نیمچه آدم
در زندگی دردهایی هست که دوست داری با دیگران تقسیمشان کنی تا شاید اندکی از بارت کاهش یابد اما همیشه دلت نمیخ واهد اینکار را بکنی یعنی نمیخ واهی این بار را / این زخم را / این درد را با کسی شریک شوی . میخ واهی خودت به تنهایی به دوش بکشی اش چون این درد مال تو است و فقط تورا می سوزاند و خاکسترت را در می آورد . پس تحملش می کنی حتا درد گرفتنت را دوست داری . هر چیزی که تورا به عامل درد مربوط کند دوستش داری و دیگر هیچ حس نمی کنی وقتی به خودت می آیی می بینی فقط یک قطره اشک داغ از گونه ات می سرد و پائین می رود . چرا که همه چیز تورا به یاد فقدانش که نه بودنش می اندازد.
lوقتی
که بود .به اتفاقات چند وقت اخیر فکر می کنی . به ضربات نه چندان کاری که بر تو
وارد شد فکر می کنی . آنها را کنار هم میچینی تازه علت آنها را می فهمی . می گفتی
مرگ اندکی از تو را با خود می برد راست هم می گفتی اینبار نه اندک که نیمی از تو
را با خود برد و تو یک نیمچه آدم شدی و هنوز حیران و سرگردان منتظری که از خواب بیدار
شوی و یک لیوان آب خنک بخوری و بگویی چه کابوس وحشتناکی ...
پ.ن / این پاراگراف قسمتی از یک داستان است که تمام نشد..
پ.ن / این پاراگراف قسمتی از یک داستان است که تمام نشد..
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 3:52 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!