دیدم...
خواب دیدم با دوستم ش . ج به مسافرت رفته ایم . نمی دانم جائی که رفته بودیم کجا بود اما ایران نبود . همین که رسیدیم رفتیم بالای یک کوه . که گورستانی آنجا بود . قبرها داخل یک خانه بودند و مثل گورستانهای ما نبود . از قرائن آنجا قبر بابای ش . ج هم بود چون روی همه قبرها به خط روسی نوشته شده بود جز قبر بابای ش.ج که فارسی بود . عکسش هم بود . قبلن گفته بود که بابایش شبیه رومن گری بوده از همانجا فهمیدم کدام قبر متلق به آن بزرگوار است . بعد سرو صدایی از بیرون آمد . یک مرده جدید آورده بودند . عده ای امدند که تختی را حمل می کردند . اولش فکر کردم جسد روی تخت است اما بعد دیدم تخت را جلوی جمعیت می آورند و دنبالشان مردی است که جسد یک دختر بچه را داخل نایلون با خود می آورد . از نایلون خون می چکید . فهمیدم آنجا مثل ما نیستند که مرده ها را کفن کنند یا مثل مسیحی ها بزک دوزک کنند و مرده را ترگل و ورگل خاکش کنند . می اندازندنش در کیسه زباله و می آورندش . مردی که جسد دختر را حمل می کرد بیهوش شد . دیگران اورا روی تخت خواباندند و بچه را از نایلون درش آوردند دیگر طاقت نیاوردم از آن اتاق که بوی مرده بچه میداد زدم بیرون . ش.ج گفته بود من خیلی ازین صحنه ها دیده ام ماند و تماشا کرد وقتی آمدم بیرون بابای خودم را دیدم که با عصبانیت آمده دنبالم!
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!