يه فال ديگه
فال ديشب من . نگوييد خرافاتي شده و ازين حرفها چاره اي ندارم ...
آن يار كزو خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فرو كش كنم اين شهر ببويش
بيچاره ندانست كه يارش سفري بود
منظور خردمند من آنماه كه اورا
با حسن ادب شيوه صاحبنظري بود
تنها ز راز دل من پرده بر افتاد
تا بود فلك شيوه او پرده دري بود
خود را بكش اي بلبل ازين رشك كه گلرا
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود
عذرش بنه ايدل كه تو درويشي و اورا
در مملكت حسن سر تاجوري بود
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و ليكن
افسوس كه آن سرو روان رهگذري بود
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و درد سحري بود
+ نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ ساعت 22:26 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!