قرمز تمام قد2
اينجا هيچ چيزي نيست كه نگرانم كند . همه چيز آرام است اما يك دلشوره عين خوره افتاده به جانم . نمي فهمم چرا در اين خانه بند نمي شوم . شبها دلم ميخ واهد بعد از اينكه همسرم خوابيد از خانه بيرون بزنم . چكمه هاي چريكي قديمي ام را در كمد جاكفشي زير كفشهاي ديگرم پنهان كرده ام كه از كسي پيدايشان نكند . شبها يك اوركت آمريكايي قديمي مي پوشم با همان چكمه هاي چريكي . كمتر كسي متوجه زن بودنم مي شود . نمي دانم دنبال چه مي گردم اما چيزي در اين خانه آزارم مي دهد . اينجا چيزي هست كه نمي دانم چيست و متعلق به من نيست . خيابانها مرا جذب مي كنند . به جاهايي مي روم كه قبلا فقط با ماشين از انجا رد شده ام . پياده رفتن و نفس كشيدن چيز ديگري است . قدم قدم گز كردن پياده رو چيز ديگري است . در يكي ازاين شبگردي ها با نيل آي آشنا شدم . دختري كه مثل خودم چكمه چريكي به پا مي كرد شبها در خيابان به دنبال چيزي مي گشت و حس مي كرد در زندگي اش چيزي هست كه متعلق به او نيست ! هيچ وقت با هم قرار مدار نمي گذاشتيم اما خيلي پيش مي آمد كه به هم بر مي خورديم و بقيه راه را باهم ادامه مي داديم . نزديك صبح از هم جدا مي شديم . نيل آي درد داشت . منهم درد داشتم . پشت سرش چيزي اذيتش مي كرد . منهم پشت سرم درست بالاي گردنم يك برآمدگي بود كه نمي دانستم اثر چيست ؟ با او خيلي در موردش حرف زديم يعني عقلمان به جايي قد نداد . يك شب چراغ قوه اي با خودش اورد و گفت موهايش را از هم باز كنم و آن قسمت را به دقت نگاه كنم ببينم جاي چيست . موهايش سياه سياه بودند و تارهايش ضخيم . در تاريكي خيابان روي جدول كنار پياده رو نشست و پاهايش توي شكمش جمع كرد . روسريش را از سرش برداشت و گفت به دقت ببين . راستش مي ترسيدم . مي ترسيدم به دقت نگاه كنم . مي دانستم هر چه هست منهم از همان دارم . گفتم كجاست ؟ خودت نشانش بده . دگمه چراغ قوه را زدم و روشن شد نورش را به طرف بالا گرفته بودم و منتظر بودم نيل اي جايي را كه درد مي كرد رويش انگشت بگذارد . او با انگشتش زير موهايش را مي گشت و من به رد نور در بالاي سرم تماشا مي كردم . چراغ قوه را تكان تكان مي دادم و پايم را به آرامي به هم مي كوبيدم . گفت : بالاخره پيدايش كردم اينجاست ببين . موهارا به دقت از هم باز كردم . برجستگي را مي ديدم جاي زخم بود و بخيه . اما نه زخم معمولي . يك چيزي مثل جراحي . برامدگي خيلي سفت بود مثل اينكه جمجمه هامان هم شكافته شده بود . از اين مساله چيزي به نيل آي نگفتم . خواستم مطمئن شوم و الكي نگرانش نكنم . از وقتي از هم جدا شديم به طرف خانه خودمان راه افتادم همه اش دستم را مي بردم زير شالم و جاي زخمم را مي ماليدم . درست مثل زخم نيل آي بود حتا ضخامت و اندازه زخم !
مي داني در خيابان يكي ديگر هم بود كه خيلي شبيه تو بود . با نيل آي اسمش را گذاشته بوديم شكارچي . تفنگي به دوش مي انداخت و مثل ما مي گشت . كمي با ما فرق داشت اما قيافه اش عين تو بود . از تو چيزي به نيل آي نگفته بودم . از كنارش كه رد مي شديم نيل آي شروع مي كرد به ريز ريز خنديدن . خيلي دلم ميخواست به پشت سر او هم دست بكشم .
* * * * * * *
وقتي خانه پدرم بودم . يك سايه اي بود كه خيلي با هم جور بوديم . شبها به اتاقم مي آمد وساعتها با هم حرف مي زديم . سايه چيزهاي زيادي داشت به من ياد بدهد . كم كم به اين نتيجه رسيده بودم فقط او مي تواند دوست خوبي برايم باشد . از همه بريده بودم به محض تاريك شدن هوا شمعي بر مي داشتم و به اتاقم مي رفتم . شمع را روي ميز پايتختي مي گذاشتم و سايه پيدايش مي شد . سايه من !. سايه ام كمي از من بزرگتر مي زد . گرد و قلمبه بود بر خلاف من . پستانهاي خيلي بزرگي داشت . عجيب اينكه پرگويي هايش حوصله ام را سر نمي برد . چرايش را نمي دانم . يك شب كه سايه آمده بود من روي تختم نشسته بودم و او روي ديوار . او حرف مي زد و حرف مي زد و مي زد . ناگهان مادربزرگم در را باز كرد و وارد اتاق شد . هر دو خيلي ترسيديم . اما سايه وحشت كرده بود و در حاليكه با دستهايش پستانهايش را مخفي مي كرد جيغ مي زد . مادر بزرگ به دقت وراندازش كرد و به حرفها و اعتراضات من به اينكه بي اجازه و ناگهاني وارد اتاقم شده اصلا توجهي نمي كرد . سايه هم از ترس مي لرزيد . مادر بزرگ دور تختم راه مي رفت و به فكر فرو رفته بود . بعد گفت :ببينم تا به حال اين زنيكه تورا جايي برده ؟ گفتم اين منم ! چرا بهش مي گي زنيكه ؟ دستش را با عصبانيت تكان داد و گفت : مزخرف نگو بچه . به تندي يقه پيراهنم را گرفت و آنرا از هم دريد و گفت : ببين تو كرست تنته . پستوناي اينو ببين خيلي بزرگتر و آويزونن . بعد هم بشكني زد رو كرد به سايه و گفت :آهاي تو چرا كرست نمي پوشي ؟ سايه دستهايش را روي شقيقه هايش گذاشت و جيغي زد و ناپديد شد ....
مادربزرگ با صداي بلند خنديد و من مات و مبهوت فقط نگاه مي كردم . سايه از آن روز به بعد پيدايش نشد
* * * * * * *
من سايه خودم را خورده ام . شبها كه خيابانگردي مي كنيم . نيل آي سايه دارد . شكارچي هم سايه دارد . فقط من بي سايه مي چرخم . نمي دانم كجا آن سايه بدلي سايه خودم را به خوردم داد هيچ به ياد نمي اورم . نيل آي چشمهايش گرد شده بود وقتي فهميد سايه ندارم . بعد هم شانه هايش را بالا انداخت و گفت : خوب اينطور فكر كن كه تو متفاوتي .مي گويم خوردن سايه خودت دردناك است . حالا اگر از اول نداشتي اش يك چيزي اما اينكه يكي به خوردت داده باشدش . يك طوري مي شوي . شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد : راستش سايه برايم مهم نيس اتفاقا شبها نمي ترساندم اگر نباشد قدراين اتفاق را بدان !
يك شب كه تنها مي گشتم . دستهايم در جيب اوركتم كرده بوده بودم . شكارچي را ديدم كه جاي خلوتي پيدا كرده و در يك حلبي آتشي روشن كرده است . به آرامي نزديك شدم . تا مرا ديد كمي خودش را كنار كشيد تا كنارش بنشينم .
گفت دختر سايه امشب تنها مي گردي ؟
گفتم من سايه ندارم . سايه ام را خودم خورده ام .
با صداي بلند خنديد و گفت : نه تو از سرزمين سايه ها امده اي . تو دختر سايه اي .
گفتم مادربزرگم مي گويد من خودم آن را خورده ام .
گفت : مادربزرگت نمي خواهد تو بفهمي از كجا امده اي .
خيلي شبيه تو بود . حتا صدايش . حتا خنديدنش . مخالفتي نكردم فقط گوش مي كردم . او حرف مي زد . از سرزمين سايه . از سفر باد و از رقص اتش . از سبيلهاي پرپشت . تو بهتر از من و نيل اي راه را بلد بودي . وقتي شبها با تو همقدم مي شدم . به جاهاي ديگري مي رسيديم . به جنگل . به بركه . يا كوهستان . نيلاي هيچوقت باما نمي امد . از تو خوشش نمي امد . مي گفت از طرز نگاه كردنت و شكل لبهايت بدش مي آيد . شانه هايم را بالا انداختم و گفتم هر طور راحتي . نمي دانست تورا از سالها پيش مي شناسم . از جايي كه نمي دانم كجاست .
وقتي در جنگل دستم را بر تنه سفت و سخت درخت مي كشيدم يا توي نهر دنبال سنگ مي گشتم كه جاي پاي مطمئني باشد يا از لابه لاي انبوه شاخ وبرگ درختان چشمم به هلال سرخ ماه مي افتاد دلم ميخواست با آتشي كه هر شب روشن مي كرديم و من كنارش مي نشتم و زانوهايم را بغل مي كردم ذوب شوم و جذب زمين گردم. بشوم قسمتي از همان جنگل . وقتي اين احساسم را به توگفتم چشمهايت برقي زد و گفتي : اين يعني يكي شدن با هستي اطرافت و حس محو شدن با ماه و ريختن با باران و دويدن با باد . اين بخش بزرگي از آرامش است . ميدانستي ؟
سرم را به نشانه تائيد تكان دادم . خيره نگاهم مي كردي و ادامه میدادی : ريخته شدن در تن زن ....
داغ شده بودم گونه هايم شعله مي كشيد آرام گفتم : اميخته شدن با تني گرم . به گرمي همين آتش . و اين نوع مكالمه شده بود زبان مشترك ما تا سپيده دم. شبهاي زيادي را به اين شكل با هم به صبح رسانديم. وقتي بيدار مي شدم . متوجه مي شدم كه بعد از اينكه به خواب رفته ام مرا به خانه ام برگردانده اي . هرچه پيشتر ميگذشت شرمم مي ريخت و كلمات راحت تر و زيباتر بر زبانم جاري مي شد . شبي كه شعله هاي آتش در چشهايم به رقص درامده بودند با صداي بلند مي خواندم : ريخته شدن به زمين بارور . جذب شدن در خاك خيس . چندي بعد سربرآوردن جوانه هاي سرخ از همان نقطه زمين ...
كمي سكوت كرديم . ديگر نمي توانستم چيزي بگويم . به نرمي گفتي : هيچ كس ندانست كه شب در تن سپيده چه ريخت كه صبح سرخ بر خاست . تا تن داغ شب هست هيچ سپيده اي باكره بر نمي خيزد .
اين را گفتي و كنار آتش دراز كشيدي و به خواب رفتي .
* * * * * * *
كنار بركه ايستاده بودم و ماه كامل را تماشا مي كردم . شكارچي كنار اتش نشسته بود . هر از گاهي هيزمي درون آتش مي انداخت . هردو ساكت بوديم . صداي ترق و توروق سوختن چوب را با شرشر آب دوست داشتم . آرام بودم اما مي سوختم . پيراهن سرخي به تن داشتم و پابرهنه بودم . ناله ي پرنده اي از جا پراندم . شكارچي گفت : نترس فقط يك پرنده است . اطمينان و آرامش چشمهايش دوباره آرامم كرد . كم كم صداها برايم عادي شدند . ديگر با صداي خرخر خوكها و جيغ و داد شغالها و خرناس خرس از جا نمي پريدم . شكارچي مي گفت : جنگل پر از صداهاي درون ماست . پر از وهم و ترس ماست . اين درون ماست كه صداها را برجسته مي كند وگرنه اين صداها در روز هم هست .
آن شب چيزي در من شعله مي كشيد . گردنم را ماليدم و دستم را به يقه پيراهنم سراندم . دگمه ها را يكي يكي باز كردم . شانه هاي مهتابي ام پيدا شد . موهايم را پشت شانه انداختم و پيراهنم را از بالا تنه ام پائين كشيدم . پيراهن به نرمي از برآمدگي رانم سرخورد و افتاد . از دايره سرخ پيراهن به چالاكي بيرون پريدم .
چشمهايش شعله ور شده بودند . به او پشت كردم و به طرف بركه رفتم . گرمي نگاهش را كه از گردن تا پاهايم مي لغزيد با تمام وجود حس مي كردم . لب آب برگشتم و گفتم : بيا ...
يك پايم را در آب فروبردم و كمي صبركردم. آب خنك بود و من نه ! جلوتر رفتم پاهايم تا زانو در آب فرو رفته بود . شكارچي همانجا ايستاده و مبهوت نگاهم مي كرد . اينبار لبخند زدم . با دست دعوتش كردم . جز صداي آبي كه در آن حركت مي كردم و صداي نفس زدنهاي خودم هيچ نمي شنيدم . نزديك شدنش را از پشت سر حس مي كردم . لحظه اي تمام عضلات تنم منقبض شد . دستهايي مردانه وزبر دور كمرم حلقه شدند . از پشت گردنم نفسي داغ روي شانه ام لغزيد . سرم را عقب بردم و نفس عميقي كشيدم و چرخيدم و اندام مردانه اش را در بر گرفتم .
* * * * * * *
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!