چند روزی است آسمان این شهر رنگ آفتاب را به خود ندیده است . باید خب باشد . چون هوا خیس است . گاه می بارد گاه قطع می شود اما آفتابی در کار نیست . باران را دوست دارم . حس خوبی  به من می دهد . بخصوص وقتی صدایش را بشنوم که به لبه فلزی تراسمان میخ ورد . زود می دوم و پرده را کنار می زنم و تا مطمئن شوم که حتمن باران می بارد یا نه ؟ وقتی مطمئن شدم اولش هوس می کنم بروم تراس دستم را بگیرم زیر باران . بعد منصرف می شوم . لبخندی به تصویر خودم که روی شیشه پنجره منعکس شده می زنم و بر می گردم دوباره دراز می کشم روی کاناپه .

باران را اگرچه دوست دارم اما آفتاب چیز دیگریست . هیچوقت از آفتاب فرار نمی کنم . تنها سپری که در مقابل آفتاب می گیرم عینک افتابی است آنهم از وقتی که این مورچه لعنتی توی سرم دور برداشت وگرنه قبلن عینک ه نمی زدم . از کرم ضدآفتاب متنفرم . معمولن اگر هوا زیاد سرد و مرطوب نباشد فرش کوچکی توی تراس پهن می کنم و رویش ولو می شوم مشغول کارهای روزمره ام هستم . بخصوص اگر کارم کتاب خواندن باشد به پشت می خوابم تا آفتاب به صورتم بخورد.

یک روز یکی گفت از آفتاب بدم می آید مثل زن می ماند سمج است . شاید دقیقن به همین دلایل آفتاب را دوست دارم !