يه وقتايي ميشه مخ آدم تير مي كشه و ديگه نمي تونه درست فكر كنه . تنها آرزويي كه مي تونه بكنه اينه كه چند لحظه مخش از كار بيوفته . شايدآروم بگيره و بتونه يه نفسي تازه كنه . من يه چن روزي بود همين وضع رو داشتم تا همين الان هم خوب نشدم ولي الان يه لحظه بعد چند روز ناراحتي ديدم من مي تونم به همين وضعبت مخ تير شدگي عادت كنم . طوري كه ديگه به وجودش فكر نمي كردم و بايد دنبال چيزي بگردم تا اين وضعيت رو بهترش كنه ...

داستانم بالاخره تموم شد . اگرچه خيلي ها معتقد بودند كه اين قابليت تبديل شدن به يك داستان بلند رو داشت . من هنوز نميدونم چي كارش كنم . حداقل اگر به يك داستان بلند هم تبديل بشه در آينده طرحش تموم شد ...