دو گیلاس را از گوشهایم آویخته ام . سرم را تکان می دهم . گیلاس ها به بنا گوشم می خورند . نگاهم می کند . خوشش می آید . وقتی کارهای بچه گانه می کنم می خندد و دستش را زیر چانه ام می کشد .

به ناخنهایم لاک ارغوانی می زنم . دستم را طوری به دست می گیرد که انگار گلی را با احتیاط برداشته باشد . به لبهایش نزدیک می کند و می بوسد . می گوید دستهایت گل های کوکبند به تندی چرخی می زنم . دامنم باز می شود گل ها کنار می روند . دور ، دور من بود . کوکب و بنفشه و رز دیگر چیزی نبودند . من بودم یک زن با تمام وجود روبروی او می چرخیدم با دامن گل گلی بنفش .

همه ی پسر های همسایه به گلهای روی دامنم عاشق شده بودند . اما تو ، به بوی گلی که از چرخش دامن من در هوا پخش می شد داده بودی . برای همین فقط با تو درخت شدم . برای همین صدای تو آب شد و در گوشم جاری شد . بچگی ، کودکی ، نوجوانی هیچ کدام اینها نمی گذرند . ما فکر می کنیم که بزرگ شده ایم و دیگر بچه نیستیم . فقط بچگی مان را در کوچه پس کوچه های زمان گم می کنیم . اولش بچگی مان را گم می کنیم بعدش خودمان گم می شویم . به همین شکل در خط زمان می چرخیم . زاده می شویم و می میریم . زاده می شویم و می میریم . زاده می شویم و می میریم و می میریم . فرق در این است که عده ای نمی میرند . می مانند و ماندنی می شوند و گرفتار ماندگاری ! این قصه هر طرفش را بگردی حیرانی است و از هر طرفش گنگی می بارد . از وقتی درخت شده ام . از همین بالا اقیانوس را هم زیر نظر دارم . از آن طرف از همان سمت اقیانوس هر شب صدای نی لبکی می آید . شاید ، شاید ، شاید ....

پیرزن پنجره را باز می کند بهتر است بگویم پنجره پیرزن باز می شود . خیلی جوان تر شده است از آخرین باری که دیده بودمش . موهایش سیاه شده بود کلاهی به سر داشت و خط چشم کشیده بود . سارافنی چهارخانه پوشیده بود . آشنا می زند . این همان زن است . بله ! همان زن افسرده است . که می خندد . انگار دگیر افسرده نیست .

_ چه کسی گفته افسرده ها هیچ وقت نمی خندند ؟

دوباره می خندد . من که نمی توانم چیزی بگویم اما او می داند که می توانم بشنوم با همان صدای خیس و بارانی اش می گوید :

من

پری گوچک غمگینی را

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد .

 

 

چشمهایش هم خیس شده بودند !

 

                                                                              تبریز26/12/91

پ.ن/ فقر تقاص بی تاویلی انسان است ؟!