فوق محرمانه
مي گويند هر موقع كه مي خواهي از شر چيزي خلاص شوي به آن فكر نكن . تا بحال نفهميده ام چطور مي شود فكر را كنترل كرد و به چيزي كه به طرز فجيعي مخت را تير مي كشاند فكر نكرد . كتاب بگيري دستت شايد فراموشت شود اما وقتي كلمات عين مورچه جلوي چشمت رژه مي روند ببيني كه اصلا حواست به كتاب و حرفهايي كه وز وز در گوشت مي گويد نيست و هنوز به چيز فكر مي كني و حواست نيست . بروي ولو شوي روي مبل راحتي و بخواهي فيلم ببيني بازهم وسطهاي فيلم يك صحنه اي يك حرفي تورا ياد آن چيز بياندازد . لعنتي عين لكه مي شود . نه قابل تحمل است نه پاك مي شود . بدون اينكه به كسي چيزي بگويي راه بيوفتي كيف و موبايلت را هم عمدا جا بگذاري دستهايت را در جيبت بگذاري و خودت را از سرما جمع كني و خيابانها را ساعتها پياده گز كني و وقتي برگشتي با نگراني بهت حمله ور شوند كه كجا بودي و نتواني بگويي يك چيزي هست يك چيزي كه نمي شود گفتش . نمي شود فريادش كشيد . اما تحملش هم نمي شود كرد . چون نمي تواني فرياد بكشي بي سر وصدا بدون هيچ توضيحي شانه هايت را بالا بيندازي و نگاه احمقانه اي تحويل اهالي خانه بدهي و خودت را با حول بيندازي روي تخت حتا ديگر ان چيز نتواند اشكت را در بياورد بسكه تا ته اعماقت نفود كرده نمي تواند چشمهايت را تحريك كند . تلفن زر زر زنگ بخورد . اسم دوست دوره دبيرستانت را ببيني و مطمئن باشي به محض جواب دادن گلايه خواهد كرد كه چقدر بي معرفتي و حتما به او هم نتواني از ان چيز حرفي بزني .
دكتر هم كه از همه بدتر . لعنتي . يعني توي اين دنيا كسي نيست كه با او از چيزي كه در دلت داري حرف بزني ؟!
پ.ن/ براي جدايي نادر از سيمين خيلي كيفور گشتيم ...
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!