فصلی دیگر 4
· پوستم خشک است طوریکه کف پاهایم همیشه ترک بر می دارد و خونریزی می کند . وقتی هم لبخند می زنم پیش خودم می گویم الان است که چروکهای دور دهانم از هم شکافته شوند . دستهایم وضعشان خرابتر است . مجبورم روزی چند بار کرم بزنم . به پیشنهاد فروشنده ای مارک سینره را انتخاب کردم . تیوپ صورتی مرطوب کننده سوپر مخصوص صورت و تیوپ سبز مخصوص بازسازی سلولهای دست و مرطوب کننده . نمی دانستم این کرمها غیر از خواصی که روی بروشورشان نوشته شده خاصیت احضار ارواح را هم دارند وگرنه هیچوقت سراغشان نمی رفتم و می گذاشتم پوستم همینطور چروک شود خشک شود و از هم بشکافد از هم بشکافم که شاید مواد مذاب درونم بیرون بریزد و ازین سوختن خلاص شوم .
* * * * * *
· حالا که نشسته ام اینجا روی این مبلی که باید راحت باشد اما نیست و این مرد منتظر است تا من شروع به حرف زدم کنم . من حرفی برای گفتن ندارم . خودم خوب می دانم چه مرگم است . این را هم می دانم هر چه قدر هم توضیح بدهم این نره خر که اسم خودش را گذاشته دکتر نخواهد فهمید . برای همین موضوع اصلی را دور می زنم و هر وقت حس می کنم کم کم نزدیکش می شود می پیچانمش . آنقدر دری وری می گویم و ازین و آن شکایت می کنم . او هم آنقدر احمق است که حرفهایم را باور می کند ! بله من هر هفته 45 دقیقه روی این مبلی که باید راحت باشد اما نیست می نشینم تا دروغ تحویل این نره خر بدهم بعد هم 35هزار تومن بابت اینکه دروغ هایم را باور کرد پول می پردازم !
* * * * * *
کرمها را گذاشته ام جلوی آینه میز توالتم . نگاهی به خودم می اندازم در تیوپ صورتی را که باز می کنم . بویی آشنا به مشامم می رسد . مرا می برد به قبلنها . اولش دقیقن یادم نمی آید به کجاها می روم اما فکر که می کنم یادم می آید بوی مادر بزرگ است . به این عطر فکر می کنم و کرم را به صورتم می مالم . ناگهان متوجه می شوم صورتم را چرب و چیلی کرده ام . به سرعت می روم با آب و صابون صورتم را می شویم . دستهایم را هم می شویم . دست و صورتم چرب نیستند اما عطر کرم هنوز هست . عطر کرم / بوی مادر بزرگ ! به اتاقم بر می گردم . جلوی میز توالتم می نشینم . کرم صورتی را بر می دارم این دفعه به اندازه کافی می مالم . به مادر بزرگ هم فکر می کنم که 18 سال پیش مرد البته بهتر است بگویم کشته شد . زن با خدایی بود . می گویند هیچوقت نمازش قضا نمی شد . می گویند رفته بود پیش یک قابله یا عطار دارویی خریده بود هیچوقت رگل نمی شد تا نمازش قضا نشود . تا مجبور نمی شد از خانه بیرون نمی رفت . وقتی هم می رفت صورتش را چنان با چادرش می پوشاند که محال بود کسی ببیندش . نمی دانم 30 / 40 سال پیش هم کرم سینره با تیوپ صورتی بود یا نه که مادر بزرگ به صورتش بمالد . ؟!
به هر حال این کرمها بوی اورا می دهند . حتا یک روز قبل از اینکه سکته کند هم همین بو را می داد . خوب به یاد دارم عطرش را در آن شبی که فردایش سکته کرد . سکته مغزی ! 18 روز توی کما بود بعد هم سرش را شکافتند تا یک چیزی را از توی سرش در بیاورند . دوام نیاورد و مرد . دکترها گفتند : علت سکته این بوده که یکی هر شب در خانه را می زده وارد خانه می شده و بعد به زور به او تجاوز می کرده . او نمی خواسته و چون زن با آبرویی بوده هیچوقت به کسی چیزی نمی گفته . دکترها وقتی سرش را باز کرده بودند اینها را توی سرش دیده بودند . حتا توانسته بودند از چهره مردی که به مادر بزرگم تجاوز کرده اسکن بگیرند . اما بچه های مادر بزرگ با اینکه صاحب عکس را شناختند برای اینکه آبرویشان نرود ساکت ماندند . در عوض مراسم باشکوهی برای مادرشان گرفتند تا روحش شاد شود اما این روحی که من حسش می کردم اصلن شاد نبود !
حالا چرا بعد اینهمه سال مادر بزرگ توی کله من / توی آینه میز توالت من پیدایش شده نمی دانم ؟ انهم بعد 18 سال
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!