قرمز تمام قد
بعدش سكوت كردي . ساكت بودم نمي دانستم چه بگويم . فقط چيزي آن ته ته ها ذوب شد و از چشمهايم بيرون زد . از آن به بعد يعني از وقتي شعر را برايم نوشتي و خوانديش چشمهايم قرمز شد . جايي خوانده بودم هر كس كه برايش شعر بنويسند . كم كم مريض مي شود . مريضي از چشمهايش هم شروع مي شود . لابد منهم داشتم مريض مي شدم . روز به روز قرمزي چشمهايم بيشتر مي شد اما به تو نمي گفتم . مي خواستم باز هم برايم بنويسي . دوست داشتم . فكر نمي كنم كه كسي دوست نداشته باشد . من كه دوست داشتم . هنوز هم دوست دارم . قرمزي چشمها را با هر كلكي بود از تو پنهان كردم . با آرايش هاي تند . با تغير زود به زود رنگ موهايم هميشه حواست را پرت مي كردم . خوشت مي امد . فكر مي كردي ديوانه ام . دوست داشتي . هر دفعه كه با مدل جديدي مرا مي ديدي مي گفتي " اينبار يك چيز ديگري شده اي !" هر دفعه همين جمله را مي گفتي . اين جمله ات را هم دوست داشتم . وقتي در آينه خودم را نگاه مي كردم دلم هم خون مي شد. هر روز آينه ي ديواري اتاقم را با مجسمه سنگي فيل كه عمويم از هند برايم اورده بود مي شكستم . با شيشه فروش محله مان قرارداد بسته بودم هر روز صبح مي امد و آينه جديدي نصب مي كرد و مي رفت . اوائل فضولي مي كرد . چند بار به تندي و با خشم زل زدم به چشمهايش مثل اينكه از قرمزي چشمهايم ترسيد . ديگر هيچوقت چيزي نپرسيد بي صدا مي امد كارش را انجام مي داد و در اخر هم فيل سنگي را سر جايش مي گذاشت و مي رفت . خرده شكسته هاي اينه ها را دير به دير جمع مي كردم . هفته اي يكبار شايد هم ماهي يكبار . با كفش كه در اتاق راه مي رفتم قرچ قرچ تكه هاي آينه زير پاشنه كفشم مي شكستند و صدا مي كردند.
* * * * * * *
خوب يادم هست هر موقع دلمان مي گرفت مي رفتيم لب پنجره مي نشستيم و سيگار دود مي كرديم . هوا كه سرد مي شد لب پنجره بيشتر حال مي كرديم . پنجره را باز مي كرديم . اولش چند نفس عميق بعدش به قول تو مسابقه پك زدن . آنقدر سيگار مي كشيديم كه صداي من عوض مي شد . يادت هست يك شب به خنده افتادي گفتي حالا ديگه مردي شدي واسه خودت . نگاهت مي كردم . رويت را بر مي گرداندي . نمي توانستي با من چشم در چشم شوي ! اما من فقط تو را مي توانستم ببينم . هر جا كه مي رفتم طوري نگاه مي كردم كه چهره ها را نبينم . حوصله شان را نداشتم . وقتي چهره ها را مي بيني . مجبوري به چشمها و لبها هم دقت كني . اين لا مصبها خيلي حرف مي زنند . طوريكه ديگر نمي تواني چشم از انها بگيري . توي اين شلوغي و هياهو فكر كن بخواهي همه شان را ببيني و وراندازشان كني . بعد هم بيشتر حس تنهايي كني . خيلي بيشتر از وقتي كه نگاهشان نمي كردي سرت پائين باشد بهتر است . بگذار بگويند سربزير و امل است . خجالتي است نمي تواند سرش را بلند كند . راستش آخرين بار كه دلمان گرفت لب پنجره نمانديم پائين دويدم دنبالم آمدي يادت هست ؟ رفتم به زير زميني كه 10 سالي مي شد كسي واردش نشده بود . لباسم را كندم . هاج و واج مانده بودي . مضطرب بودي و نمي دانستي چكار كني . حيف كه طوفان شد و برق رفت و براي هميشه در تاريكي گمت كردم ...
يك شب كه باران مي باريد زنگ زدي ، گفتی بيا جلوي پنجره من گفتم از پشت شيشه باران خورده ديده نمي شوي . دستت را كشيدي روي شيشه و بخارش را پاك كردي . واضح نمي ديدمت .لابد تو هم مرا واضح نمي ديدي . هميشه از چيزي مي ترسيدي مي گفتي مي ترسم روزي زنگ بزنم جواب ندهي . نمي فهميدم چرا نبايد جوابت را بدهم . اما دلم نيامد آن حس عاشقانه را به هم بريزم اداي دختر هاي 18 ساله را درمی اوردم و گفتم كه اگر بوي زن دیگری را حس كنم مي روم . تو هم بد جور باورت شد . يك دستي زدم و گرفت . مي داني برايم مهم نبود كه چند نفر ديگر را هم دوست داشته باشي يا نداشته باشي معني دوست داشتن براي هر دوي ما متفاوت بود من اينرا خيلي بعد فهميدم . همان وقتي كه كم آوردم و فقط زير بارن گريه كردم تا نيبيني ...
* * * * * * *
ايستاده ام جلوي آينه به موهاي دو رنگم نگاه مي كنم از ريشه تا زير گوشهايم سياه هستند رنگ طبيعي خودشان ، از آن به بعد تا نوك موها يك رنگ بلوند كهنه و كدر است . از وقتي رفته اي ديگر رنگشان نكرده ام . به دقت وارسي شان مي كنم . كار هر روزم است حتا گاهي دسته دسته شان مي كنم و هر دسته را در يك روز مي شمارم . نبايد كم شوند . موهايم را بيشتر دوست داشتي . هر رنگ كه مي كردم مي گفتي" اينبار چيز ديگري شده اي !" . فقط قرمز را امتحان نكردم . وقت نشد . بارها شده رنگ را اماده كرده ام اما در آخرين لحظه چيزي كه نمي دانم چيست مانعم شده . مي خواهم آن صدا را بار ديگر بشنوم . مي خواهم دهانت را نزديك گوشم بياوري و نفست را روي گردنم حس كنم و بعد هم بگويي " اين بار چيز ديگري شده اي ..."
كاسه هاي استفاده نشده رنگ را مي گذارم لب پنجره كه اگر آمدي ببيني . ببيني چند بار خواستم چيز ديگري بشوم و بدون تو نشده ام . آخرين بار كه شمردمشان 25 كاسه آنجا بود الان را نمي دانم . رنگ داخل كاسه ها خشك شده و تيره تر از وقتي هستند كه تازه درستشان كرده بودم . قلم مو هم خشك شده و چسبيده به ته كاسه لاي خمير رنگ . هر موقع رنگ مي خريدم كاسه و قلم مو هم مي خريدم . فروشنده هميشه تعجب مي كرد يكبار گفت كاسه و قلمو را بشوئيد مي توانيد دوباره ازشان استفاده كنيد . طوري نگاهش كردم كه ديگر ادامه نداد . او هم از چشمهاي قرمزم ترسيد شايد . از هر كدام 50 / 60 تايي خريدم تا ديگر به آن مغازه بر نگردم . اگر مي ماندم حتما مي پرسيد تو كه اينهمه رنگ قرمز مي خري چرا موهايت قرمز نمي شوند ؟ چه جوابي داشتم بدهم جز اينكه تو چه مي فهمي اين بار چيز ديگري شده اي يعني چه ؟!
* * * * * *
موهايم روز به روز بلند تر و ژوليده تر مي شوند . . شايد اگر رنگ موهايم قرمز شود برگردي . برگردي و بگويي " اين بار يك چيز ديگري شده اي" . با كليپس موها را چند دسته كرده ام . دستم مي لرزد . قلمو را به زور بر مي دارم و رنگ را به موهايم مي مالم . قلمو را از ريشه مي كشم تا ساقه و نوكشان . خنكي خمير رنگ را روي پوست سرم حس مي كنم . كمي سردم مي شود . بوي تندي دارد . تحمل مي كنم ادامه ميدهم . موهاي تنم سيخ شده اند . پوستم مثل پوست مرغ پر كنده نقطه نقطه شده . دسته دسته جدا مي كنم از ريشه به ساقه از ريشه به ساقه .
حتا پيشانيم را رنگ كرده ام . روي بروشور نوشته نيم ساعت تا سه ربع . سردم شده بازوهايم را مي مالم نقطه نقطه پوستم را زير نوك انگشتانم حس مي كنم . مي روم جلوي بخاري دستهايم را رويش مي گيرم آنها هم قرمز شده اند تا مچ . انگار كه اصلا از قلمو استفاده نكرده ام . نايلون هم پشتم نينداختم حتما موهايم پشتم را هم قرمز كرده اند . بالشي مي آورم جلوي بخاري دراز مي كشم . كمي گرم شوم . چشم هايم را كه باز مي كنم مي بينم جاي ديگري هستم . يك دنياي قرمزهمه چيزش قرمز بود موهاي من . لباسهايم . همه چيز و همه كس همينطور بودند . مردها زنها بچه ها همه موهايشان قرمز بود و پوستشان به شدت سفيد و از سر تا پا قرمز پوشيده بودند . چشمهايشان هم مثل من بود حتا بدتر از من . براي آنها هم كسي شعر خوانده بود ؟ كسي در گوششان گفته بود؟ آسمان اندكم / نا چيز مي افتم / در دريچه اي يا تمنايي / هر چند سياه / راهي به گيسويت يافته ام / نفس نفس مي بافم / تاريكي پوستم را / به اندامي / بي صدا مي ريزم / لال بر مي خيزم / عرق مي چكد / از روشني هايت
همه شان شاعري گم كرده داشتند مثل من ؟!
* * * * * *
ساعت كه 10 مي شود خودبخود از خواب بيدار مي شوم منتظرم زنگ بزني و بيدارم كني و بپرسي چه خوابي ديده ام ؟. منهم شانه هايم را بالا بيندازم و بدروغ بگويم يادم نيست اما خوب يادم باشد. ديشب در معبد سنگي گير افتاده بودم و شكمم چند برابر الان بود و سيلي از سوسك به طرفم جاري شده بود . نه كه عين فيلم موميايي سوسكها مي آمدند مرا بخورند نه . مي امدند كه من آنها را بخورم . مشت مشت برشان مي داشتم مي چپاندمشان توي دهانم . خرچ خرچ مي جويدمشان . گاهي نيم تنه يكي از دهانم آويزان مي ماند و دست و پا مي زد زير لبم را قلقلك مي داد . منهم براي اينكه خلاصش كنم با دستم محكم مي كوبيدم روي لبم . با زبانم ته مانده سوسك را ليس مي زدم . تنها بودم . من و بودم سيل سوسكهايي كه تمام نمي شدند و بايد همه شان را مي خوردم . هيچوقت نگفتم از روزي كه ديدمت خوابهايم ازين دست بودند . همان يكبار كه دستهايم را حلقه كرده بودم دور گردنت و مي بوسيدمت عطرت حك شد توي ذهنم . وقتي به تو فكر مي كنم عطرت را هم مي حس می کنم . مي داني هميشه در همان لحظه ي بوسيدن قطع مي شود رويايم و بعدش اتفاق وحشتناكي مي افتد . يكبار ديدم رفته ايم زير يك ناقوس خيلي بزرگ در يك كليسا همديگر را مي بوسيم من همان لباس آبي را تنم كرده بودم تو چنگ مي زدي بر كفلهايم و دامنم را بالا مي دادي كه ناقوس دنگي كرد و من لرزيدم وتو افتادي و بعدش هر چه بود رعشه بود .
ديگر به خاطرشان هم نمي اورم بس كه تكراري شده اند .
* * * * * *
يادت هست برده بودمت بازارچه قديمي و كهنه را نشانت مي دادم نزديك محله قديمي پدرم . جريان چتر خريدنم را تعريفت كردم . خنديدي و گفتي از همان بچگي كله شق بودي ! شك به جانم افتاد كه اين اتفاق واقعا افتاده بود يا نه؟ من در ان روز باراني واقعا با جيغ و داد مادرم را وادار به خريد چتر قرمز كرده بودم يا نه ؟ اما صداي جيغ و دادم هنوز توي گوشم هست. اويزان شدنم از چادر سرمه اي و گلدار مادر يادم هست . صداي كفشهاي پاشنه بلندش روي آسفالت كهنه و خيس بازارچه يادم هست . پاهاي سفيدش از زير چادر گلدار هنوز يادم هست . هر وقت به محله پدر مي رفتيم چادر سرش مي كرد . اين را هم يادم هست . اما يك جاي كار مي لنگد . يك چيزي درست سر جاي خودش نيست . انگار همه شان رويا بوده . مثل همان خوابهايي كه مي بينم . مثل همان بچه اي كه ازم به زور گرفتندش . توي لگن بنايي سوزاندندش . چرا بچه را سوزاندند ؟ چرا جزغاله اش كردند ؟ چرا بچه نمرد ؟ فقط ديگر سفيد نبود مثل خودم . سياه پوست شده بود و به لگن بنايي چسبيده بود آوردمش گذاشتمش روي يكي از طاقچه هاي خانه . به بچه نمي شد دست زد پودر مي شد اما تكان مي خورد . اول مي ترسيدم اما كم كم به بچه سوخته ام عادت كردم . دوستش داشتم . عاشقش شدم . به هر جان كندني بود شير مي خوراندمش . توي همان لگن بغلش مي كردم . بعد دوباره برش مي گرداندم روي طاقچه . مي گفتند ديوانه شده اي . مجسمه را شير مي دهي ؟ زبانم نمي چرخيد بگويم اينكه از اول مجسمه نبود . خودم زائيدمش . خودتان قصد جانش را كرديد چون پدر نداشت . دستهايم را گرفتيد جلوي چشمهاي خودم سوزاندينش . صداي ضجه هاي خودم يادم هست انگار كه عين واقعيت بود . ضجه مي زدم . اشك مي ريختم . اما وقتي اتش خاموش شد رهايم كردند. تكان مي خورد. وقتي چشمش به من افتاد خنديد . داد زدم زنده است . همه شان ترسيدند و در رفتند . چتر راكه ديگر ندارم اما بچه هنوز روي طاقچه است وقتي نزديكش مي شوي بوي سوختگي را هنوز هم مي شنوي .
ادامه دارد.... * * * * * *
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!