بعدش نمی دانی چه طور می شود که هوس بستنی می کنی آنهم نه از این بستنی های سوپرمارکتی نه! بستنی درست و حسابی دلت میخ واهد بخوری . با هم می زنید به خیابان تا بستنی پیدا کنید و چنتا بستنی  بخورید شاید کمی دلتان خنک شود اما مگر شده تا حالا که چیزی هوس کنی و مثل آدم گیرش بیاوری بدون دردسر و دغدغه ؟!

یعنی اگر بی درد سر باشد باید شک کنی و نخوری که نکند دسیسه ای در کار باشد ! نکند تصمیم گرفته اند سرم را زیر آب کنند ! شنیده اید که می گویند طرف یک راست و با عجله رفت سمت اجل ؟ بدون هیچ معطلی غزل خداحافظی را خواند ؟ وقتی همه چیز مرتب باشد حتمن باید شک کنی که نکند از آن مستقیم رفتن توی شکم اجل ها ست؟ . چون لامصب هیچ چیزش باب میل یک عده نیست . اصلن نباید هم باب میل باشد چون اگر می بود نمی توانست برای خودش اینهمه وقت بچرخد و خر کیف شود . مقصودم روزگار است ها سوء تفاهم نشود . با شما نبودم .

اینها را می گوید روی صندلی کش و قوسی به کمرش می دهد و و دوباره شروع به حرف زدن می کند : اصن می دونی چیه  این روزگار همش میره سراغ آدمای بد بخت و بیچاره کاری به اونایی غرق عشق و حالن نداره اصن به تخمشم نیست که کی داره خفه میشه تو پول و کی گیره سه چهار هزار تومنه که سر افکنده نره خونه پیش زن و بچه اش . کارش شده شکستن کمر بدبختایی مثه همین دختره آخه من نمیدونم اگه این آدما بیچاره نبودن این روزگار چه خاکی به سر خودش می ریخت هان؟

می گم : حالا تو زیاد خودتو ناراحت نکن  . این دختره که مرد و تکلیفش معلوم شد . روحش شاد .

چائیشو هورت می کشه و می گه : خیلی بد تا کرد با این دختره خیلیییییییی...

پشتم بهش بود وانمود کردم مشغول کارم و تلاش کردم تا شونه هام نلرزن و متوجه نشه دارم گریه می کنم . بیچاره دختر ...بیچاره دختر ....

پ.ن/ یه قسمت از داستانی نیمه تمام .