یعنی همه مشکلات از آنجایی شروع شدند که من تصمیم گرفتم کمی فقط کمی خودم باشم . جایی خواندم همه آدمها حتا احمق ترینشان هم دنیایی در درونشان دارند که هیچ کس به ان راه نمی یابد حتا گاهی خودشان . کلن سخت است وقتی به خودت راه یافتی دست دیگری را هم بگیری و ببری اعماق را نشانش بدهی . احتمال خطرات زیادی هست . پس بهتر است آدم هیچوقت ریسک نکند . در حد همان حاشیه خودش نگه دارد این دید و بازدید را . آنهم اولش محک بزند . ببیند طرف اصلن تحمل اورا دارد یا نه . اگر همان اولش قالب تهی  کرد از من عریان .من بی پیرایه من  ناب همانجا متوف کند کار را. . خوب قبل از اینکه به خودت بیایی فهمیدم ترسیده ای . قبلن گفته بودم بازهم می گویم قرار نیست کسی دیگری را بفهمد . حتا اگر هم بفهمد جای خودش فهمیده و این خیلی فرق دارد با همان اصل قضیه که من عریان من است .آن وقت فکرش را بکن می خواهی مرا با پس گردنی و اردنگی مثلن ادبم کنی . در حالیکه دو دیقه قبلش می گویی سعی کن همیشه خودت باشی !