داشتم نامه ی  چهل و پنجمم را می نوشتم که :

صدای بوق پرشیا که می آید می دوم جلو پنجره که شاید تو و پدرت از جلو خانه رد شوید و من ببینمتان . ختی شده برای یک لحظه اما کلاغی روی درخت نشسته و سرش را جلو می آورد و تنش را کش و قوس می دهد و با تمام وجود جلو آمدخ و غارغار می کند . ناګهان به این فکر می افتم که چرا کلاغ غار غار می کند ؟! می دانی هیچ وقت برایم مهم نبود که اګر من کلاغ سفید نمی بینم کلاغ سفید وجود دارد یا ندارد  . حتی می توانم کلاغ صورتی یا بنفش را هم تصور کنم . اثلا هم از دیدنش تعجب نمی کنم ! اما دلیل غار غار کردنش برایم مهم است . چرا زل می زند به نقطه ای نامعلوم  و پشت سر هم غار می زند ؟ اصلا به این مساله فکر کرده ای ؟ من هم فکر نکرده بودم همین الان ذهنم درګیر این مساله شد . حالا می بینی ذهن ما نویسنده ها چقدر می تواند چیز باشد ؟! پس باید در مورد بعضی چیزها به ما حق بدهید ، زندګی برای ما خیلی سخت تر از مردم عادی است . کلاغ صدایش را برید . شاید هم رفته اما مامان توی آشپزخانه غذا درست می کند و زیر لب چیزهایی می خواند ریتم قشنګی ست هر چند متوجه نمی شوم چه می خواند اما ترکیبش با تق و توق ظروف آشپزخانه صدای دلنشینی بوجود می آورد .