آوازخوانی با اعمال شاقه
الف نوازنده تار و گیتار
ف نوازنده تمپو
م نوازنده فلوت
ت نوازنده تمبک و دهل
ر نوازنده آکاردئون
ک نوازنده پرکاشن و خیلی چیزهای دیگر
بچه ها گریم شدند و رفتند که لباسهایشان را بپوشند . همین که روی صندلی سشوار نشستم ج که مدیر برنامه هایم است گیرم انداخت و شروع کرد به خط و نشان کشیدن که اینجا تبریز است و با تهران فرق دارد . ( طوری می گفت اینجا تبریز که انگار من بچه تبریز نیستم !) باید جمعیت را کنترل کنی و از این حرفها . راستش را بخواهید اصلا حرفهایش را نمی شنیدم . اگر هم می بینید حرفهایش را تکرار می کنم و از خودتان سوال می کنید اگر به حرفهایش گوش نمی کردی پس چطور به خاطرشان می آوری و برای ما تعریف می کنی باید بگویم همه اش حدس است . من که زیر سشوار بودم اصلا نمی توانستم صدای ج را به وضوح بشنوم . فقط از حرکت انگشتها و لبهایش که برایم خط و نشان می کشید همه ی اینها را حدس زدم . راستش اینکه دقیقا چه کلماتی بکار می برد چه اهمیتی دارد . لب مطلب مهم است که من متوجه می شدم . لبخندی زدم و سرم را تکان دادم که یعنی فهمیدم که دیگر بس کند وگرنه با این قیچی باغبانی که نمی دانم اینجا چکار می کند انگشتهایت را قطع می کنم . یک قیچی باغبانی کهنه و زنگ زد روی یکی از جعبه های کنار سشوار هست واقعا توجهم را جلب کرد و دیگر به ج و حرکت لبها و انگشتهایش توجهی نکردم . خیلی دلم می خواست از زیر سشوار خم شوم و قیچی را بردارم . حداقل گوشه کارتونی ،چیزی را با آن ببرم . تا به حال از این هوسها کرده اید ؟ مثلا وقتی روی نیمکت پارک نوشته اند تازه رنگ شده انگشت بکشید . گریمور که نمی دانم بهتر است چه چیزی خطابش کنم آرایشگر یا پیرایشگر به سلیقه خودتان یکی را انتخاب کنید . همه کارها را که نباید راوی انجام دهد . راوی بودن عجب کار سختی بود و خبر نداشتم . همان سه گانه ای که عرض کردم ( گ ، آ ، پ ) سشوار را خاموش کرد و ناگهان با صدای تق شاسی سشوار نگاهم را از قیچی و کارتون گرفتم و به او یعنی ( گ ، آ ، پ ) نگاه کردم . اصلا چطور است به او آپگ بگویم ؟ این طوری به هیچ کدامشان هم بر نمی خورد . خلاصه آپگ سشوار را خاموش کرد و از من دعوت کرد تا جلوی آینه گریم بنشینیم . راستش یک چیز آن شب توی ذوقم می زد همه ی گروه لباس ست داشتند جز من . که لباسهایم را در تهران جا گذاشته بودم و زودتر از کنسرت فردا به دستم نمی رسید . مجبور بودم با همین لباسهای خودم کنسرتهای آن شب را برگزار کنم . البته من انتخاب لباسهای معمولی هم وسواس به خرج می دهم . اما خوب با گروه ست نشدم . کاری نمی شد کرد . وقتی در روز اول چنین اتفاقاتی می افتد حس بدی بهم دست می دهد . طوری که فکر می کنم همه چیز تا آخرش بد پیش خواهد رفت .
وای ! وای ! نمی دانید لحظه ای که وارد صحنه می شوم چه حسی به من دست می دهد . هیجان شدید ! دستهایم را از هر دو طرف باز می کنم و لبخند می زنم و صدای جیغ و دست و هورای مردم است . دیگر چیزی جز اینها نه می بینم و نه می شنوم . همین ها برایم کافی است تا پرواز کنم . اما خیلی زود یاد انگشتهای ج می افتم که پرواز ممنوع است . همان جا کنار صحنه پشت پرده ایستاده و نگاهم می مند تا حرکت ناهنجاری نکنم . این ج همیشه ی خدا نگران است و عجله دارد . البته حق دارد . دوران کودکی بدی را پشت سر گذاشته است . پدرش وقتی 40 سال بیشتر نداشت ( ج در آن موقع باید 10 یا 11 سالش می شد ) در توالت سکته کرد و مرد . مادرش بعد از 2 ساعت متوجه نبود شوهرش در خانه می شود . در توالت را به زور باز می کند و می بیند که بله ! کار از کار گذشته است .
مرگ مادرش حتی از مرگ در توالت پدرش هم خنده دارتر است .
مادرش از موش خیلی می ترسیده و گوشه و کنار خانه را سمپاشی می کرده مخصوصا آشپزخانه را . ج می گوید مرگ موش را با یک مایع اسیدی که هیچوقت نفهمیده بود چیست قاطی می کرده و با طی کف آشپزخانه می مالیده است ...
از آنجایی که مادر ج زن حسابگر و مقتصدی هم بوده است ( علاوه بر اینکه از موش متنفر بود و عاشق مرگ موش مالی کردن خانه اش ) در یک عصر دل انگیز بهاری که مشغول درست کردن سالاد بود یک پرخیار از ظرف سالاد کف آشپزخانه می افتد و مادر بدون اینکه یادش باشد همه جا را مرگ موش مال کرده است پره خیار را بر می دارد و توی دهانش می گذارد و می میرد . نتیجه می گیریم مادر ج علاوه بر اینکه مقتصد و از موش متنفر بوده زنی حواس پرت هم بوده است .
وقتی ج مادرش را از دست داد سال اول دانشگاه بود . هدفم از گفتن این چیز ها این بود که بدانید والدینش را به طرزی غیر عادی از دست داده است . پس همین مساله رفتارهای ج را توجیه می کرد و من غرغر کردنهای همیشگی ج را گردن پدری که درت والت سکته کرده بود و مادری که از موش متنفر بود و نمی دانست خوراکی را که زمین افتاده باید بشورد بعد بخورد می انداختم . برگردیم سر صحنه نمی خواهم زیاد از مباحث تکنیکی و تخصصی موسیقی صحبت کنم و حوصله تان را سر ببرم . همین که بدانید من یک خواننده هستم و در حال اجرای کنسرت برای داستان کافی است ( البته می توانید این را به حساب عدم اطلاعات کافی نویسنده از موسیقی هم بگذارید گناه دارد زیاد گیر ندهید او فقط شنونده خوبی بوده است در زمینه موسیقی هیچ کاری از او برنمی آید ).
عادت دارم کنسرت را با یک آهنگ شاد و پرشور آذری شروع کنم و سالن را به وجد بیاورم و بعدش با تماشاگرهایم سلام و علیک می کنم . بعدش دیگر اختیار خیلی چیزها از دستم در می رود . تماشاگر ها و موسیقی هستند که کنسرت را جلو می برند . و من خواننده ای هستم که باید مردم را کنترل کنم تا مبادا از هنر من به وجد بیایند . به این می گویند یک تناقض به تمام عیار ! اینکه هم باید خوب بخوانی و هم نگذاری ملت حال کنند ...عمیق تر که فکر می کنم ماجرا خنده دار هم هست ولی کار دیگری نمی شود من قولهایم را داده بودم . باید به آنها پایبند می ماندم وگرنه امتیاز کنسرتهایم لغو می شد برای همین گاهی وسط آهنگها مجبور می شدم آهگ را قطع کنم و توی ذوق یکی بزنم . ولی در کل همین قطع کردن و توی ذوق کسی زدن هم با حال است . احساس حاکم بودن به سالن به آدم دست می دهد .حتی هر از گاهی با یکی دو تا از تماشاگر ها شوخی هم می کنم . بعضی از دختر ها که جلوتر نشسته اندطور خاصی نگاه می کنند که بایک لبخند جواب نگاهشان را می دهم .
دوست داشته شدن از جانب یک جمعیت عظیم حس خاصی دارد اوائل دست و پایم را گم می کردم اما الان نگاهم به این حس طور دیگری است که بهتر است بیانش نکنم چون عده ای از مردم ما از وزارت ارشاد هم بی رحم تر هستند .
اواسط کنسرت بودم که با چیز عجیبی روبرو شدم تا به حال هیچ کس جرات نکرده بود انجامش دهد . حداقل من در کنسرتهایم ندیده بودم . طوری زبانم بند آمد که ریتم را قاطی کردم و بعد متوجه شدم که دری وری می خوانم و ج خودش را از آن طرف صحنه جر می دهد که جمعش کنم .
چیزی که دیدم واقعا وحشتناک بود سالنی که در آن برنامه اجرا می کردم بالکنی داشت . آن بالا هم عده ای نشسته بودند . نورپردازی سالن طوری بود که من مردمی را که در آن قسمت نشسته بودند نمی دیدم . تنها چیزی که از بالکن بوضوح برایم قابل رویت بود هره بالکن بود . ناگهان متوجه شدم دختری روی هره ایستاده و لباس قرمز وآبی آذری تنش کرده بود . اولش چند قدمی مثل بندبازها روی هره برداشت و بعد شروع کرد با مهارت خاصی به رقصیدن در امتداد هره می رفت و بر می گشت . طوری غافلگیر شدم که حتی نتوانستم آهنگ را قطع کنم . مجذوب حرکات افسونگر دختر شده بودم . از دیدن رقصش واقعا لذت می بردم . اما از طرفی هم می ترسیدم که از روی هره بیوفتد . از طرفی هم ریتم آهنگ از دستم در رفت و دیگر نمی فمیدم چه می خواهم فقط دهانم را تکان می دادم و صدای خودم را می شنیدم و از پائین دیدم دستهایی را می دیدم که بالا گرفته شده بودند و کف می زدند . حتی بدون اینکه برگردم و نگاه کنم متوجه حرکات ج هم بودم اما اصلا تغیری در روند خواندنم ندادم . فقط می ترسیم و مستقیم نگاهم را به دختر دوخته بودم . انگار هیچ جز من متوجه دختر نشده بود . حتی مامورین حراست سالن فقط به من نگاه می کردند و هیچ کس بالا را نگاه نمی کرد . چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود به زور یک دقیقه می شد اما انگار کسی زمان را دستکاری کرده باشد و روی دور کند تنظیمش کرده باشد . آمدن دختر روی هره ، رقص عجیب و افسونگرش ، ایستادن و نگاه کردنش به من و لبخند شیرینش و ناگهان پریدنش و افتادنش درست وسط سالن در راهی که ما بین دو طرف سالن برای رفت و آمد بین صندلی ها بود ...
دختر افتاد !
و صدای من ناگهان بلندتر شد هیچ کس افتادنش را نمی دید . سالن به وجد آمده بود . همه چیز می زدند و نگاه من به کف سالن خیره مانده بود . یعنی واقعا هیچ کس آن جسد خون آلود را نمی دید ؟ نه ! نمی دیدند فقط من بودم که میدیدم آن هم در برهه ای کند از زمان . که نمی توانم بهتر از این برایتان توصیفش کنم . ج هم دیگر خودش را هلاک نمی کرد انگار به کلی از من نا امید شده بود . من مبهوت دختر مانده بودم و ج مبهوت من .
چندبار بغض گلویم را گرفت و نمی توانستم به مردمی نگاه کنم که قادر به دیدن جسد کنار پایشان نبودند . اما ریتم را ملایم نکردم . بچه های گروه از حال من تعجب کرده بودند . حس کرده بودند چیزی درست نیست اما متوجه نمی شدند آن چیز چیست . عرق از سرو رویشان می چکید . می توانم به جرات بگویم شادترین کنسرتی بود که تا به آن روز اجرا کرده بودم . پرده را که کشیدند انتظار داشتم ج به من حمله کند کلی بد و بیراه نثارم کند که سخت در اشتباه بودم سرش را انداخت پائین و رفت انگار قهر کرده باشد . صدای مردم را می شنیدم که اعتراض می کردند چرا زودتر پرده را کشیده اند و هیچ کس نتوانسته بود با من عکس بگیرد . مامورین حراست سالن از خودشان چیزهایی می گفتند تا شاید مردم را راضی کنند . من همانجا پشت پرده خشکم زده بود و تکان نمی خوردم . بچه ها هم به الطبع بناه به تبعیت از من ماتشان برده بود و تکان نمی خوردند یکی از بچه های تدارکات سالن که پسر جوانی بود به سرعت به من نزدیک شد و سوال کرد که چه اتفاقی افتاده است . گفتم که می خواهم سالن را وقتی که خالی شد ببینم . با تعجب نگاهی به من انداخت و رو به بقیه کرد و پرسید شما هم می خواهید سالن را خالی ببینید ؟ بچه ها دور من جمع شدند . با انگشتم روی شقیقه ام فشار آوردم و گفتم چیزی نیست . اصلا نمی دانم چه ام شده است . الان هم فقط می خواهم سالن خالی را ببینم . بعد می آیم که شام بخوریم و برای سانس بعدی آماده شویم .
انگار توضیحاتم قانعشان کرد اما الف با ناباوری نگاهم کرد و دستی روی شانه ام زد و همگی صحنه را ترک کردند .
وقتی هیاهوی مردم قطع شد . از یکی از دست اندرکاران سالن سوال کردم که همه رفته اند ؟
گفت : بله درها را هم بسته ایم . تا برای سانس بعدی آماده شوید .
به آرامی پرده را از گوشه کنار زدم و نگاهی به وسط سالن انداختم ( قبل از کنار زدن پرده پیش خودم می گفتم حتما جسد زیر پای مردم له و لورده شده است . ) اما در کمال ناباوری دیدم جسدی در کار نیست . به تندی پرده را بیشتر از قبل کنار زدم و از روی صحنه پائین پریدم و به همانجایی که دختر افتاده بود دویدم اما در همان نور کم هم می شد فهمید که هیچ جسدی آنجا نیست حتی اثری از خون هم آنجا دیده نمی شد . سرم گیج رفت . دستم را به یکی از صندلی ها گرفتم تا نیوفتم . از تدارکات سالن یکی کنارم آمد و سوال کرد که طوری شده ؟ گفت که رنگم پریده است ... دستم را تکان دادم و گفتم که هیچ اتفاقی نیافتاده فقط کمی خسته شده ام . همین ...
آن شب چیزی در مورد رقص دختر و جسدش به کسی نگفتم . که سوژه دستشان ندهم که فلانی سر صحنه قاطی کرد و بالاخره دیوانه شد . پشت بندش حتما حرفهای دیگری هم می آمد . آخر و عاقبت مطرب گری همین است و ... بیشتر از اینکه به چیزی که دیده بودم فکر کنم به عواقب افشا مساله فکر می کردم برای همین سکوت کردم . همه چیز را انداختم گردن توهم و خطای دید و این حرفها . موقع خوردن شام توی خودم بودم . و با بچه ها حرف نمی زدم . هیچ کدامشان هم جرات نمی کردند با من حرف بزنند . بچه های گروه که بو برده بودند چیزی شده اما می دانستند که باید ساکت باشند و چیزی بروز ندهند . ج هم در سکوت کامل به سر می برد . تصمیم گرفتم خودم را جمع و جور کنم و سانس بعدی را بهتر اجرا کنم . بعد از شام درها را باز کردند و مردم وارد سالن شدند . روز اول بود و استقبال خوبی شده بود . حتی مجبور شدند صندلی اضافی بیاورند . پس از ورودم به صحنه از نورپرداز خواهش کردم بالکن را روشن کند تا به آن قسمت هم دید بهتری داشته باشم .
برنامه را شروع کردم . هرازگاهی نگاهی به بالا می انداختم . تقریبا 45 دقیقه از شروع برنامه گذشته بود که دوباره سر و کله دختر روی هره بالکن پیدا شد . به محض دیدنش نیشم باز شد اما اصلا ندیدم کی بالا رفت فقط دیدم که هست . تمرکزی کرد و شروع کرد به رقصیدن . چشم در چشم من پا می زد و می خندید . طوری که دندانهای سفیدش را می دیدم . تا جایی که می توانستم ریتم موسیقی را تند کردم . او هم حرکت پاهایش را تندتر می کرد . می خندید . باز هم کنترل را از دست دادم و فقط خواندم . من خواندم و خواندم تا اینکه او بالاخره پرید . دقیقا همان جای قبلی . علتش را نمی دانم اما مثل دفعه قبل آهنگ را قطع نکردم حتی مردم را بیشتر از قبل به وجد آوردم . مردم دیگر نمی دانستند چکار کنند . با شیطنت برگشتم و نگاهی به ج انداختم . با انگشتش خطی روی گلویش کشید . وقتی کنسرت تمام شد و با مردم خداحافظی می کردم . برایشان سال خوبی را آرزو کردم و خواستم وقتی که سالن را ترک می کنند مواظب زیر پایشان باشند . همه این حرفم را شوخی تلقی کردند و خندیدند ...
مامور حراست مستقیم زل زده بود به من و نگاهم می کرد .
21/1/92 تبریز
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!