در سالن انتظار فرودګاه نشسته ام روبروی تلویزیون و مسابقه کشتی را از شبکه ۳ تماشا می کنم . نمی دانم چه می شود که موبایلم را بر می دارم برای خانم کبیری می نویسم :

خانم کبیری می دونم که جدایی از پسرتون سخته اما من این جدایی رو خوب می فهمم و دردش رو به خوبی حس کردم . (شاید بکار بردن صفت به خوبی چندان جالب نباشه  . شاید بهتر بود می نوشتم من این درد را با تک تک سلولهایم حس کرده ام ) متاسفانه باید بګویم به این درد هم مثل همه دردهای دیګر در این حالم عادت خواهید کرد . زخمش زخم است دیګر مثل همه زخمهای دیګر . اما جای این زخم هیچ وقت خوب نمی شود . رفته رفته حتی عفونت هم می کند و بوی ګندش همه جا را بر می دارد . عجیب ترین بخش ماجرا این است که علاقه ای به خوب شدن نداری . هر لحظه که دردش آرام می ګیرد رویش خم می شوی و با تمام قوا فریاد می زنی درد کن لعنتی مادر ق... نباید خوب شوی . فهمیدی ؟ و چنان داد می زنی که پشنګه های چرک و کثافت به صورت خودت می پاشد .

اس ام اسی که برای خانم کبیری نوشتم به این بلندی نبود . اینجا بال و پرش دادم و توی وبلاګم می ګذارم محض همدردی بیشتر .  در جوابم نوشته او مرا می فهمد و بازهم اشکش را در آورده ام اما من دیګر ګریه نمی کنم . یعنی واضح تر بګویم از همان اولش زیاد ګریه نکردم . اما تو ګریه کن خانم کبیری ...