سعی می کند به آینه نگاه نکند . کرم مرطوب کننده را بر می دارد و در پوشش را باز می کند . تیوپ را فشار می دهد . قبل از اینکه خنکی کرم را در نوک انگشتانش حس کند رایحه اش را حس می کند . همان حس همیشگی شراغش آمد اصلن نمی دانست که چرا عطر این کرم اورا به یاد مادربزرگ مرحومش می انداخت . کرم را با شتاب به صورتش مالید اما در فکر مادربزرگ بود . عطر کرم شبیه عطر مادربزرگ بود ؟ نه! به ذهنش فشار آورد تا مادربزرگی را که 18 سال پیش مرده مجسم کند . با همان هیکل / همان عطر / همان صدا . چه ربطی به این کرم دارد را باز هم نفهمید . درب کرم را بست و آن را سر جایش گذاشت .

مادرش گفت میخ واهد تو خودت برایش فاتحه بخوانی . حمد و سوره بخوان و پنج شنبه برو سر خاک . هنوز نفهمیده اگر یک مرده به فاتحه نیاز داشته باشد دیگر چه فرقی می کند فاتحه را چه کسی بخواند . به هر حال قانع نشد و بحث را همانجا تمام کرد.

اما هر روز وقتی از خواب بیدار می شد و به صورتش کرم می مالید مادربزرگ را در آینه می دید!