فصلی دیگر 3
· نمی دانم چرا اینجا هستم و اصلن اینجا کجاست ؟ فقط می دانم که از بودن در اینجا احساس ناراحتی نمی کنم . دم . بازدمم حفره های بینی ام را می سوزاند . به دور و برم نگاهی می اندازم سالن بزرگیست به شکل مستطیل که دور تا دورش پنجره است . باران شدیدی می بارد طوریکه بیرون اصلن دیده نمی شود . تمام کف سالن توسط یک فرش خیلی بزرگ چهارخانه مفروش شده است . باید فرش گرانبهایی باشد . یک دست مبل راحتی چرمی هم در قسمتی از سالن به صورت دایره چیده شده در وسطشان میز گردی هم گذاشته شده با یک گلدان چینی سفید بر رویش .
در گوشه ای از سالن میز تحریری وجود دارد . روبروی میز تحریر هم یک مبل راحتی تکی گذاشته اند که خیلی بزرگ است . در باز می شود و مردی میانسال با موهای جوگندمی و ریش وارد می شود . قدش بلند است و عینک گردی هم بر چشم زده است . کت و شلوار سرمه ای پوشیده . به محض اینکه چشمش به من می افتد لبخندی می زند و می گوید بسیار از دیدارتان خوشوقتم . من که نمی شناسمش هاج و واج سرم را تکان می دهم . خودش را معرفی می کند و می گوید
· که فروید است . می گوید شنیده است که هیچ روانکاوی را قبول ندارم و معتقدم روان چیزی نیست که قابل کاویدن باشد . می گوید شنیده است که فکر می کنم بعضی از انسانها از ابتدای تولد تنها به دنیا می آیند و هیچ چیزی نمی تواند تنهایی هاشان را پر کند . می گوید می داند که همه را از خودم دور کرده ام و رفته ام با پیرزنی زنده گی می کنم که بین دو دندان جلویش سوراخ است و هر وقت می خندد حالم ازش بهم می خورد . انگار میخواهد چرک بالا بیاورد . می خندم و می گویم شنیده بودم روانکاوها همان رمانهای به روز شده هستند اما دیگر نمی دانستم تا این حد ! او هم می خندد و می گوید : بقیه اش را خودتان بگویید .
· _ من ؟ هیچی یادم نمیاد . هر چی هست مربوط به خیلی قبلهاست ...
· از همان قبلها بگویید . از بچگی ! چیزی به خاطر می اورید ؟
· خیلی کتابی حرف می زند .
· _ آخه چی بگم !؟ چیزی نیست که بگم . جز اینکه حس می کنم نفسم می تونه این سالن رو به آتیش بکشونه !
· می گوید : از همان قبلها بگویید . چرا از بچگی تان چیزی نمی گویید ؟
کلافه می شوم روی مبل راست می شوم و می گویم من از همان اولش همینطوری بودم . فقط یک مادر بزرگ از آن دوران یادم می آید . اونم به خاطر اینه که هر موقع می رم جلو آینه به جای تصویر خودم اورا می بینم !
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!