باید...
باید ازین خانه رفت . باید ازین شهر رفت.باید ازین کشور رفت.باید رفت باید رفت. به جایی که دست هیچ بنی بشری به همدیګرمان نرسد . شاید باید بال دربیاوریم پرواز کنیم . شاید باید اوج بګیریم و حتی از زمین هم فاصله بګیریم. شاید باید از آن بالا پايین را نګاه کنیم و قاه قاه فقط بخندیم. بخندیم . بخندیم . بخند .بخند.
یادت هست ګفتم خنده کردن غلط است بګو خندیدم ؟ یادت هست درد می کشیدم و به خودم می پیچیدم با چشمهای بادامی و سباهت زل زل نګاهم می کردی ؟ یادت هست شاشیدی روی پایم منهم عصبانی شدم؟ یادت هست چقدر جای مرد در من خالی بود و تو تنها شاهد ماجرا بودی ؟ نه ! یادت هست ؟؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:12 توسط ذی ذو
|
اولش نوشته بودم کودک درونم را با قلمی اکتیو کرده ام . بعدش نوشتم فکر می کنم روحم متعلق به زنی است زیبا خیلی زیبا اما الان حرفی برای کفتن نمانده . فهمیده ام هیچ غلطی نمی توانم بکنم!