دیوارهای بتونی ( الکی خوش )
به این سیگاری که لای انگشتهایم می سوزد و دود می کند نگاه می کنم . یک ربعی می شود از خانه بیرون زده ام روی تخته سنگ تزئینی باغچه نشسته ام و تکانی به خودم می دهم و مبهوت آپارتمان روبرویی هستم و دستی را تماشا می کنم که از یکی از پنجره ها بیرون آمده و سیگاری لای انگشتهای مردانه اش می سوزد و دودش روانه ماه می شود . ماه را هم نگاه می کنم . ماهی که همیشه آن بالاست . گربه روی هره میو می کند سرم را به طرفش برمی گردانم همان جائیست که همیشه هست . به سرعت همه جای حیاط را دید می زنم همه چیز سرجای خودش است پنجره ها / دیوارها / در / باغچه / حتا درخت سرو گوشه باغچه . پس این چه حس غریبی است که انگار یک چیزی سر جای خودش نیست ؟! سیگار را زمین می اندازم و با پا خاموشش می کنم . مرد همسایه هم ته سیگارش را از آن بالا ول می کند و یک شکوفه سرخ چرخ زنان پائین می افتد . پنجره را می بندد و می رود .
هر شب - آخرهای شب - از خانه بیرون می زنم هوا هر طور که می خواهد باشد نیم ساعت تا یک ساعت جلو در خانه روی این تخته سنگ می نشینم و هیچ کاری نمی کنم . این اواخر هم متوجه آن مرد الکی خوش همسایه شده ام که در همان ساعت دستش را بیرون می آورد و دود سیگارش را می رقصاند عین من منهم عین یکی دیگر . همه ما فکر می کنیم منحصر به فردیم اما نیستیم . تکراریم تکرار گذشته . تکرار کارهایی که دیگران قبل از ما بارها انجامش داده اند . اولین بار زمانی متوجه شدم که دخترم را دنیا آوردمفکر می کردم کار خیلی مهمی انجام داده ام و به قولی شاخ قول شکسته ام اما وقتی پرستار اورا از پشت شیشه بخش نوزادان از بین آنهمه نوزادی که همان روز به دنیا امده بودند نشانم داد فهمیدم کار خاصی نکرده ام اول و آخرش زائیده ام . کاری که همه زنها از ابتدا انجامش داده اند !
همه آنهایی را که غرق زنده گی شده شده باشند و حساب کتاب کارهایشان از دستشان در رفته باشد الکی خوش می نامم. من هم بر عکس آنها حوصله رسیدگی به هیچ کاری را ندارم .
قدرت تشخیصم در مسایل و مشکلات تقریبا صفر است . معمولا یا همسرم به موقع مشکل را تشخیص می دهد یا اینکه کار از کار می گذرد و سرزنشش مال من است .
عین ربات برنامه ریزی شده صبح زودتر از آنکه ساعتم زنگ بزند بیدار می شوم . صبحانه حاضر می کنم . دختر و همسرم را بیدار می کنم . یکی را راهی کار می کنم و آن یکی را به مدرسه می فرستم . بعد من می مانم و سکوت و روزمرگیها که عین وقتی می ماند که چیزی در تعقیبت باشد و تو فرار کنی و در نهایت در یک کوچه بن بست گیر بیوفتی و یک دیوار بتونی جلویت سبز شود و تو با سر بروی در شکم دیوار و چنان زمین بخوری که که تا مدتها نتوانی از جایت بلند شوی . این روزمرگیها و این سکوت سفت و سختند گیر که کردی سخت بشود از دستشان خلاص شد .
هر روز به مادرم زنگ می زنم و او حرف می زند و من تائید می کنم . بعد از خداحافظی با مادر به خواهرم که ۵ سال از من بزرگتر است زنگ می زنم باید زنگ بزنم تا آموزشهای آن روزش را به من بدهد . او هم همه اینها را از مادر یاد گرفته باید به کسی منتقلشان کند یا نه ؟ هر روز به محض اینکه سلام می کنم حال دختر و همسرم را می پرسد بعدش شروع می کند به سفارش کردن . آشپزی یاد می دهد . از اصول خانه داری می گوید . این و آن را به رخم می کشد . از بچه داری برایم حرف می زند گاهی که تحملم تمام می شود حرفش را قطع می کنم و به دروغ می گویم در می زنند باید بروم . چند روز پیش بعد از اینکه خداحافظی کردیم ۲ دقیقه بعد دوباره تماس گرفت و گفت که آن روز دیده است که دندان جلویی رها - دخترم - خال افتاده و من باید اورا پیش دندان پزشک متخصص کودکان ببرم و بعد هم سرکوفت که رها دختر بچه است و حساس من باید توجه بیشتری بکنم ...
در این مواقع عصبانی می شوم وقتی به جای من فکر می کند و تصمیم میگیرد نمی دانم شاید هم از دست خودم عصبانی می شوم که چرا به فکر خودم نرسید . اما از نظر من خواهرم سر دسته الکی خوشهای عالم است . آدمهایی که تصمیم گرفته ام اصلا کاری به کارشان نداشته باشم و از همه شان دوری کنم .
وقتی حرف می زنند فقط سرم را تکان می دهم و اصلا گوش نمی دهم که چه می گویند صدای وزوزی در گوشم می پیچد اما کلمات و حرفها بی مفهومند . تا زمانی که خودم بخواهم وارد فضا بشوم و بشنوم که چه می گویند . فقط وقتی با دخترم هستم سعی می کنم تا جائی که ممکن است تمام و کمال کنارش باشم . در غیر اینصورت هیچوقت در مکانی نیستم که در ان حضور دارم و در جاهای دیگری سیر می کنم و این دست خودم نیست . همیشه حالت کسی را دارم که تازه از خواب بیدار شده است صورتم کرخت است و منگم . در طول ۲۴ ساعت آن نیم ساعتی را که جلوی خانه می نشینم حواسم جمع است و حس می کنم پایم روی زمین است و حالت معلق بودن ندارم . وقتی ۱۱ شب می شود تند تند کارهایم را انجام می دهم تا مبادا دیرتر به حیاط بروم . وقتی به همسرم و دخترم می گویم نیم ساعت بروم حیاط زود بر می گردم . خودشان می دانند که نباید مزاحمم شوند . شاید دقیقا نیم ساعت بعد برگردم . شاید هم دو سه ساعت طول بکشد اسمش را فرار نیم ساعته گذاشته ام . آنها هم عادت کرده اند . خودشان می خوابند . معمولا وقتی برمی گردم می بینم که خانه تاریک و ساکت است . ان بیرون با یک آستین سرمه ای چهارخانه خلوت می کنم و هر دو سیگار می کشیم اورا یکی دو بار دیده ام اما وقتی سیگار می کشد فقط دستش را از پنجره بیرون می آورد . می دانم که او هم متوجه من شده است . حس می کنم او هم جز همان الکی خوشهاست . جرات ندارد در شبهای سرد از خانه بیرون بزند و فقط به کنار پنجره امدن قناعت می کند . این بیرون این یخ بودن هوا ذهن خواب رفته را بیدار می کند . آنوقت او مچپد توی خانه اگر ممکن بود فقط دهان و بینی اش را بیرون می آورد و دود سیگارش را بیرون می فرستاد .
تا همین چند وقت پیش کمی آن هم فقط کمی با پدرم خوب بودم اما این روزها اورا هم نمی توانم تحمل کنم متوجه فاصله بینمان شده و هر چه تلاش می کند نزدیکتر بیاید اوضاع بدتر می شود . دیوارهای بتونی نمی گذارند کسی به من نزدیک شود یا اینکه من به کسی نزدیک شوم . خیلی تقلا می کنم به یاد ماهی می افتم که از آب بیرون افتاده باشد جان می کند و نمی داند چاره ای جز مردن ندارد ! مگر اینکه دستی برسد و بدون تردید و به راحتی نزدیک شود و به آب برش گرداند . . اما این دستها ....
* * * * *
شاد و شنگول جلوی مدرسه رها ایستاده ام و منتظرم که بیاید . مرد همسایه هم هست . دنبال دخترش آمده و کمی عقب تر از من ایستاده است . خوب همدیگر را می شناسیم اما سلام نمی دهیم . رها که می آید دستهایم را باز می کنم و بغلش می کنم و می بوسمش ورقه ریاضی اش را نشانم می دهد بالاترین نمره را گرفته خوشحال می شوم و دوباره می بوسمش . می گویم که برویم برایش جایزه بخرم . دست در دست رها از کنار مرد همسایه گذشتیم که ناگهان چیزی گفت که پشتم تیر کشید : الکی خوش !
اولین نگارش مرداد ۸۸
بازنویسی ۲۹/۵/۹۰
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!