۱۵ سال پیش باکره ای بودم که وادارش کردند نقابهای زن موقر را بر چهره زند . حال که ۳۰ ساله شده ام . یکی یکی آن نقابها را از چهره بر می دارم تا به همان بکارت اولیه ام برسم به همان ناب بودن . نقابها لایه لایه رفته اند زیر پوستم .به آرامی و نرمی و بدون درد از تنم جدا نمی شوند . می دانی ۱۵ سال کم نیست . عمریست برای خودش . جان می کنم برای هر نقاب . گاه متوسل به تیغ می شوم .یعنی با دست لرزانم تیغ را برمی دارم و به آرامی دور صورتم می کشم . اولش درد را حس نمی کنم اما بعد کم کم می سوزد . خون جاری می شود از گونه ام / از بغل گوشم / از کنار بینی ام / رد می شود و می ریزد روی لبهایم زبانم را روی لبهایم می کشم و خون را می لیسم . مزه نیرنگ می دهد این خون .

همه خون را خودم نمی خورم . جامی نقره ای را زیر چانه ام میگیرم . تا خون جمع شود ضیافتی در راه است . قرار است ضیافتی برای کسانی که نقابها را برایم ساختند بر پا کنم . گیلاس گیلاس خون به خوردشان خواهم داد . همه گیلاسها را لب پر خواهم کرد تا لبهاشان را بخراشد . وقتی خونم را می نوشند با خون خودشان بیامیزد . فقط آن هنگام آسوده خواهم شد . یعنی زمانی که می فهمند به جای شراب خون مرا نوشیده اند .

در آن شب لباس تنگ و سیاهی به تن خواهم کرد که برجستگی سینه هایم و سفتی رانم را به گستاخی نشان دهد با یقه ای نسبتن گشوده تا برافراشتگی گردنم به وضوح نمایان گردد . و سیاه برای اینکه زیبایی پوستم را دوچندان جلوه گر می کند .

با گلهایی قرمز گیسوانم را خواهم آراست . قبل از ضیافت ساعتها در آغوشت خواهم بود . ساعتها لبهایم را بر لبانت خواهم فشرد تا لبانم همرنگ خون شود . بگذار به روش خودم برایشان سوگواری کنم .

ادامه دارد ...