چرند نگو
بعد از چند روز بی خوابی و فکرهای بقول فدریکو بی خودی به این نتیجه رسید هیچکدام اینها اهمیتی ندارد واقعن چه اهمیتی دارد این این یکشنبه همان یکشنبه هفته قبل است یا باید اسم دیگری روی آن می گذاشتیم اصلن چه اهمیتی دارد که هیچ چیز همان نیست که یک ثانیه پیش بوده . انگار که یک چیزی یک کسی با انگشتش مشتی به سرش زده و گفته تورو سنه نه زنده گی ات را بکن . حالت را ببر ! کفشهای کتانی را پایش کرد اما اینبار بدون کوله پشتی و تنها دوره افتاده دارد دنبال چیزی می گردد که خودش هم نمی داند چیست . این وسط مسطها پیدا می شوند کسانی که جلو راهش سبز می شوند و اظهار همدردی می کنند و می گویند من تورا می فهمم و کلی داستان برایش تعریف می کنند فقط گوش می دهد و ته دلش پوزخند می زند می داند هیچ کدام نمی دانند . آخر چیزی نیست که بدانند . او هم می داند که چیزی نیست که پیدا کند . همینطور الکی دارد برای خودش می گردد . از رو هم نمی رود . نمی داند تا کی دوام خواهد آورد ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 13:48 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!