نمی دانم وقتی این نامه را می خوانی چند سالت است . من زنده هستم یا نه ؟ امامطمئنم که روزی می خوانی اش . چون فقط برای تو نوشتم . به نبودنت عادت نمی کنم چون تو همیشه در کنارم هستی . هر موقع که خیلی دلم برایت تنگ می شود یا به عکسهایت نگاه می کنم یا انگشتم را روی خط سزارین  شکمم می کشم . دیروز همه ی عکسهایت را ازا نباری در آوردم . قاب عکسهارا مرتب کردم . روی میز اتاق چیدم . فقط تو هستی و من . از یک سالگی ات تا فارغ التحصیلی ات از آمادگی . نمی دانم در مورد من چه فکری داری . دلت برای من تنگ می شود یا از من متنفری . اما من امیدوارم . امیدوارم که یک روز که بزرگتر شدی همه چیز را برایت تعریف کنم و بگویم که چقدر دوستت داشتم و دارم . که مجبور بودم ترکت کنم . که اصلا دلم نمی خواست این همه وقت از هم جدا باشیم . که وقتی به یادت می افتم تنها کاری که می کنم گریه است . گریه می کنم , گریه می کنم , گریه می کنم . که تصمیم گرفتم دفتری بردارم و هر روز برایت نامه ای بنویسم . اما ترسیدم از اینکه تو , هم نوشته هایم را سیلی کنی و توی صورتم بکوبی . نمی دانی زدن نوشته های خود آدم توی صورتش چقدر دردناک است . بدترین بلایی است که ممکن است سر یک نویسنده بیاید . شاید هم اصلا علاقه ای به شنیدن حرفهای من نداشته باشی . نمی دانم , تنها چیزی که می دانم این است که تو به من احتیاج داری و من نمی توانم کنارت باشم . شبها تورا در خواب می بینم که با چهره ای مظلوم روی تخت ولو شده ای .

دلم می خواهد بدانی وقتی که می رفتی خیلی به تو افتخار کردم . چون اصلا گریه نکردی . مثل یک مرد بزرگ و بالغ رفتی . خیلی بالغ تر از الان پدرت بودی ! هیچوقت طرح اندامت را و طرز راه رفتنت را از پشت که بدرقه ات می کردم فراموش نخواهم کرد . شاید هیچوقت نخواهی دلایل رفتن من را بشنوی . شاید هیچوقت تا آخر عمر همدیگر را نبینیم . فقط دلم می خواهد که بدانی هر شب دلم پر پر می زند که دوباره بغلت کنم . تو در بغلم بخوابی و نفسهای گرمت به به گردن یا سینه ام بخورد . می دانی چقدر بچه های دیگر را به یاد تو بغل کردم . حرف زدنم با آنها فقط یک دلیل داشت و آن هم این بود که نمی خواستم از تو مثل ملعبه استفاده شود . هنوز هم تا جایی که توان داشته باشم اجازه نخواهم داد . . به پدرت اجازه نخواهم داد تو را بازیچه ی خودش کند تا به اهداف شوم خودش برسد . تو پسر من هستی . ارزش و شان انسانی تو بالاتر از همه ی چیزهایی است که پدرت بویی از آنها نبرده است بالاتر است . ارزش زندگی مشترک من و پدرت 600سکه ی بهار آزادی بود که انها را بخشیدم . پس بدان و مطمئن باش که چیزی که در درون توست برای او ذره ای اهمیت ندارد . هفته پیش تصمیم قطعی گرفتم که طلاق بگیرم . ولی همیشه مادر تو خواهم ماند هر کجا این دنیا که باشم . امیدوارم وقتی بزرگ شدی و قد کشیدی و برای خودت مردی شدی مرا درک کنی . و بدانی که در همه ی این روزها ذره ذره برایت از درون ذوب شده ام .                                                      دوستت دارم . آیلار

پ.ن/ بخشی از رمانم که می خواهم چاپش کنم.