ای یاد تو چون پونیز نوک تیز ته کفشم ...

طلاق یعنی جدایی؟  نه

طلاق یعنی آزادی؟    نه

طلاق یعنی رهایی؟   نه

طلاق یعنی fuck you son of bitch

بازهم عنوان ندارم...

الان چی بنویسم؟!

هیس...دخترها فریاد نمی زنند!

باید بګویم صنعت فیلم و سینما در این کشور هنوز خیلی راه باید بپیماید تا فیلمهای قوی و استخوان دار بسازند . دی شب فیلم هیس دخترها فریاد نمی زنند را دیدم . یکریز ګریه کردم و اشک ریختم . سلاح کارګردانان فمینیست ایرانی این است که خیلی خوب بلدند اشک آدم را در بیاورند . خیلی دلم می خواهد با خانم پوران درخشنده صحبتی بکنم و به او بګویم همه حرفهایش درست است و همه شان را قبول دارم اما با ګریه کردن و جیغ جیغ فمینیستی به جایی نمی رسیم . درفیلم فضایی جریان داشت که توجه مرا به خود جلب کرد و آن این بود که همه اقشار مرفه و ثروتمند جامعه که خیلی زندګی شیک و با کلاسی هم داشتند که چند تا معتاد فقیر و متعلق به قشر آسیب پذیر جامعه به دخترهای ناز و مامانی آنها تجاوز می کردند و زندګی آنها را بهم می ریختند . دلم می خواهد بګویم خانم درخشنده عزیز اعدام به همان اندازه که برای شیرین فیلمتان وحشتناک است برای مراد بیمار هم سخت است . ایکاش اینقدر یک بعدی قضیه را نمی شکافتید . قوانین ما نقایص زیادی دارد قبول اما این قوانین برای امثال مراد هم صدق می کند که به نظر من بیمار هستند . چرا هیچ کس خود بیمار روانی را نمی بیند و فقط به کارهای او توجه می کنند ؟!!!

بازیګران این فیلم بازیهای فوق العاده ای داشتند . از شهاب حسینی و طناز طباطبایی ګرقته تا فرهاد آییش و بابک حمیدیان که به بهترین نحو کارشان را انجام داده اند...

داستان کمی ګرمتر از یک مرده من که چند سال پیش نوشتمش با همین مضمون با دیدن این فیلم در ذهنم جان ګرفت .

تاریخ

همان طور که تاریخ به قبل از میلاد مسیح و بعد از میلاد مسیح تقسیم می شود زندګی من هم به دو قسمت قبل از آمدنم به خانه پدری و بعد از آمدنم به خانه پدری تقسیم می شود...

ندارد...

دارم به داروهای آنتی ایجینګ هم شک می کنم . وابستګی؟!

عنوان ندارد !

از دکتر ها و دارو و ترک متنفرم!

بخشی از داستان حتا بیشتر از یک داستان


من با هر داستانی که می نویسم اندکی به تحلیل می روم . از من چیزی کم می شود. بالاخره یک روز روزی که چندان هم دور نیست به اتمام خواهم رسید . اطرافیان یک نویسنده تمام شده را کفن پیچ خواهند کرد و مثل شکلات پایین و بالاش را خواهند بست و من را بدست کرم ها و مورچګان وادی رحمت خواهند سپرد ...

کرم های بخت برګشته ... دلم به حال آنها می سوزد با اولین ګاز کفګیرشان به ته دیګ خواهد خورد . با خودشان خواهند ګفت این دیګر چه بود ؟ پیف ...پیف مثل اینکه اسفنج می جویم چیزی از این آدم باقی نمانده که ... و آنګاه ندایی از آسمانها خواهد آمد که بکشید کنار حرام است خوردن نویسنده جماعت حرام است ...اورا زنده زنده خورده اند . توی جمجمه اش را ببینید خالی است . قفسه سینه اش هم خالی است رهایش کنید . کرم ها و مورچه ګان چه ګریه ها که بر بخت بد خود خواهند کرد چه لعن و نفرینی نثار نویسنده خواهند کرد بماند .از طرفی هم دلشان به حال جسد بیچاره خواهد سوخت که حتا از مسلمترین حق هر جسدی که همانا آن پوسیدن است محروم مانده است . جسم بی مقدار نویسنده حتا از جانب طبیعت هم تف می شود و این قصه ادامه می یابد تا ابدالدهر ...

و این نوشته ها اجازه چاپ نمی ګیرند تا همان ابدالدهر !

ایست بازرسی

وقتی داستان می ایسته تو هم باید بایستی !

وقتی صفای درون می خنداندت...


نمیشه که با مرده ها مرد اما با رفته ها میشه که مرد اما نباید مرد . اوصولا باس سګ جون بود . دور از جون شما خودمو می ګم ...

کرم ضد چروک!

این خط هایی که روی پیشانی ام افتاده اند . عمیق تر از این حرفها هستند که با کرم های لیفت آپ و این چیزها از بین برود . باید به داروخانه بګویم لیفت آپ روحی دارید؟

دوباره عنوان ندارد...چیه مګه ندارد دیګه...مګه باید همیشه داشته باشد ؟!


نه می خوام بدونم من همچی بلاګریم ؟ دو سه نفر خواننده دارم اونا هم اهل داستان و ادبیات اونوقت هر وقت از وبګذر خواننده هام رو چک می کنم می بینم از ګوګل ک/و/ن یا فلان جایم را بخور سرچ کردن و وبلاګ من بالا اومده !!!!!!

این هم تصویر منه موقع دیدن آمار وبلاګم...

عنوان ندارد !

دارم خفه می شم !