·        هر بار که می بینمش به یک اسم خطابش می کنم . اسمی که خودم برایش انتخاب می کنم . این بار میم مثل مودب صدایش می زنم . دکترم است . سالهاست تصمیم جدی گرفته تا مداوایم کند .منهم کاری به کارش ندارم . آزاداش گذاشته ام گاهی به گوشه موشه های دلم سرک بکشد اما نمی گذارم زیاد پیش برود . نره خر امروز پلیور یقه اسکی لجنی با کت قهوه ای چهارخانه پوشیده و کلی عطر به خودش پاشیده طوریکه وقتی وارد اتاق می شوی اول از همه بوی عطر گیجت می کند . لابد انتظار هم دارد مستقیم بپرم توی بغلش . خوشم می آید سر به سرش بگذارم . هر موقع حوصله ام سر می رود و دلم میخ واهد تفریح کنم اینجا می آیم و کلی دروغ تحویلش می دهم . او هم به خیالخ ودش راهنمائی ام می کند . ایندفعه می پرسد چرا متارکه کرده ام ؟ آیا قصدم واقعن طلاق  است ؟ بد بخت نمی داند من اصلن شوهر ندارم . می پرسد چرا از شوهرم دوری می کنم ؟ تا اینجایش را با خنده و دور زدن جواب می دادم . تا اینکه پرسید چرا با شوهرم sexنمی کنم ؟ لعنتی ! بازهم بحث را کشاند به این کلمه ! دلم میخ واهد بالا بیاروم . دلم میخ واهد جیغ بزنم و بگویم این کلمه را نگو . به جایش بگو گا... شدن / بگو دادن / بگو تجاوز / دیگر یادم نیست چه جوابی دادم یا چه رفتاری داشتم . صورتم دوباره داغ بود و چیزی میخواست از کله ام بیرون بزند . فقط تا اینجایش را به یاد دارم . چند دقیقه بعد توی خیابان بودم .

                                                    * * * * * *

·        نمی دانم چرا این تصویر لعنتی توی آینه روز به روز بیشتر شبیه مادر بزرگ می شود . تصویر توی آینه را می گویم . هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم . چند دقیقه ای به بهانه کرم زدن جلوی آینه می ایستم . اما خودم را نمی بینم . تصویر تصویر مادر بزرگ است . سرش را پائین انداخته و چیزی زیر لب زمزمه می کند . صدایش را نمی شنوم انگار که در آنطرف آینه حبس شده باشد .

·        پیرزن می گوید شاید خیرات میخ واهد شاید هم میخ واهد بروی سر خاکش و حمد و سوره ای برایش بخوانی ....

·        می گویم برود خیرات را از پسرهای الدنگش بخواهد نه از من . حمد و سوره هم می خواهد چرا امده سراغ من  که دیگر این چیزها را فراموش کرده ام . برود پیش یکی دیگر چه فرقی می کند چه کسی برایش فاتحه بخواند ؟ خوب می داند به خاطر عذاب وجدانی که دارند به خاطر مسکوت نگه داشتن علت مرگش هرچه بخواهد فورن انجام می دهند .

·        پیرزن زیر لب غرغری می کند و می گوید : من نمی دونم دیگه هر کار خودت صلاح می دونی همونو بکن .

                                                         *  *  *  *  *

·        باز هم سر از دفتر فروید در آورده ام . نمی دانم چه می شود که گاهی اینطرفها پیدایم می شود ؟ لبخند می زند . لبخندش آرامم می کند . دست می دهیم . چیزی که می فهمم این است در حضور این یکی اذیت نمی شوم . کلماتش روانم را نمی خراشد . گارد نمی گیرم .

·        می پرسد چرا با پ پ پ  ..... پیش دستی می کنم و می گویم پلنگ صورتی .

·        می خندد و می گوید : باشد چرا با پلنگ صورتی کنار نمی آیم ؟

·        _می گویم : دوستش ندارم .

·        سکوت می کند . منهم ساکت می شوم . ساعتها می گذرد و هیچ نمی گویییم . فقط بهم نگاه می کنیم . بعدش فروید لبخندی بر لب دارد پیداست که خوشحال است . یک ساعت جیبی زنجیر دار هم در دست دارد . می گوید می توانم بروم . با خیالی راحت از آنجا بیرون می آیم و می روم خانه پیرزن که می بینم نیشش تا بناگوش باز است . می پرسد : خبری شده ؟ با این یارو خیلی جیک تو جیک شدی ... هر وقت بر می گردی شنگولی ....

·        می روم توی اتاقم در را محکم می کوبم . صدای خنده اش را از پشت در می شنوم . انگار باز هم دارد چرک بالا می آورد !

 - بارها گفتهام بازهم می گویم چیزی که نویسنده به عنوان داستان می نویسد اگرچه برخاسته از درون اوست اما حتمن و مطلقن اتفاقی نیست برای خودش افتاده باشد . کامنتهای خیلی عجیب و غریب و بی ربطی گرفتم از وقتی این داستان را روی وبلاگ می گذارم ....