برقرار کنم ! احتمالن به این خاطر بود که اوهم مثل آن یکی ها نمی قهمید ! دلیل دیگری وجود ندارد نباید زیاد دنبال دلایل منطقی گشت . دلایل منطقی عمومن عصبی ام می کنند . برای همین خیلی وقت است که دنبالشان نمی گردم . یعنی از آن زمانهاست که زمین و زمان دست به دست هم داده اند که مرا به سمت چیزی که نمی دانم چیست هل بدهند . چون اوضاع کلاسهای زبان هم خوب پیش نمی رود این روزها حس می کنم شده ام بچه تنبله کلاس ! و امیدی به پاس کردن ندارم .
هیچ کتابی هم نمی خوانم چون کتابها آن قسمت مغزم را که مربوط است به
نوشتن به کلی تعطیل می کنند . آن وقت این دو سه جمله ای را هم که هر از
گاهی اینجا یا در فیس بوک می نوشتم نمی توانم بنویسم . بعدش هم جمعه داشتم
با آقای بالای سرم در مورد اینکه خیلی از مجسمه سازی چوبی خوشم می آید حرف
می زدم و دوست دارم ماتروشکا بسازم که عصر همان روز که داشتیم خیر سرمان با
سرعت نور پیاده روی می کردیم شاید من یکی دو گرم وزن کم کنم یک بنر
تبلیغاتی عین چی رفت تو چشمم . کلاس مجسمه سازی چوبی / گل رس و .... حالا
من چی کار کنم ؟ !

اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!