داشتی به این فکر می کردی که چرا همیشه سیاهی یا  که سفیدی ؟ چرا هیچوقت بین ایندو قرار نمی گیری ؟ به یک سری چیزها دست پیدا کرده بودی و با افتخار می گفتی من معتقدم به این یا به آن . این اواخر خیلی هم محکم ایستاده بودی . تا اینکه یک حادثه یک اتفاق دوباره آمد همه پازل لعنتی را که پی و بنش خیلی سست بنا شده را به راحتی بهم ریخت . چنان بهم ریختی و چنان طوفانی در تو بر پا شد که نمی توانی خودت را آرام کنی . خودت را آرام کنی شاید بتوانی اندکی فکر کنی و شاید هم جبران مافات . گفتم حادثه همه چیزهایی را که در همین چند ماه اخیر به هزار زحمت جمعشان کرده بودی و کنار هم چیده بودی چنان دوباره بهمشان زد که حتا این دفعه شوکه هم نشدی فقط ایستادی و نگاه کردی که چه طور یک حادثه آمد و در عرض یکی دو روز با یک مداد قرمز روی همه یافته هایت را خط کشید و گفت : زرشک . بعد هم بیلاخی نشانت داد به نشانه اینکه خیلی مانده بفهمی . سهم تو فعلن همان نمی دانم است و بس . بعد هم رفت به همین سادگی ...

الان هم که نشسته ای و فکر می کنی و می بینی تو چیزی نداشتی . او هیچ با خودش نبرد تو فقط فکر می کردی که چیزی داری . خیلی ساده است .