خب من وقتي ميخواهم بنويسم كلمات يا فرار مي كنند يا ديوانه مي شوند . من مي مانم و يك صفحه خالي كه بر و بر نگاهم مي كند . اما مي دانم كه بايد بنويسم . بايد بنويسم . بايد بنويسم . حالا چرايش هم خيلي مهم است اما عرضه گفتنش را نمي دانم كي پيدا مي كنم . كلمات بدجور بازيم مي دهند اين چند روزه . وقتي مداد به دست مي گيرم يا پشت مونيتور مي نشينم تا بنويسمشان در مي روند و ادا در مي آورند و من نمي توانم بگيرمشان . اما به محض اينكه سر روي بالش مي گذارم حمله مي كنند . بالاي سرم طبل مي زنند و سرخپوستي مي رقصند . برايم تصوير مي سازند . هرچه دستم را بالاي سرم تكان مي دهم كه اين تصاوير را پاك كنم . نمي شود . بعد هم بلند مي شوم بشكه بشكه چايي مي خورم . زبانم خشك است . نمي دانم اين حس تا كجا با من خواهد بود . اين بازي كلمات . اين خشكي زبان . تنها چيزي كه كمي مي تواند آرامم كند موزيك است و آهنگهاي خاصي كه به ندرت ازشان خوشم مي ايد . مثلا يكي شان اين آهنگ بين ما هرچي بوده تموم شده هست كه خيلي مي چسبد...

راستي سريال دكتر ژيواگو خوبه هاااااا.