درد یعنی اینکه حفره لای پاهایت تنگ و گشاد بشو نبض بزند . هر صدایی کوچکترین ندایی باعث خشمت شود . مثل اینکه از درون بسوزی . همه اعضا و جوارح درونت ذوب شوند و به یک اشاره بند باشند تا از جایی به بیرون فوران کنند . و عین یک آتشفشان از کله ات دود بلند شود .

پیرزن طبق معمول در راهروی ورودی خانه زیر لامپ ۱۰۰وات که درست از وسط راهرو آویزان است نشسته و دارد چیزی را وصله می زند . حباب چراغ راهرو چند سالی می شود که شکسته و مثل خیلی چیز های دیگر این خانه تعمیر نشده . حباب سبز رنگی بود که وقتی لامپش روشن می شد راهرو به رنگ سبز در می امد . من فکر می کردم دیوارهایمان در اصل رنگشان سبز است اما از وقتی حباب شکست فهمیدم دیوارها کرم رنگ بودند .

پیرزن مرا که می بیند به این آشفتگی به حیاط می روم می پرسد حالت خوب است ؟ ! می گویم : می سوزم ننه !  این را که می شنود نیشش باز می شود و آن خالی بین دندانهایش که حالم را بهم می زند پیدا می شود می گوید مرد می خواهی ننه مرد !

بعد هم می زند زیر خنده سینه اش همیشه خدا خس خس می کند وقتی می خندد حس می کنی میخواهد چرک و کثافت بالا بیاورد . خودم را به نشنیدن می زنم و به سرعت از خانه خارج می شوم . دمپایی نمی پوشم . هوا سرد است . موزائیک ها انگار که قالب یخ هستند وقتی در طول تراس راه می روم جای پاهایم روی به شکل یک رد پای ذوب شده است .

لعنتی هوای به این سردی من چرا می سوزم ؟!

فصلی دیگر از همان داستان . بدم نمی آید دگنکی دست بگیرید و نقدش کنید ...

دیشب فیلم گیلانه را دیدم . نمی دانم چرا تا بحال این فیلم کامل ندیده بودم . کاراکتر گیلانه برایم خیلی آشنا بود طوری که هم خندیدم هم گریه کردم !