قرمز تمام قد3
در اين شهر زبان كسي را نمي دانم . حتا نمي فهمم مردي كه با من زند گي مي كند چه مي گويد . صبح كه از پياده روي برمي گردم صبحانه ای حاضر مي كنم . با دست به شانه اش مي زنم و بيدارش مي كنم . در سكوت مي خورد و مي رود . آرامترين موجوديست كه تا به حال ديده ام . حتا تلاش نمي كند با من حرف بزند . صبح مي رود شب برمي گردد . ارتباط من و او در همين حد است و تمام ! نمي دانم چرا با من زند گي مي كند ؟ شايد او را هم مثل من بدون اينكه خودش متوجه باشد و بخواهد اينجا آوردندش. پشت سرش را لمس كردم جاي زخمي وجود ندارد . صاف و سالم است . مثل خيلي هاي ديگر مثل آن وقتها كه من اينجا نبودم . مثل بچه گي هايم . مثل ان وقتي كه گوشهايم سوراخ نداشت اما عاشق گوشواره هاي قرمز و پلاستيكي شده بودم در همان مغازه اي كه چتر را ازش خريديم زير بازارچه . به هر جان كندني بود گوشواره ها را خريدم . كمي بزرگ شده بودم . با جيغ و داد نمي شد چيزي را خرید . اما من آن گوشواره ها را خريدم . حتا به خاطر انها گوشهايم را سوراخ كردم . مادر مي گفت گوشواره هاي طلايت را بزن . صبر كن زخمشان خوب شود بعد اين پلاستيك ها را از خودت اويزان كن . به حرفش توجهي نكردم . من براي آن گوشواره ها گوشهايم را سوراخ كرده بودم . گوشواره هاي قرمز پلاستيكي خوشگل كه از چندين حلقه كوچك بهم پيوسته شكل گرفته بود و حالتي آويز داشت . هر موقع سرم را تكان مي دادم از برخورد حلقه هاي پلاستيكي صداي قشنگي بلند مي شد و من كيف مي كردم . سرم را تكان مي دادم و موهاي مشكي ام مي ريخت توي صورتم و بعدش سرم گيج مي رفت . عادت داشتم وقتي سرم گيج مي رفت با دستهايم سرم را از پشت نگه دارم . خوب يادم هست زخمي نبود آن موقع ها .
به يك هفته نكشيد سوراخ گوشهايم چرك كردند . درد داشتم . هر موقع لاله گوشم را فشار مي دادم عفونت بيرون مي ريخت . بوي بدي داشت . مادر عصباني شده بود . از گوشواره هاي قرمز بدش مي امد . مي گفت شبيه چيزهايي است كه رقاصه ها از خودشان اويزان مي كنند . مخصوصا هم كه باعث شده بودند گوشهايم چرك كند بيشتر از انها بد مي گفت : مدام سرزنش مي كرد كه بچه مگه گوشواره هاي به آن شيكي برايت خريدم چشه؟ تازه طلا هم هستند چرا نمي زنيشان؟ اصلا متوجه نمي شد من نمي توانستم هر گوشواره اي را بزنم . من فقط به خاطر آن گوشواره ها بود كه گوشهايم را سوراخ كرده بودم .
* * * * * * *
راه جنگل را ياد گرفته بودم . گاهي دوست داشتم تنها بروم . بدون شكارچي . بدون نيلاي . همان راه را كه با شكارچي مي رفتيم پيش می گرفتم ومی رفتم. نمي ترسيدم . در تاريكي شب از دور نوري ديدم .نزديكتر رفتم . صداي گفتگو مي امد اما متوجه نمي شدم چه مي گويند . نخواستم زياد نزديك شوم اما صداها آشنا بود . كنجكاو شدم . صداي شكارچي را شناختم كه با يك زن مشغول گفتگو بود . دوباره خواستم راهم را كج كنم و دور شوم . اما صداي زن هم آشنا مي زد . هرچه كردم يادم نيامد. صداي زن خيلي آشنا بود . انگار جاي زخمم داشت سر باز مي كرد . يك چيزي توي سرم وز وز مي كرد و به جنب و جوش افتاده بود . طوري بهم ريختم كه نمي توانستم خودم را كنترل كنم . بايد مي فهميدم ان زن كيست . صدايش داشت مرا مي كشت ! ديگر نمي فهميدم آنها به چه لحني با هم گفتگو مي كردند . به طور ناگهاني جلو چشمشان ظاهر شدم . سايه بود . مثل همان وقتيكه روي ديوار اتاقم ظاهر مي شد و به دروغ مي گفت فقط مي توانم اينجا ظاهر شوم . چند لحظه اي سكوت بود نميدانم شايد هم من چيزي نمي شنيدم . شكارچي از جايش بلند شد و به طرف من امد انگار متوجه شد حالم خوش نيست . گوشهايم آژير مي كشيدند . نمي فهميدم چه مي گفت فقط با تعجب نگاهش مي كردم . سايه با دستهايش پستانهايش را گرفته بود . از جايش تكان هم نخورد . حس مي كردم يك ديگ مسي روي سرم گذاشته با چوب به ان مي كوبند. لحظه اي چشمهايم را باز كردم روز بود روي يك چيزي كه خوابيده بودم و شكارچي مرا با خود مي كشيد . سايه نبود دوباره خوابيدم . شب دوباره چشمهايم را كه باز كردم سايه كنار شكارچي راه مي رفت و من باز هم هيچ نمي شنيدم اما از حركات دست سايه معلوم بود بحث مي كنند . چشمهايم را بستم . نبايد ان شب به جنگل مي رفتم آنهم تنها . نبايد ان صدا را مي شنيدم . حس مي كردم ديگر به شكارچي اعتماد ندارم . اخر او گفته بود سايه اي كه مستقل بتواند زندگي كند وجود ندارد . خودش گفته بود او كه شبها به اتام مي امده خود سايه ام بوده اما من الان چيز ديگري ميديدم . او با يك سايه مي توانست حرف بزند آنهم همان سايه اي كه سالها مرا بازي داده بود . و صدايش مرا كر مي كرد .
مي سوختم . انگار كه تمام تنم را با آهن گداخته داغ كرده باشند . درد داشتم . به خودم مي پيچيدم . شكارچي نمي فهميد چه شده . منهم نمي توانستم حرف بزنم . نميدانستم مرا كجا مي برد . فهميده بودم كه به شهر نمي بردم چون اگر به شهر مي رفتيم تا به حال مي رسيديم . وقتي از حال مي رفتم سوزش پوستم را حس نمي كردم اما وقتي بيدار بودم حس مي كردم روي پوستم مواد مذاب ريخته اند . به خصوص هر موقع دست شكارچي با تنم تماس پيدا مي كرد . آن نقطه آتش مي گرفت انگار . فقط مي توانستم فرياد بزنم . پشتم از هم شكافته مي شد . وقتي شكارچي را وادار مي كردم پشتم را ببيند به من مي فهماند كه هيچ چيزي نمي بيند و پشتم سالم است . نفهميدم چند روز راه رفت و مرا به دنبال خودش كشيد اما پائيز رسيد و جنگل زرد و قرمز مي شد . به موهايم نگاه كردم موهايم نارنجي و قرمز مي شدند . اينه اي نداشتم چشمهايم را هم ببينم . دهانم مزه خون مي داد . حس مي كردم چند لحظه پيش جگر خام جويده ام . شكارچي شبها استراحت مي كرد . برايم حرف مي زد . من در سكوت گوش مي دادم . گاهي حرفهايش سوزش تنم را بيشتر مي كرد اما نمي دانست حرفهاي او حالم را بد مي كند . وقتي تنم مي سوخت فقط مي توانستم فرياد بكشم . چشمهايم قرمز مي شدند . خودت گفتي . مي ديدي كه قرمز مي شوند به رنگ خون . من نه وسايل آرايش داشتم كه قرمزي چشمهايم را با ان پنهان كنم . نه توانش را داشتم و نه مي خواستم . تو هيچوقت مرا تا اين حد لخت و بي پيرايه نديده بودي . تغير رنگ موهايم را هم ميديدي ." گفتي : داري تبديل مي شوي به يك چيز ديگر ." نگفتي اينبار يك چيز ديگري شده اي . منهم كه نمي توانستم حرف بزنم و بگويم همه اش را به خاطر تو كرده ام . معلوم نبود خوشت مي آيد يا نه . اما موشكافانه نگاهم مي كردي . نمي گذاشتم زياد نزديك بشوي تحملم كم شده بود . بعد از چند روز كمي بهتر شدم . مي توانستم روي پاي خودم بايستم . چند قدم عقب تر از تو دنبالت مي آمدم . شب كه مي شد آسمان را نگاه مي كردم . دلم براي نيلاي تنگ شده بود . مي دانستم كه او هم به من فكر مي كند . ياد حرفهايش در مورد تو افتادم . دو قطره اشك ريختم . ديدي كه گريه مي كنم . خواستي اشكهايم را پاك كني . يادم نبود نبايد به من دست بزني . خودم را رها كرده بودم در كنارت . اما همين كه نوك انگشتت به صورتم خورد سوختم . انگار انگشتهايت آهن گداخته باشند تنها كاري كه مي توانستم بكنم فرياد زدم . مانده بودي كه چه شد و من عين ببر زخم خورده به خودم مي پيچيدم و فرياد مي زدم . دهانم بيشتر از قبل مزه خون به خود گرفت . عق مي زدم . پيش خودم گفتم همين الان است كه خون بالا بياورم . ناگهان شروع كردم به دويدن و از تو دور شدن . صدايم مي كردي اما نديدم كه دنبالم بيايي . شب را تا صبح دويدم . لحظه اي مي ايستادم كه نفسي تازه كنم صدايت را از دور مي شنيدم دوباره مي دويدم .
ظهر شده بود و ديگر رمقي برايم نمانده بود لبهايم ترك برداشته بودند و پاهايم زخم و زيلي شده بود . تپه اي را جلوي رويم داشتم . فكر كردم اگر به آن طرف تپه بروم . ديگر نمي تواني پيدايم كني . وجود ان تپه خشك و خالي در كنار جنگل عجيب بود . كفش به پا نداشتم . كف پاهايم خون آلود شده بود . تير مي كشيد . نمي توانستم پايم را صاف روي زمين بگذارم . زخمهايش مي سوخت . روي لبه پاهايم راه مي رفتم . به هر جان كندني بود خودم را بالاي تپه رساندم . مقبره اي آن بالا بود . تصميم گرفتم شب را آنجا بگذرانم . مقبره را از سنگهاي سياه ساخته بودند . چند شمع دور برش روشن كرده بودند . نمي دانم چرا ماهيچه هاي صورتم منقبض مي شدند . يك طرف صورتم تيك گرفته بود . عكس روي سنگ مقبره متعلق به جواني بود هم سن و سال خودم از روي تاريخ تولدش فهميدم . همان سال و همان روز ! صداها دوباره شروع شدند چيزي توي سرم كوبيده مي شد . خيلي آشنا بود اين چهره . صدايي شروع كرد به خواندن شعر . پرسيدم كسي اينجاست ؟ صدا زيبا بود بوي عطر خنك و خيسي در اطرافم جريان پيدا كرد . وقتي چشمهايم را باز كردم ديدم روي سنگ سياه خوابم برده . رد اشكهايم روي سنگ سياه و براق را لك كرده بود . انگار تازه يادم آمد چه شده بود . تازه فهميدم كجا هستم تو كيستي . ان عكس روي سنگ كيست . چند روز بالاي كوه ماندم و فقط داد زدم و گريه كردم . نه اين طرف تپه را مي ديدم نه آن طرفش را . طوري كه يادم رفت از كدام طرف امده بودم . صداي تو هم نمي امد ديگر . هر چه بود صداي شعر خواندن جواني بود كه عكسش روي سنگ بود . آن عطر سرد و خنك هم مال او بود كه مشامم را مي نواخت . ديگر نمي سوختم . انگار آن داغي كه پوستم را مي سوزاند با عطر و صداي او خوب شد . آرام بودم كمي سبك شده بودم . فهميدم نبايد به تو نزديك شوم . فهميدم چند سال پيش اين جوان تنها مرد زنده گي من بود تا قبل از آمدن هيولا همه چيز خوب بود . هيولايي آمد و جوان را كشت . قسمتي از سر مرا شكافت و خورد . از ان موقع به ياد نمي اوردم چه شده تا وقتي كه به اين تپه رسيدم . .نمي دانستم كه تو مي خواستي مرا به اينجا بياوري يا همه چيز اتفاقي بود . يك چيز ديگر هم يادم افتاد وقتي هيولا سرم را شكافت آدمكهاي كوچك و آبي از سرم بيرون ريختند . . شبيه پاستيل بودند . آبي و شفاف . كلاهي قيفي بر سرشان داشتند و سر و صدا مي كردند. وز وز كنان دور مي شدند و تا وقتي جاي زخم خوب نشده بود آدمك از سرم بيرون مي آمد فهميدم بايد آن آدمكهاي آبي را ميخوردم تا هيچ چيز فراموشم نشود. بايد به نيلاي خبر مي دادم . بايد به او هم مي گفتم كه پشت سرش را هيولايي گاز گرفته و او چيزي را فراموش كرده و بايد به خاطرش بياورد تا راحت شود .
* * * * * *
تا همين امروز صبح نديده بودمت . اگر بگويم دلم برايت تنگ نشده بود مي شود دروغ . اما ديگر مثل سابق نمي خواستمت . نه كه حسم به تو كمتر شده باشد . نه ! بعد از آن اتفاقات طور ديگري دوستت داشتم .
چندان فرقي نكرده اي هماني . هنوز جذاب و دوست داشتني . اما ميدانم من فرق كرده ام . از وقتي از بالاي كوه برگشتم . موهايم براي هميشه مشكي شد . حتا حالا كه 35 سال از ان ماجرا مي گذرد و تو هم عكست روي سنگ سياه حك شده موهاي من عزادارند...
- قطعه شعر به كار رفته در داستان اثر استاد عزيز و گرانقدرم آقاي علي جهانگيري مي باشد .
.
5/10/ 90
ساعت 11 شب
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!