نامه ی صد و بیست و چهارم
کم کم دارم از تو دور می شوم و این عذاب آورترین بخش کار است . اما اینکه می دانم هستی برایم خوب است اما نمی دانم تو هم خوبی یا نه؟ نمی دانم تو هم دلت برایم تنگ شده است یا نه... نمی دانم هنوز هم ساکتی و بروی خودت نمی آوری یا که نه . هیچ نمی دانم و این نمی دانم ها زجرآورتر از همه چیز است . می دانی این روزها همه اش شده ام درد و بی حسی . درد دارم ، خیلی هم دارم اما حسش نمی کنم . ناخنم را روی پوستم می کشم هیچ حس نمی کنم . این حس نکردن خودش درد دارد به خدا ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 13:52 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!