اوائل یک داستان
بالاخره یک نفر پیدا می شود که بگوید قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید . بالاخره موقعیتی پیش می آید که سیبی از درختی بر سر دانشمندی بیفتد و اورا بکند آقای جاذبه ! بالاخره می شود که زنی خودش را در آستانه سی سالگی گم کند و بعدش در رباعیات خیام و اشعار سپید عبدالرضایی دنبال خودش بگردد .
من همان زنم ؟! همان زن با ذهنی آشفته و هر جائی ؟!
اینجا در اتاقم دو نفر دیگر هم غیر از من هستند . یکی شان زنی است با موهای یکدست سفید . خودش که می گوید همسن من است و پیر نیست . دلیلی ندارم که حرفهایش را باور نکنم . آن یکی هم زنی است حدودن ۴۵ ساله که هیچوقت حرف نمی زند . زن موسفید همسن من هر شب داستانی برایمان تعریف می کند ...
قسمتهای ابتدائی آخرین داستانم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 3:29 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!