در خیالم مجسم می کردم که یک نفر می آید دم پنجره ( که همان مردی است که مادر دختر بچه صحبتش را کرده بود ) و صحنه ای می بیند که در آن دو زن هست یکی مسن و دیګری جوان که دارند در این سکوی بوربون که چه ساکت هم هست در کنار آب پرسه می زنند . احتمالا تاکسی از خواب بیدارش کرده بود و سعی می کرد تا علت این حضور های غیرعادی در همچون موقعی را بفهمد . شاید یک دفعه دیده بود که کلمانس خود را در آغوش خلا رها کرد و در جریان رودی که فقط بفهمی نفهمی از تاریکی شب بیرون آمده بود محو شد . اول فکر کرده بود اشتباه می کند زن خود را به آب نیفکنده بود اصلا زنی آنجا نبود و او این را در یک حالت خواب آلودګی که سعی می کرد از آب بیرون بیاید در خیالش دیده بود . اما زنی که جوان تر بود داد می زد و کمک می خواست دستها به طرف آسمان در ساحل می دوید خود را با حرکتی که از روی استیصال بود بر زمین می افکند و چند ثانیه ای در این حالت می ماند تا اینکه باز پله ها را بالا می آمد و از نو فریاد می زد کمک ! مرد پنجره را باز کرده و همه چیز آغاز شده بود خبر شدن ماموران آتش نشانی و امدادګرها پلیس عین یک ګروه کامل و پر سر و صدای باله که آرامش را در سکو بهم ریخته بود .

 

ګاهی لای کتابها به جمله ای یا پاراګرافی بر می خوری که هوس می کنی همه را در لذت بردن از زیبایی آن شریک کنی.